برگردان به زبان ساده
از من و ما نمی توانم گفت
صفت لا نمی توانم گفت
هوش مصنوعی: من و دیگران را نمیتوانم توصیف کنم، چون نمیتوانم در مورد چیزهایی که وجود ندارند صحبت کنم.
شمهٔ گر بگویم از اسما
از مسمی نمی توانم گفت
هوش مصنوعی: اگر بخواهم ذرهای از نامها و ویژگیها را بیان کنم، نمیتوانم دربارهی حقیقت و ماهیت آنها سخن بگویم.
وصف آن بیجهت مپرس از من
حرف بی جا نمیتوانم گفت
هوش مصنوعی: در مورد او بیدلیل از من سوال نکن، چون نمیتوانم حرفی بیمورد بزنم.
گفتنی نیست وصف او نه همین
من تنها نمی توانم گفت
هوش مصنوعی: آنچه درباره او باید گفته شود، فراتر از کلمات است و من به تنهایی نمیتوانم آن را بیان کنم.
سخن از راز دل مپرس که من
این سخن ها نمیتوانم گفت
هوش مصنوعی: نگو از احساسات درونم بپرس که من قادر به بیان این احساسات نیستم.
گفته بودم که گویمت غم دل
گفتم اما نمیتوانم گفت
هوش مصنوعی: در خواستهام گفتن غمهای دل را مطرح کرده بودم، اما در عمل نتوانستم این حرفها را به زبان بیاورم.
پیش چشمم زبسکه موج زنست
حرف دریا نمیتوانم گفت
هوش مصنوعی: به خاطر شدت امواج دریا، نمیتوانم از آن حرف بزنم.
بر دلم بسکه تنگ شد زغمش
حرف صحرا نمیتوانم گفت
هوش مصنوعی: دل من به خاطر غم او خیلی گرفته و تنگ شده است، طوری که حتی نمیتوانم از درد و رازهایم صحبت کنم.
از من مست حرف عقل مپرس
که من اینها نمیتوانم گفت
هوش مصنوعی: از من نپرس دربارهٔ مسائل عقلانی، چون من توانایی صحبت دربارهٔ آنها را ندارم.
این بلاها که فیض دید از عشق
هیچ جا وا نمی توانم گفت
هوش مصنوعی: این مشکلات و دردهایی که به خاطر عشق تجربه کردهام، هیچجا نمیتوانم از آنها صحبت کنم.