بخش ۱۵ - شعر سیزدهم
عبدالرحیم حائری
»
مجمع الاسرار
»
بخش ۱۵ - شعر سیزدهم
جان به لب آمده عمریست بکار دل خویش
شدهام خسته وهیچم نرود کار از پیش
دست، بردامن هرکس زدم و سود نکرد
غرقه ناچار زند دستِ ارادت به حَشیش
نشود بر سر این گلّه شبانی، نبود
بجزاین گرگ صفت مردم، در صورت میش
من نگویم سخنی شکوه نسازم ز کسی
آنقدَر بس که نکردند دوای دل ریش
تا اشارت شدم از غیب به آن فُلک نجات
او در این وَرطه رهانَد مگرم زین تشویش
رحم بر حال پریشانِ من آور که نکرد
هیچکس رحمتی از لُطف بر این حال پریش
گر توام دست نگیریّ و عنایت نکنی
به خداوند کنم شِکوۀ خود با کم و بیش
که تو بر حائری و اهل کرم باش گواه
خواست امداد و نکردند به هِمّت مَددیش
بخش ۱۴ - شعر دوازدهم: در برِ یاری و به خود مشغولی
بخش ۱۶ - شعر چهاردهم: هزار شُکر خدا را که دست تو نرسید
اطلاعات
وزن:
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری:
غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه:
مهدی غفارزاده
تعداد ابیات:
8
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.