برگردان به زبان ساده
چنان بُد که ضحاک را روز و شب
به نام فریدون گشادی دو لب
ضحاک به قدری نگران شده بود که شب و روز فقط از فریدون حرف می زد.
بر آن برز بالا ز بیم نشیب
شده ز آفریدون دلش پر نهیب
ضحاک بلند مقام از ترس شکست و از دست دادن شاهی دلش پر از ترس از فریدون شده بود.
چنان بُد که یک روز بر تخت عاج
نهاده به سر بر ز پیروزه تاج
یک روز ضحاک که بر تخت خود نشسته بود و تاج فیروزه اش را بر سر گذاشته بود
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
از هر سرزمینی، بزرگان را فراخواند تا بتواند دوباره اوضاع پادشاهی را سر و سامان دهد.
از آن پس چنین گفت با موبدان
که ای پرهنر باگهر بخردان!
ضحاک به موبدان گفت که ای آگاهان خردمند.
مرا در نهانی یکی دشمنست
که بر بخردان این سخن روشن است
من یک دشمنی دارم که خردمندان از وجود او آگاه هستند.
به سال اندکی و به دانش بزرگ
گوی بدنژادی دلیر و سترگ
دشمن من جوان است و با دانش، دلیر است اما از نژاد با اصل و نسبی نیست.
اگر چه به سال اندک ای راستان
درین کار موبد زدش داستان
موبدان به او تذکر دادند که با وجود اینکه دشمن او کم سن و سال است، (باید خطر او را جدی گرفت.)
که دشمن اگر چه بود خوار و خُرد
نبایدت او را به پی بر سپرد
موبدان گفتند که اگرچه دشمن ضعیف و جوان است، نباید او را دست کم گرفت.
ندارم همی دشمن خُرد خوار
بترسم همی از بد روزگار
ضحاک گفت که دشمن را کوچک نخواهم شمرد ولی از بد روزگار می ترسم
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
پس لشکری آماده خواهم کرد که شامل مردم و دیو و پری باشد.
یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم برآمیختن
لشکری متشکل از انسانها و دیوها درست خواهم کرد.
بباید بدین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
باید در مورد این موضوع همکاری کنیم زیرا من از اتفاقات بد هراس دارم.
یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
باید یک متنی بنویسیم و شهادت دهیم که ضحاک تنها کار نیک می کند و پادشاهی عادلی است.
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد به داد اندرون کاستی
بنویسیم که ضحاک راستگو است و کارهای نیک و خیر انجام می دهد.
ز بیم سپهبد همه راستان
بر آن کار گشتند همداستان
از ترس ضحاک، همگی شروع به نوشتن چنین استشهاد نامه ای کردند.
بر آن محضر اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر
جوان و پیر از ترس ضحاک، گواهی به خوبی او دادند.
هم آنگه یکایک ز درگاه شاه
برآمد خروشیدن دادخواه
در همان زمان یک نفر وارد بارگاه شد و صدای دادخواهی اش بلند شد.
ستم دیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
فرد دادخواه را نزد ضحاک فراخواندند و پیش بزرگان به او جای دادند.
بِدو گفت مهتر به روی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم؟
ضحاک با چهره برآشفته از او پرسید، چه کسی به تو ستم کرده است؟
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهٔ دادخواه
کاوه بر سر خود کوبید و فریاد زد که من کاوه ی دادخواه هستم.
یکی بیزیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
من یک آهنگر بی نوا هستم که از سمت شاه ستم دیده ام.
تو شاهی و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
کاوه گفت که ای ضحاک، اگر تو شاه هستی و مانند اژدها بزرگ هستی، باید این داستان من را داوری کنی.
که گر هفت کشور به شاهی تو راست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟
کاوه گفت: اگه تو شاه هفت کشور هستی، چرا تمام بدبختی آن برای ماست؟
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
کاوه گفت: من باید با تو حساب و کتابی داشته باشم تا همه از این داستان متعجب شوند.
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت ز گیتی به من چون رسید
کاوه گفت: که از حساب و کتاب تو شاید معلوم شود که چرا از بین همه نوبت من شده است؟
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید ز هر انجمن
کاوه گفت: که چرا مغز فرزند من باید غذای مارهای تو بشود؟
سپهبد به گفتار او بنگرید
شگفت آمدش کآن سخنها شنید
ضحاک سخنان او را شنید و از آن متعجب شد.
بِدو باز دادند فرزند او
به خوبی بجستند پیوند او
فرزند کاوه را به او پس دادند و از او دلجویی کردند.
بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بران محضر اندر گوا
ضحاک از کاوه خواست که پس او برای خوب بودن ضحاک گواهی دهد.
چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
وقتی که کاوه استشهادنامه را خواند، برآشفت و رو به بزرگان کشور کرد.
خروشید کای پای مردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو
عصبانی شد و به بزرگان گفت که ای حامیان ضحاک که ترسی از آفریدگار ندارید.
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها به گفتار اوی
کاوه به بزرگان گفت که همگی دل به حرف های ضحاک سپرده اید و راه دوزخ را پیش گرفته اید.
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
کاوه گفت من به این استشهاد گواهی نمی دهم و از پادشاه هم ترسی ندارم.
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای
در حالی که از شدت عصبانیت میلرزید، بلند شد و گواهی نامه را پاره کرد و روی زمین انداخت.
گرانمایه فرزند او پیش اوی
ز ایوان برون شد خروشان به کوی
کاوه به همراه فرزندش شتابان از دربار خارج شد.
مهان شاه را خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین!
بزرگان از ضحاک پرسیدند که ای پادشاه شهیر
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد
نیارد گذشتن به روز نبرد
حتی چرخ فلک نمیتواند در روز نبرد باعث ناامیدی تو شود.
چرا پیش تو کاوهٔ خامگوی
به سان همالان کند سرخ روی
بزرگان از ضحاک پرسیدند که چرا در مقابل عصبانیت کاوه (ساکت ماندی و واکنش ندادی؟)
همه محضر ما و پیمان تو
بدرّد بپیچد ز فرمان تو
چطور استشهادنامهٔ ما و پیماننامهٔ تو را پاره کرد و سر از فرمان تو پیچید؟
کیِ نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
ضحاک پاسخ داد که من خودم هم متعجب هستم.
که چون کاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آواز او را شنید
ضحاک گفت که وقتی کاوه وارد شد و صدای او را شنیدم،
میان من و او ز ایوان درست
تو گفتی یکی کوه آهن برست
انگار کوهی از آهن بین من و او رشد کرد.
ندانم چه شاید بدن زین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ضحاک گفت که نمیدانم از این پس چه خواهد شد، زیرا که راز جهانی را هیچ کس نمی داند.
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بَرو انجمن گشت بازارگاه
وقتی کاوه از دربار خارج شد، مردمان گرد او جمع شدند و با او همراه شدند.
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
کاوه به اعتراض فریاد زد و خواستار عدالت شد.
از آن چرم کآهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
کاوه از چرمی که آهنگران برای محافظت در زمان چکش کاری روی پای خود می بندند،
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گَرد
کاوه آن چرم را بر سر نیزه کرد و این جوش و خروش مردم را بیشتر کرد.
خروشان همی رفت نیزه به دست
که ای نامداران یزدانپرست!
کاوه با نیزه ش حرکت کرد و بانگ زد که این مردم خدا پرست.
کسی کاو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند
کسی که خواهان امدن فریدون است، باید از اسارت ضحاک دست بکشد.
بپویید کاین مهتر آهرمن است
جهان آفرین را به دل دشمن است
کاوه گفت بشتابید که این شاه اهرمین است و در دل با آفریدگار دشمن است.
بدان بیبها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
آن چرم کم ارزش باعث شد که دوست و دشمن کاوه مشخص شود.
همی رفت پیش اندرون مرد گرد
جهانی بَرو انجمن شد نه خُرد
کاوهٔ قهرمان همینطور که جلو میرفت جمعیتی انبوهی همراهش میشد.
بدانست خود کافریدون کجاست
سر اندر کشید و همی رفت راست
او میدانست که فریدون کجاست و به سمت آنجا رفت.
بیامد به درگاه سالار نو
بدیدندش آن جا و برخاست غو
به خانه فریدون رفت و آنجا خروشی بلند شد.
چو آن پوست بر نیزه بر دید کِی
به نیکی یکی اختر افگند پی
وقتی آن پوست بر نیزه را دید رسم خوبی را پایهگذاری کرد.
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر بر و پیکر از زر بوم
آن را با پارچهٔ دیبای رومی و گوهر و طلا آراست.
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرخ پیافکند شاه
بر سر آن گوهری مثل ماه زد و رسم خوبی به جا گذاشت.
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
پرچم سهرنگ سرخ و زرد و بنفشی از آن ساخت و آن را درفش کاویانی نامید.
از آن پس هر آن کس که بگرفت گاه
به شاهی به سر بر نهادی کلاه
پس از آن زمان، هر کسی که به مقام سلطنت میرسید و تاج بر سر میگذاشت ...
بر آن بیبها چرم آهنگران
برآویختی نو به نو گوهران
گوهرهای دیگری به آن چرم در اصل کمارزش اضافه میکرد.
ز دیبای پرمایه و پرنیان
بر آن گونه شد اختر کاویان
از پارچههای گرانبها درفش کاویانی طوری شد که ...
که اندر شب تیره خورشید بود
جهان را ازو دل پر امید بود
در شبهای تاریک، نور خورشید امید را در دلها به وجود میآورد و جهان را روشن کرد.
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
مدتی گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد.
فریدون چو گیتی بر آن گونه دید
جهان پیش ضحاک وارونه دید
فریدون وقتی اوضاع جهان را آن گونه و بر علیه ضحاک دید ...
سوی مادر آمد کمر بر میان
به سر بر نهاده کلاه کیان
... در حالی که تاج کیانی بر سر گذاشته بود پیش مادرش آمد.
که من رفتنیام سوی کارزار
تو را جز نیایش مباد ایچ کار
به مادرش گفت که من عازم جنگ هستم و تو جز دعا برای من کاری نمیتوانی بکنی.
ز گیتی جهانآفرین را پرست
ازو دان بهر نیکی زور دست
از هر چه در جهان است خداوند را بپرست و بدان که توانایی انسانها برای نیکوکاری از خدا میآید.
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند با خون دل داورش
مادرش گریهاش گرفت و با اندوه با خدا راز و نیاز کرد.
به یزدان همی گفت زنهار من
سپردم تو را ای جهاندار من
به خدا گفت که من فرزند جهاندارم را به تو سپردم.
بگردان ز جانش بد جاودان
بپرداز گیتی ز نابخردان
از او همواره بدیها را دور کن و دنیا از از نابخردان خالی کن.
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را ز هر کس نهفتن گرفت
فریدون به سرعت شروع به رفتن کرد و قصدش را از همگان پنهان کرد. (سبک: سریع)
برادر دو بودش دو فرخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر به سال
فریدون دو برادر بزرگتر از خودش داشت.
یکی بود ازیشان کیانوش نام
دگر نام پرمایهٔ شادکام
یکی از برادران فریدون کیانوش و دیگری پرمایهٔ شادکام نام داشت.
فریدون بریشان زبان برگشاد
که خرم زیید ای دلیران و شاد
فریدون به برادرانش مژده داد که شاد باشند.
که گردون نگردد به جز بر بهی
به ما بازگردد کلاه مهی
زیرا اوضاع دنیا به خوبی و به نفع ما تغییر میکند.
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز فرمود باید گران
آهنگران خبره را بیاورید تا یک گرز گران برای من بسازند.
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
به بازار آهنگران تاختند
همین که این را گفت برادران فریدون به بازار آهنگران رفتند.
هر آن کس کز آن پیشه بُد نامجوی
به سوی فریدون نهادند روی
آهنگران نامی و معروف پیش فریدون آمدند.
جهانجوی پرگار بگرفت زود
وزان گرز پیکر بٕدیشان نمود
فریدون نقش آن گرز را برایشان کشید.
نگاری نگارید بر خاک پیش
همیدون به سان سر گاومیش
بر روی خاک ( زمین) نقشی (نگاری) کشید ( نگارید) که همانند سر گاومیش بود
بر آن دست بردند آهنگران
چو شد ساخته کار گرز گران
آهنگران مشغول ساخت گرز شدند تا این که گرز آماده شد.
به پیش جهانجوی بردند گرز
فروزان به کردار خورشید بُرز
گرز را که مانند خورشید درخشان بود پیش فریدون آوردند.
پسند آمدش کار پولادگر
ببخشیدشان جامه و سیم و زر
او از کار آهنگران خوشش آمد و به آنها لباس و نقره و طلا هدیه داد.
بسی کردشان نیز فرخ امید
بسی دادشان مهتری را نوید
علاوه بر آن به آنها وعدههای دیگری هم داد.
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد پاک
به آنها گفت که اگر ضحاک را شکست دهد به آنها آسودگی هدیه میدهد.