برگردان به زبان ساده
چو بگذشت از آن بر فریدون دو هشت
ز البرز کوه اندر آمد به دشت
فریدون که شانزده ساله شد از کوه البرز، پایین و به دشت آمد.
بر مادر آمد پژوهید و گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
نزد مادر آمد و پرسش کرد و گفت: راز پنهان را بر من آشکار کن.
بگو مر مرا تا که بودم پدر؟
کیم من؟ ز تخم کدامین گهر؟
به من بگو پدرم کیست و اصل و نسبم به کجا میرسد؟
چه گویم کیم بر سر انجمن؟
یکی دانشی داستانم بزن
در میان مردم خودم را چطور معرفی کنم؟ داستان من را بگو.
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم تو را هر چه گفتی بگوی
فرانک بهاو گفت: ای جوینده نام و ای پهلوان، هرچه را پرسیدی بهتو میگویم.
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
بدان که مردی به نام آبتین در ایرانزمین بود.
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گرد و بیآزار بود
آبتین از نسل کیان بود و آدم خردمند و پهلوان و مهربانی بود.
ز طهمورث گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همی داشت یاد
نسلش به طهمورث میرسید و شجرهنامهاش را از حفظ بود.
پدر بد تو را و مرا نیک شوی
نبد روز روشن مرا جز بدوی
آبتین پدر تو و شوهر خوب من بود طوری که روز من جز در کنار او روشن نبود.
چنان بد که ضحاک جادوپرست
از ایران به جان تو یازید دست
ضحاک جادوپرست در ایران قصد کشتن تو را داشت.
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه به بد روز بگذاشتم
من تو را از او مخفی کردم و روزگار بدی را پشت سر گذاشتم.
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدی کرده پیش تو روشن روان
پدرت آن مرد ارزشمند و جوانمرد جان خود را برای تو که پاک و روشنروان هستی، فدا کرد.
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برست و برآورد از ایران دمار
بر کتف ضحاک دو مار رویید که دمار از ایران درآورد.
سر بابت از مغز پرداختند
همان اژدها را خورش ساختند
مغز آبتین پدرت را به همان مارها دادند.
سرانجام رفتم سوی بیشهای
که کس را نه زآن بیشه اندیشهای
من نهایتاً به سمت بیشهای رفتم که کسی از وجود آن خبر نداشت.
یکی گاو دیدم چو خرم بهار
سراپای نیرنگ و رنگ و نگار
در آنجا گاوی رنگارنگ دیدم.
نگهبان او، پای کرده بهکش
نشسته به بیشه درون شاهفش
نگهبان آن بیشه بود و در آنجا آسودهخاطر و شاهانه نشسته بود.
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروردیدت به بر بر به ناز
تو را برای زمانی طولانی به او سپردم و او تو را در ناز و نعمت بزرگ کرد.
ز پستان آن گاو طاووس رنگ
برافراختی چون دلاور پلنگ
از شیر آن گاو رنگارنگ خوردی و رشد کردی و یک پهلوان جنگی شدی.
سرانجام زآن گاو و آن مرغزار
یکایک خبر شد سوی شهریار
اما نهایتاً خبر آن گاو و آن مرتع را به ضحاک رساندند.
ز بیشه ببردم تو را ناگهان
گریزنده ز ایوان و از خان و مان
من تو را فوراً از بیشه بردم و خانهٔ خودم را ترک کردم.
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بیزبان مهربان دایه را
ضحاک آن گاو عزیز و بیزبان را که برای تو دایهای مهربان بود، کشت.
وز ایوان ما تا به خورشید خاک
برآورد و کرد آن بلندی مغاک
خانهٔ ما را هم ویران کرد.
فریدون چو بشنید بگشاد گوش
ز گفتار مادر برآمد به جوش
فریدون وقتی سخنان مادر را شنید عصبانی شد.
دلش گشت پردرد و سر پر ز کین
به ابرو ز خشم اندر آورد چین
دلش پردرد و افکارش پر از کینه شد و از خشم، چین بر ابرو آورد.
چنین داد پاسخ به مادر که شیر
نگردد مگر ز آزمایش دلیر
به مادر گفت: که شیر، دلیر و جنگنجو نمیشود مگر در نبرد.
کنون کردنی کرد جادوپرست
مرا برد باید به شمشیر دست
آن جادوپرست کار خود را کرد و امروز نوبت من است که بجنگم.
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم ز ایوان ضحاک خاک
برای اطاعت از فرمان یزدان پاک میروم و کاخ ضحاک را ویران میکنم.
بدو گفت مادر که این رای نیست
تو را با جهان سر به سر پای نیست
مادر بهاو گقت این کار عاقلانه نیست تو در تمام جهان هیچ نیرویی نداری.
جهاندار ضحاک با تاج و گاه
میان بسته فرمان او را سپاه
سپاه ضحاک با او همراه است و به وی گوش میکند.
چو خواهد ز هر کشوری صدهزار
کمر بسته او را کند کارزار
اگر ضحاک بخواهد از هر کشوری صدهزار در خدمت او میجنگند.
جز این است آیین پیوند و کین
جهان را به چشم جوانی مبین
آیین جنگ این نیست. دنیا را با چشم بیتجربگی و غرور مبین.
که هر کاو نبید جوانی چشید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
هر کس از شراب جوانی مست شود جز خودش چیز دیگری را نمیبیند و ...
بدان مستی اندر دهد سر بباد
تو را روز جز شاد و خرم مباد
با آن مستی سرش را به باد میدهد. خدا کند که تو آن گونه نباشی و شاد و خرم باشی.