برگردان به زبان ساده
آزادگی ست سازی اما صدا ندارد
از هر چه درگذشتیم آواز پا ندارد
هوش مصنوعی: آزادی یک هنر است، اما صدایی نمیدهد. از هر چیزی که گذشتیم، نشانهای باقی نمانده است.
عشق ست و ناتوانی حسنست و سرگرانی
جور و جفا نتابم مهر و وفا ندارد
هوش مصنوعی: عشق و زیبایی موجب ناتوانی و سرگرم شدن میشوند و من نمیتوانم در برابر کارهای ناپسند و ظلم تحمل کنم، زیرا محبت و وفا در آن وجود ندارد.
فارغ کسی که دل را با درد واگذارد
کشت جهان سراسر دارو گیا ندارد
هوش مصنوعی: هر کس که دلش را با درد و رنج رها کند، از زندگی آسوده میشود، چون این دنیا به هیچ چیز شفا بخشی شبیه گیاهان درمانکننده ندارد.
درهم فشار خود را تا دررسد دماغی
در بزم ما ز تنگی پیمانه جا ندارد
هوش مصنوعی: بشکن خود را در هم تا آنجا که نفسی در جمع ما به دلیل کوچک بودن پیمانه جا نگیرد.
ای سبزه سر ره از جور پا چه نالی؟
در کیش روزگاران گل خونبها ندارد
هوش مصنوعی: ای سبزه، چرا از فشار پای دیگران شکایت میکنی؟ در دنیای پر فراز و نشیب، گل ارزشی برای خونبها ندارد.
صد ره درین کشاکش بگذشته در ضمیرش
رنجور عشق گویی آه رسا ندارد
هوش مصنوعی: در این وضعیت پر درد و رنج که او درگیر آن است، به نظر میرسد که عشق در دلش ویرانی به بار آورده و او را به شدت آزار میدهد و در عین حال نمیتواند فریادی رسا از درد و عاطفهاش سر دهد.
هر مطلعی که ریزد از خامه ام فغانی ست
جز نغمه محبت سازم نوا ندارد
هوش مصنوعی: هر نوشتهای که از قلمم جاری میشود، فریادی از عشق و احساس است و جز آهنگ محبت، لحن دیگری ندارد.
جان در غمت فشاندن مرگ از قفا ندارد
تن در بلا فگندن بیم بلا ندارد
هوش مصنوعی: زندگی کردن با غم تو به مرگ هم میارزد و اگر در سختیها گیر کنم، از خطر آن ترسی ندارم.
بر خویشتن ببخشای گفتم دگر تو دانی
دارم دلی که دیگر تاب جفا ندارد
هوش مصنوعی: به خودت رحم کن؛ که گفتم دیگر خودت بهتر میدانی. دلم را دارم که دیگر تحمل سختیها را ندارد.
کشتن چنان که گویی نشناخته ست ما را
هی ناتمام لطفی کز شکوه وا ندارد
هوش مصنوعی: کشتنی که انگار ما را نمیشناسد، به گونهای ناتمام است که از زیبایی و عظمت خود نمیکاهد.
مهرش ز بی دماغی ماناست با تغافل
یارب ستم مبادا بر ما روا ندارد
هوش مصنوعی: عشق و محبت او ناشی از نادانی ماست، ای کاش با بی توجهی ظلمی بر ما نکند.
چشمی سیاه دارد یعنی به ما نبیند
رویی چو ماه دارد اما به ما ندارد
هوش مصنوعی: چشمانش به رنگ سیاه است و به نظر میرسد که نمیخواهد ما را ببیند، در حالی که چهرهاش مانند ماه زیباست، اما این زیبایی نصیب ما نمیشود.
چون لعل تست غنچه اما سخن نداند
چون چشم تست نرگس اما حیا ندارد
هوش مصنوعی: تو همچون لعل بینظیری که در غنچه بسته شدهای، ولی هنوز سخن گفتن را نمیدانی. مانند چشمی هستی که مانند نرگس زیباست، اما حیا و شرمی در تو وجود ندارد.
آبش گداز خاکی بادش تف بخاری
دهلی به مرگ غالب آب و هوا ندارد
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف محیطی میپردازد که در آن آب و هوای گرم و بخار زیادی وجود دارد. در این فضا، زمین و خاک به دلیل گرما و بخار تحت تأثیر قرار میگیرند و زندگی در این شرایط بسیار سخت و طاقتفرساست. بهطور کلی، اشاره به این دارد که در چنین فضایی، هیچ چیز نمیتواند بر گرما و رطوبت غالب شود.