برگردان به زبان ساده
کس آمد به ماهوی سوری بگفت
که شاه جهان گشت با خاک جفت
شخصی به نزد ماهوی سوری آمد و خبر داد که: پادشاهِ جهان با خاک جفت شد.
سکوبا و قسیس و رهبان روم
همه سوگواران آن مرز و بوم
اسقفها، کشیشها و راهبانِ مسیحی (رومی)، به همراه تمام عزادارانِ آن منطقه...
برفتند با مویه برنا و پیر
تن شاه بردند زان آبگیر
پیر و جوان با گریه و شیون رفتند و جسدِ پادشاه را از آن رودخانه بیرون کشیدند؛
یکی دخمه کردند او را به باغ
بلند و بزرگیش برتر ز راغ
و برای او در یک باغ آرامگاهی ساختند که بلندی و شکوهش از سبزهزارها و تپهها فراتر میرفت.
چنین گفت ماهوی بدبخت و شوم
که ایران نبُد پیش از این خویشِ روم
ماهویِ تیرهبخت و شوم گفت: «ایران که تا پیش از این فامیل و دوستِ مسیحیان (روم) نبود!»
فرستاد تا هر که آن دخمه کرد
هم آنکس کزان کار تیمار خوَرد
لشکر فرستاد تا تمام کسانی را که آن آرامگاه را ساخته بودند، و هر کسی را که برای مرگِ شاه دلسوزی و عزاداری کرده بود...
بکشتند و تاراج کردند مرز
چنین بود ماهوی را کام و ارز
کشتند و تمامِ منطقه را غارت کردند! آرزو و ارزشِ وجودیِ ماهوی دقیقاً در همین حد کثیف بود.
ازان پس بگرد جهان بنگرید
ز تخم بزرگان کسی را ندید
بعد از آن قتلعام، ماهوی نگاهی به اطرافش انداخت و دید که دیگر کسی از نسلِ اشراف و بزرگان زنده نمانده است.
همان تاج با او بد و مهر شاه
شبانزاده را آرزو کرد گاه
تاج و مُهرِ پادشاهی دستِ او بود؛ و همین باعث شد تا آن چوپانزاده، هوسِ نشستن بر تختِ پادشاهی کند.
همه رازدارانش را پیش خواند
سخن هرچ بودش به دل در براند
تمامِ مشاورانِ محرمِ خود را احضار کرد و هرچه در دلش سنگینی میکرد را بیرون ریخت.
به دستور گفت ای جهاندیده مرد
فراز آمد آن روز ننگ و نبرد
به مشاور (وزیر) خود گفت: «ای مردِ باتجربه! روزِ ننگ و جنگ فرا رسیده است.
نه گنجست با من نه نام و نژاد
همی داد خواهم سر خود بباد
من نه ثروتی دارم، نه نامِ نیکی و نه اصلونسبی؛ رسماً دارم سرِ خودم را بیدلیل به باد میدهم!
بر انگشتری یزدگردست نام
به شمشیر بر من نگردند رام
نامِ یزدگرد روی این انگشترِ حکومتی است و لشکریانِ ایران فقط با زورِ شمشیر تسلیمِ من نمیشوند.
همه شهر ایران ورا بنده بود
اگر خویش بد ار پراگنده بود
تمامِ مردم ایران، چه آنها که فامیلش بودند و چه مردمِ عادی و پراکنده، او را اربابِ خود میدانستند.
نخواند مرا مرد داننده شاه
نه بر مهرم آرام گیرد سپاه
هیچ انسانِ عاقلی مرا «پادشاه» صدا نخواهد کرد، و لشکریان با دیدنِ مُهرِ من احساسِ امنیت و فرمانبرداری نمیکنند.
جزین بود چاره مرا در نهان
چرا ریختم خون شاه جهان
اگر چاره و راهِ فراری در خفا داشتم (که به این بنبست نرسم)، اصلاً چرا خونِ پادشاهِ جهان را ریختم؟!
همه شب ز اندیشه پر خون بُدم
جهاندار داند که من چون بدم
تمامِ دیشب دلم از شدتِ فکر و خیال خون بود؛ فقط خدا میداند که من در چه وضعیتِ روانیِ اسفناکی بودم!»
بدو رایزن گفت که اکنون گذشت
ازین کار گیتی پرآواز گشت
مشاورش به او گفت: «کار از کار گذشته است! آوازهی این قتل در تمامِ دنیا پیچیده.
کنون بازجویی همی کار خویش
که بگسستی آن رشتهٔ تار خویش
حالا داری کارهای خودت را بازخواست میکنی؟ تویی که با دستِ خودت رشتهی تاروپودِ زندگیات را پاره کردهای؟
کنون او بدخمه درون خاک شد
روان ورا زهر تریاک شد
اکنون او درونِ آرامگاه زیر خاک است، و جانِ او در برابرِ زهرِ این دنیا، پادزهر (تریاک) پیدا کرده و راحت شده است.
جهاندیدگان را همه گرد کن
زبان تیز گردان به شیرین سخُن
تمامِ بزرگان و سرداران را جمع کن و زبانت را برای حرفهای شیرین و فریبنده آماده کن.
چنین گوی کاین تاج و انگشتری
مرا شاه داد از پی مهتری
به آنها بگو: پادشاه این تاج و انگشتر را خودش به من داد تا فرمانروا و جانشینِ او باشم!
چو دانست کامد ز ترکان سپاه
چو شب تیرهتر شد مرا خواند شاه
بگو: وقتی شاه فهمید که سپاهِ ترکان نزدیک شده است، در تاریکیِ شب مرا احضار کرد؛
مرا گفت چون خاست باد نبرد
که داند به گیتی که بر کیست گرد
و به من گفت: «وقتی طوفانِ جنگ به پا شود، چه کسی در دنیا میداند که گَردِ شکست بر سرِ چه کسی خواهد نشست؟
تو این تاج و انگشتری را بدار
بود روز کین تاجت آید به کار
تو این تاج و انگشتر را پیشِ خودت نگه دار؛ روزی میرسد که این تاج به دردت خواهد خورد.
مرا نیست چیزی جزین در جهان
همانا که هست این ز تازی نهان
من در دنیا چیزی جز این ندارم و قطعاً این نشانِ پادشاهی باید از دستِ اعراب (تازی) پنهان بماند.
تو زین پس به دشمن مده گاه من
نگهدار هم زین نشان راه من
پس از این به بعد، تختِ پادشاهیِ مرا به دشمن نده، و با این نشانِ حکومتی، راه و آرمانِ مرا زنده نگه دار.»
من این تاج میراث دارم ز شاه
به فرمان او برنشینم به گاه
(بگو): من این تاج را از شخصِ شاه ارث بردهام و دقیقاً به دستورِ خودِ اوست که بر تخت مینشینم!
بدین چاره ده بند بد را فروغ
که داند که این راستست از دروغ
با این ترفند، به این نقشهی شومِ خودت نورِ مشروعیت بده! در این آشفتهبازار چه کسی میفهمد که این حرفِ تو راست است یا دروغ؟»
چو بشنید ماهوی گفتا که زه
تو دستوری و بر تو بر نیست مه
وقتی ماهوی این نقشه را شنید، گفت: «آفرین بر تو! تو واقعاً یک وزیرِ تمامعیاری و هیچکس از تو بزرگتر نیست.»
همه مهتران را ز لشکر بخواند
وزین گونه چندین سخنها براند
ماهوی تمامِ فرماندهانِ لشکر را احضار کرد و این داستانهای دروغین را برای آنها تعریف کرد.
بدانست لشکر که این نیست راست
به شوخی ورا سر بریدن سزاست
لشکر بهخوبی میدانستند که این حرفها دروغ است، و به خاطر اینهمه وقاحت، ماهوی سزاوارِ بریده شدن سرش است!
یکی پهلوان گفت کاین کارِ تست
سخن گر درستست گر نادرست
(اما چون لشکر پراکنده بود و رهبری نداشت) یکی از فرماندهان گفت: «این مسئله به خودت مربوط است؛ چه حرفت راست باشد و چه دروغ!»
چو بشنید بر تخت شاهی نشست
به افسون خراسانش آمد بدست
ماهوی وقتی این سکوت و رضایتِ اجباری را دید، بر تخت نشست و با جادو و فریبکاری، کلِ خراسان را به دست گرفت.
ببخشید روی زمین بر مهان
منم گفت با مهر شاه جهان
زمینها و ولایات را بین بزرگانِ لشکر تقسیم کرد (تا وفاداریشان را بخرد) و گفت: «حالا منم که مُهرِ پادشاهِ جهان را در دست دارم!»
جهان را سراسر به بخشش گرفت
ستاره نظاره برو ای شگفت
او کلِ قلمرو را با باج دادن و رشوههای کلان فتح کرد؛ و شگفتا که ستارگانِ آسمان (کائنات) در برابرِ اینهمه بیعدالتی فقط تماشا میکردند!
به مهتر پسر داد بلخ و هری
فرستاد بر هر سوی لشکری
حکومتِ بلخ و هرات را به پسرِ بزرگش داد و به هر طرف لشکری روانه کرد.
بداندیشگان را همه برکشید
بدانسان که از گوهر او سزید
تمامِ آدمهای بدذات و شرور را ارتقای مقام داد؛ دقیقاً همانطور که از ذاتِ پلیدِ خودش انتظار میرفت (همجنس با همجنس میجوشد).
بدان را بهَر جای سالار کرد
خردمند را سرنگونسار کرد
آدمهای بدکار را در همهجا فرمانده کرد، و در عوض افرادِ خردمند و دانا را سرنگون و تحقیر کرد.
چو زیر اندر آمد سر راستی
پدید آمد از هر سوی کاستی
وقتی سَرِ «حقیقت و راستی» به زیر کشیده شد، فساد و کاستی از همهجای مملکت سر برآورد.
چو لشکر فراوان شد و خواسته
دل مرد بی تن شد آراسته
وقتی لشکر و ثروتش زیاد شد، قلبِ آن مردِ بیوجود، غرق در غرور و تکبر شد.
سپه را درم داد و آباد کرد
سر دوده خویش پرباد کرد
به سپاهیان پول میداد و آنها را آباد میکرد، و سرِ خاندان و طایفهی خودش را پر از بادِ غرور ساخت.
به آموی شد پهلو پیش رو
ابا لشکری جنگسازان نو
با لشکری تازهنفس و آمادهی جنگ به سوی رود آموی (جیحون) حرکت کرد.
طلایه به پیش سپاه اندرون
جهاندیدهای نام او گرستون
در جلوی سپاه، یک یگانِ پیشاهنگ (طلایه) به فرماندهیِ مردی باتجربه به نام «گرستون» حرکت میکرد.
به شهر بخارا نهادند روی
چنان ساخته لشکری جنگجوی
آنها با چنین لشکرِ مجهز و جنگطلبی، به سمتِ شهر بخارا حرکت کردند.
بدو گفت ما را سمرقند و چاچ
بباید گرفتن بدین مهر و تاج
ماهوی به فرماندهاش گفت: «باید با اعتبارِ همین مُهر و تاج، شهرهای سمرقند و چاچ را فتح کنیم.
به فرمان شاه جهان یزدگرد
که سالار بُد او بر این هفت گرد
به فرمانِ یزدگرد، پادشاه جهان، که اربابِ تمام این هفت اقلیم بود!
ز بیژن بخواهم به شمشیر کین
کزو تیره شد بخت ایرانزمین
من میخواهم با شمشیرِ انتقام، خونِ شاه را از بیژن طرخانی طلب کنم؛ زیرا بختِ ایرانزمین به خاطرِ او تیره و تار شد!»