برگردان به زبان ساده
فرخزاد هرمزد با آب چشم
به اروندرود اندر آمد بخشم
فرخزاد (برادر رستم) با چشمانی گریان (از سوگ برادر و شکست) و دلی پر از خشم، به سوی اروندرود تاخت.
به کرخ اندر آمد یکی حمله برد
که از نیزهداران نماند ایچ گُرد
در منطقهی «کرخ» چنان حملهی کوبندهای به اعراب کرد که هیچیک از نیزهداران و جنگاورانِ دشمن زنده نماندند.
هم آنگه ز بغداد بیرون شدند
سوی رزم جستن به هامون شدند
پس از آن، بیدرنگ از بغداد (مدائن) بیرون رفتند و برای ادامهی نبرد راهیِ دشت شدند.
چو برخاست گرد نبرد از میان
شکست اندر آمد به ایرانیان
اما هنگامی که گرد و غبار این جنگ فرو نشست، مشخص شد که شکست به سپاه ایران افتاده است.
فرخزاد برگشت و شد نزد شاه
پر از گرد با آلت رزمگاه
فرخزاد با تنی پر از خاک و غبار و با همان تجهیزاتِ سنگین جنگی، بازگشت و به حضور پادشاه (یزدگرد) رسید.
فرود آمد از باره بردش نماز
دو دیده پر از خون و دل پرگداز
از اسب پیاده شد، در برابر شاه تعظیم کرد، در حالی که چشمانش از شدتِ گریه پر از خون و دلش در سوز و گداز بود.
بدو گفت چندین چه مولی همی
که گاه کیی را بشولی همی
به پادشاه گفت: «چرا اینقدر تعلل میکنی و وقت را هدر میدهی؟ با این درنگ، تاج و تخت پادشاهی را به نابودی میکشانی!
ز تخم کیان کس جز از تو نماند
که با تاج بر تخت شاید نشاند
از نژاد پادشاهان کیانی، کسی جز تو باقی نمانده است که شایستگیِ بر سر گذاشتن تاج و نشستن بر تخت را داشته باشد.
توی یک تن و دشمنان صد هزار
میان جهان چون کنی کارزار
تو یک نفر هستی و دشمنان صدهزار نفرند؛ با این وضعیت چگونه میتوانی در میانهی میدان بجنگی؟
برو تا سوی بیشهٔ ناروَن
جهانی شود بر تو بر انجمن
بیدرنگ از اینجا به سوی جنگلهای انبوهِ نارون برو، تا در آن دژِ طبیعی لشکری بزرگ به دورت جمع شوند.
وزان جایگاه چون فریدون برو
جوانی یکی کار برساز نو
و از آن پایگاه، همچون فریدون قیام کن و با نیروی جوانی، پایههای قدرت را از نو بساز.»
فرخزاد گفت و جهانبان شنید
یکی دیگر اندیشه آمد پدید
فرخزاد این سخنان را گفت و پادشاه شنید، اما نقشهی دیگری در سرِ یزدگرد شکل گرفت.
دگر روز برگاه بنشست شاه
به سر برنهاد آن کیانی کلاه
روز بعد، پادشاه بر تخت نشست و تاجِ کیانی را بر سر گذاشت.
یکی انجمن کرد با بخردان
بزرگان و بیداردل موبدان
و مجلسی با حضور خردمندان، بزرگان و موبدانِ آگاه و روشنضمیر برپا کرد.
چه بینید گفت اندرین داستان
چه دارید یاد از گه باستان
به آنها گفت: «نظر شما دربارهی این وضعیت چیست؟ و از تجربیات و آیینِ روزگارانِ گذشته چه توصیهای در یاد دارید؟
فرخزاد گوید که با انجمن
گذر کن سوی بیشهٔ ناروَن
فرخزاد پیشنهاد میدهد که با اطرافیان به سوی جنگلهای نارون (شمال) کوچ برو؛
به آمل پرستندگان تواَند
به ساری همه بندگان تواَند
در آمل، مردم تو را میپرستند و در ساری، همه بندگان تو هستند.
چو لشکر فراوان شود بازگرد
به مردم توان ساخت ننگ و نبرد
وقتی لشکری انبوه در آنجا جمع شد بازگرد، زیرا تنها با داشتنِ مردانِ جنگی میتوان ننگِ شکست را شست و به جنگِ دشمن رفت.
شما را پسند آید این گفتوگوی
به آواز گفتند کاین نیست روی
آیا شما این پیشنهاد را میپسندید؟» حاضران همگی با صدای بلند گفتند: «نه، این راهِ درستی نیست!»
شهنشاه گفت این سخن درخورَست
مرا در دل اندیشهٔ دیگرَست
شاهنشاه گفت: «مخالفتِ شما کاملاً منطقی و شایسته است؛ من نیز در دل نقشهی دیگری دارم.
بزرگان ایران و چندین سپاه
بر و بوم آباد و تخت و کلاه
اگر من بزرگانِ ایران، این سپاه، کشور آباد و تاج و تخت را...
سرِ خویش گیرم بمانم بجای
بزرگی نباشد نه مردی و رای
...رها کنم و فقط برای نجاتِ جانِ خودم فرار کنم، این کار نه نشانهی بزرگی است، نه مردانگی و نه خرد.
مرا جنگ دشمن به آید ز ننگ
یکی داستان زد برین بر پلنگ
برای من جنگیدن با دشمن، بسیار بهتر از پذیرشِ ننگِ فرار است. همانطور که در مَثَلهای کهن، داستانِ پلنگ (نماد غرور و نبردِ رو در رو) را آوردهاند که میگوید:
که خیره به بدخواه منمای پشت
چو پیش آیدت روزگاری درشت
«وقتی روزگارِ سخت و دشواری پیش میآید، احمقانه به بدخواه و دشمنت پشت نکن (و مثل پلنگ تا پای جان رو در رو بجنگ).
چنان هم که کهتر به فرمان شاه
بد و نیک باید که دارد نگاه
و همانطور که زیردستان موظفاند در روزهای نیک و بد وفادار بمانند و مطیعِ فرمانِ پادشاه باشند...
جهاندار باید که او را به رنج
نماند بجای و شود سوی گنج
...پادشاه نیز نباید در روزهای رنج و سختی، مردم و سپاهش را رها کند و برای حفظ جانش به دنبالِ گنج و فرار باشد.»
بزرگان برو خواندند آفرین
که اینست آیین شاهان دین
بزرگانِ مجلس همگی بر او آفرین گفتند و گفتند: «آیین پادشاهانِ دیندار و راستین نیز دقیقاً همین است.
نگه کن کنون تا چه فرمان دهی
چه خواهی و با ما چه پیمان نهی
اکنون ببین تدبیرت چیست و چه فرمانی میدهی؟ خواستهات چیست و چه عهد و پیمانی با ما میبندی؟»
مهان را چنین پاسخ آورد شاه
کز اندیشه گردد دل من تباه
پادشاه به بزرگان چنین پاسخ داد: «از شدتِ این اندیشهها دلم در حالِ متلاشی شدن است.
همانا که سوی خراسان شویم
ز پیکار دشمن تنآسان شویم
تصمیم من این است که به سوی خراسان برویم تا از درگیریِ مستقیم با دشمن دور و در امان باشیم.
کزان سو فراوان مرا لشکرست
همه پهلوانان کنداورست
زیرا در آن منطقه لشکریانِ فراوانی دارم که همگی پهلوان و دلاورند.
بزرگان و ترکان خاقان چین
بیایند و بر ما کنند آفرین
از آن سو، بزرگان و جنگاورانِ تُرک و خاقانِ چین نیز به یاریِ ما میآیند و با ما متحد میشوند.
بران دوستی نیز بیشی کنیم
که با دختِ فغفور خویشی کنیم
حتی برای محکمتر کردنِ این اتحاد، با دخترِ فغفور (پادشاه چین) وصلت میکنم و پیوند خویشاوندی میبندم؛
بِیاری بیاید سپاهی گران
بزرگان و ترکان جنگاوران
تا سپاهی عظیم، متشکل از بزرگان و جنگاورانِ تُرک به یاریِ ما بیایند.
کنارنگِ مروست ماهوی نیز
ابا لشکر و پیل و هر گونه چیز
علاوه بر این، ماهویِ سوری، حاکم و مرزبانِ مرو نیز با لشکر، فیلهای جنگی و تجهیزات کامل در آنجا حضور دارد.
کجا پیشکار شبانان ماست
برآوردهٔ دشتبانان ماست
همان ماهوی که در اصل، سرپرستِ چوپانانِ ما بوده و از میانِ دشتبانان و خدمتگزارانِ دربارِ ما بالا آمده است!
ورا برکشیدم که گوینده بود
همان رزم را نیز جوینده بود
من خودم او را به مقامِ بالا رساندم، چرا که مردی سخنور و در عین حال جنگاور بود.
چو بیارز را نام دادیم و ارز
کنارنگی و پیل و مردان و مرز
من به یک آدم بیمقام، نام و مقام بخشیدم و حکومت مرو، فیلهای جنگی، لشکریان و مرزبانی را به او سپردم.
اگر چند بیمایه و بیتنست
برآوردهٔ بارگاه منست
اگرچه بیاصل و نصب است، اما دستپروردهی دربارِ من است (و قطعاً نمکنشناسی نخواهد کرد).
ز موبد شنیدستم این داستان
که برخواند از گفتهٔ باستان
از موبد این پندِ باستانی را شنیدهام که میگوید:
که پرهیز از آن کن که بد کردهای
که او را به بیهوده آزردهای
از کسی که به او بدی کردهای و بیدلیل آزارش دادهای بترس و دوری کن؛
بدان دار اومید کو را به مهر
سر از نیستی بردی اندر سپهر
اما به کسی که با مهر و محبت، او را از فقر و نیستی به اوجِ آسمان رساندهای، همواره امیدوار و مطمئن باش!»
فرخزاد برهم بزد هر دودست
بدو گفت کای شاه یزدانپرست
فرخزاد دو دستش را از روی تأسف به هم کوبید و گفت: «ای پادشاهِ خداپرست!
به بدگوهران بر بس ایمن مشو
که این را یکی داستانست نو
به آدمهای بدذات و بیاصلونسب اینقدر اعتماد نکن! که در جوابِ پندِ تو، مَثَلِ دیگری وجود دارد:
که هر چند بر گوهر افسون کنی
بکوشی کزو رنگ بیرون کنی
هرچقدر هم که بر سرشتِ بد افسون بخوانی و تلاش کنی تا رنگِ پلیدی را از وجودش پاک کنی، بیفایده است.
چو پروردگارش چنان آفرید
تو بر بند یزدان نیابی کلید
وقتی پروردگار او را با ذاتی خراب آفریده است، تو هرگز کلیدی برای باز کردنِ قفلِ تقدیرِ خداوند پیدا نخواهی کرد.
ازیشان نبرّند رنگ و نژاد
تو را جز بزرگی و شاهی مباد
تو نمیتوانی ذات و اصالتِ پست را از آنها جدا کنی. امیدوارم که جز بزرگی و پادشاهی چیزی نصیبِ تو نشود (اما این تصمیمت سراسر اشتباه است).»
بدو گفت شاه ای هژبر ژیان
ازین آزمایش ندارد زیان
پادشاه به او گفت: «ای شیرِ ژیان! امتحان کردنِ این مسیر هیچ ضرری برای ما ندارد.»
ببود آن شب و بامداد پگاه
گرانمایگان برگرفتند راه
آن شب را سپری کردند و در سپیدهدمِ فردا، بزرگان و نامداران به راه افتادند.
ز بغداد راه خراسان گرفت
همه رنجها بر دل آسان گرفت
یزدگرد از بغداد راهِ خراسان را در پیش گرفت و تمام رنجهای این آوارگی را در دل آسان گرفت.
بزرگان ایران همه پر ز درد
برفتند با شاه آزادمرد
بزرگانِ ایران نیز با دلی پر از درد و اندوه، با پادشاهِ آزاده همراه شدند.
برو بر همیخواندند آفرین
که بی تو مبادا زمان و زمین
در طول مسیر بر او آفرین میگفتند و دعا میکردند که: «مبادا روزگار و زمین بیوجودِ تو باقی بماند.»
خروشی برآمد ز لشکر به زار
ز تیمار وز رفتن شهریار
ناله و شیونِ زارِ لشکریان از شدتِ غم و به خاطرِ رفتنِ پادشاه به هوا برخاست.
ازیشان هر آنکس که دهقان بدند
وگر خویش و پیوند خاقان بدند
از میانِ مردم، تمام دهقانان ایرانی و کسانی که نسبتی با خاقان داشتند،
خروشان برِ شهریار آمدند
همه دیده چون جویبار آمدند
با ناله و خروش به حضور پادشاه آمدند، در حالی که از چشمانشان مانند جویبار اشک میریخت.
که ما را دل از بوم و آرامگاه
چگونه بوَد شاد بی روی شاه
و گفتند: «چگونه ممکن است که ما در سرزمین و خانهی خود در امنیت باشیم، اما دلمان بدونِ دیدارِ روی پادشاه شاد باشد؟
همه بوم آباد و فرزند و گنج
بمانیم و با تو گزینیم رنج
ما تمام این سرزمینِ آباد، فرزندان و داراییِ خود را رها میکنیم و رنجِ آوارگی با تو را به جان میخریم.
زمانه نخواهیم بی تخت تو
مبادا که پیچان شود بخت تو
ما روزگار را بدونِ تاجوتخت تو نمیخواهیم؛ مبادا که بخت و اقبالِ تو دگرگون و تیره شود.
همه با تو آییم تا روزگار
چه بازی کند در دم کارزار
ما همه با تو میآییم تا ببینیم روزگار در زمان جنگ، چه بازیِ شومِ دیگری برایمان رقم خواهد زد.»
ز خاقانیان آنک بُد چربگوی
به خاک سیه برنهادند روی
سخنگویان و بزرگان خاقانیان نیز روی بر خاکِ سیاه نهادند و گفتند:
که ما بوم آباد بگذاشتیم
جهان در پناه تو پنداشتیم
«ما سرزمینِ آبادمان را رها کردیم، چرا که امنیتِ جهان را تنها در پناهِ تو میدیدیم.
کنون داغدل نزد خاقان شویم
ز تازی سوی مرز دهقان شویم
اکنون با دلی سوخته از چنگِ تازیان فرار میکنیم و به سوی خاقان و مرزهای دهقانان (خراسان) پناه میبریم.»
شهنشاه مژگان پر از آب کرد
چنین گفت با نامداران بدرد
چشمانِ شاهنشاه پر از اشک شد و با دردمندی به آن نامداران چنین بدرود گفت:
که یکسر به یزدان نیایش کنید
ستایش ورا در فزایش کنید
«همگی یکصدا به درگاه خداوند نیایش کنید و پیوسته او را ستایش نمایید.
مگر باز بینم شما را یکی
شود تیزی تازیان اندکی
شاید روزی دوباره شما را ببینم، و از تاختوتاز و تیزیِ شمشیرِ اعراب کاسته شود.
همه پاک پروردگار منید
همان از پدر یادگار منید
شما همگی پرورشدهندگان پاک و وفادارِ من و یادگارانِ پدر من هستید.
نخواهم که آید شما را گزند
مباشید با من ببد یارمند
من هرگز دلم نمیخواهد به شما آسیبی برسد؛ پس با من در این سرنوشتِ شوم و آوارگی همراه نشوید.
ببینیم تا گرد گردان سپهر
ازین سو کنون بر که گردد به مهر
باید صبر کنیم و ببینیم که این چرخِ گردون، از این پس رویِ مهر و محبتش را به چه کسی نشان خواهد داد.
شما ساز گیرید با پای او
گذر نیست با گردش و رای او
شما باید با گردش روزگار سازگار شوید و تسلیم آن باشید، چرا که هیچ راهِ گریزی از اراده و بازیِ تقدیر نیست.»
وزان پس به بازارگانان چین
چنین گفت کاکنون به ایرانزمین
سپس رو به بازرگانانِ چینی (که در مسیر تجارت بودند) کرد و گفت: «در این شرایطِ فعلی در سرزمینِ ایران...
مباشید یک چند کز تازیان
بدین سود جستن سرآید زیان
...مدتی توقف نکنید؛ زیرا به خاطرِ حضور اعراب، این تجارت و سودجوییِ شما در نهایت به ضررِ جان و مالتان ختم میشود.»
ازو بازگشتند با درد و جوش
ز تیمار با ناله و با خروش
مردم و لشکریان با دلی پر از درد، التهاب، ناله و خروش از پیشِ پادشاه بازگشتند.
فرخزاد هرمزد لشکر براند
ز ایران جهاندیدگان را بخواند
فرخزادِ هرمزد لشکریان را به حرکت درآورد و بزرگان و جهاندیدگانِ ایرانی را فراخواند.
همیرفت با ناله و درد شاه
سپهبد به پیش اندرون با سپاه
پادشاه با دلی پر از درد و ناله پیش میرفت، و فرخزاد به عنوان سپهبد پیشاپیشِ لشکر حرکت میکرد.
چو منزل به منزل بیامد برِی
برآسود یک چند با رود و می
منزل به منزل کوچ کردند تا به شهر ری رسیدند؛ پادشاه مدتی در آنجا با بزم و موسیقی و شراب، به استراحت پرداخت.
ز ری سوی گرگان بیامد چو باد
همیبود یک چند ناشاد و شاد
سپس از ری با سرعتِ باد به سوی گرگان حرکت کرد و مدتی نیز در آنجا با حالتی میانِ بیم و امید (شاد و ناشاد) ماند.
ز گرگان بیامد سوی راه بُست
پرآژنگ رخسار و دل نادرست
و سرانجام از گرگان راهیِ شهر بُست شد؛ در حالی که چهرهاش پر از چینِ غم و دلش آزرده و شکسته بود.