برگردان به زبان ساده
چو تو در بر من آئی اثری ز من نماند
چو جدا شوی ز جانم رمقی بتن نماند
هوش مصنوعی: وقتی تو در کنار من هستی، دیگر اثری از من باقی نمیماند و وقتی که از من جدا شوی، دیگر نیرویی در بدنم نمیماند.
سخن از دلم برآید بزبان که با تو گویم
چو نظر کنم بسویت بزبان سخن نماند
هوش مصنوعی: وقتی به چهرهات نگاه میکنم، همه حرفهایی که در دل دارم فراموش میشود و نمیتوانم چیزی بگویم.
بوطن چو بیتو باشم بودم هوای غربت
بسفر چو با تو باشم هوس وطن نماند
هوش مصنوعی: اگر در وطن خود باشم، احساس آرامش و امنیت میکنم. اما وقتی سفر به دیار غربت میکنم و دور از تو هستم، دیگر آرزوی بازگشت به وطن در دلم نمیماند.
ز لطافت خیالت ز تجلی جمالت
همه جان شد است این تن تن من بتن نماند
هوش مصنوعی: از نرمش و زیبایی خیالت، و به خاطر نورانیت و جلوه زیبای تو، این بدن من دیگر به آوای تن نمیزند و روح من به کلی در عطر وجود تو غرق شده است.
بنما رهم بجائی که همین تو باشی آنجا
غم جان و تن نباشد سر ما و من نماند
هوش مصنوعی: مرا به جایی ببر که فقط تو حضور داشته باشی، جایی که غم و اندوه برای جان و جسم وجود نداشته باشد و دیگر از "ما" و "من" خبری نباشد.
دل و جان نخواهم الا که دهم بخدمت تو
چو بخدمت تو آیم دل و جان بمن نماند
هوش مصنوعی: من نه دل میخواهم و نه جان، جز اینکه آنها را برای تو فدای کنم. چون پای در خدمت تو بگذارم، دیگر چیزی از من نمیماند.
دم نزع گفت جانم ز بدن چها کشیدم
هله دوستان بشارت که ز غم بدن نماند
هوش مصنوعی: در لحظههای آخر زندگیام، وقتی که جانم از بدن خارج میشود، به شما میگویم که چه دردهایی کشیدم. ای دوستان، بشارت بدهید که دیگر از غم و رنج بدن خلص شدهام.
پس مرگ اگر بیادت نفسی ز جان بر آرم
شود اخگر این تن من بدن و کفن نماند
هوش مصنوعی: اگر مرگ به یاد تو بیفتد، در حقیقت روح را از بدنم جدا میکنم. در این صورت، جسم من مانند خاکستر باقی خواهد ماند و نه بدن و نه کفنی برایم نخواهد ماند.
بزمانه یادگاری چو سخن نباشد ای فیض
برسان سخن بجائی که دگر سخن نماند
هوش مصنوعی: در این دنیا، اگر چیزی به جا نمانده باشد، همچون کلامی ارزشمند نیست. ای فیض، کلامی برسان که در جایی دیگر، کلامی دیگر وجود نداشته باشد.