برگردان به زبان ساده
چنین داد خوانیم بر یزدگرد
وگر کینه خوانیم ازین هفت گرد
آیا این داستان را باید «عدالت» دربارهی یزدگرد (انتقام مرگش) بنامیم، یا آن را کینهتوزی و ظلمِ این هفت آسمان (کشته شدن یزدگرد) بدانیم؟
اگر خود نداند همی کین و داد
مرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد
اگر خودِ آسمان فرقِ بین کینه و عدالت را نمیفهمد، فیلسوف و دانشمند هم هیچ پاسخِ قانعکنندهای برای این بیعدالتی به من نداد!
وگر گفت دینی همه بسته گفت
بماند همی پاسخ اندر نهفت
و اگر یک عالِمِ دینی هم حرفی دربارهاش زد، همهچیز را سربسته و با کنایه گفت؛ و در نهایت پاسخِ این راز همچنان پنهان ماند.
اگر هیچ گنجست ای نیک رای
بیارای و دل را به فردا مپای
ای مردِ خردمند! اگر ثروت و اندوختهای داری، آن را برای استفاده مهیا کن و دلت را منتظرِ فردا نگذار.
که گیتی همی بر تو بر بگذرد
زمانه دم ما همیبشمرد
زیرا این دنیا با سرعت از روی تو عبور میکند، و روزگار دارد تکتکِ نفسهای ما را میشمارد (عمر در حال اتمام است).
در خوردنت چیره کن برنهاد
اگر خود بمانی دهد آنک داد
در خوردن و خرج کردنِ مالت جسور باش و سخت نگیر؛ اگر زنده ماندی، همان خدایی که قبلاً به تو روزی داده، باز هم خواهد داد.
مرا دخل و خرج ار برابر بدی
زمانه مرا چون برادر بدی
اگر درآمد و مخارجِ من با هم برابر بود (و دخل و خرجم میخواند)، روزگار برایم مثلِ یک برادرِ مهربان میشد (اما افسوس که فقیر و بدهکارم).
تگرگ آمد امسال بر سان مرگ
مرا مرگ بهتر بُدی از تگرگ
امسال در طوس تگرگی بارید که مثل عذابِ مرگ بود؛ تا جایی که برای من، مُردن بهتر از باریدنِ این تگرگ بود!
در هیزم و گندم و گوسفند
ببست این برآورده چرخ بلند
این چرخِ بلندِ آسمان (با این تگرگ و سرمای شدید)، درهای رسیدن به هیزم، گندم و گوسفند را به روی من بست (محصولاتم نابود شد و به قحطی و سرمای مطلق افتادم).
می آور که از روزمان بس نماند
چنین بود تا بود و بر کس نماند
(ای ساقی) شراب بیاور که از روزهای عمرِ ما چیزی باقی نمانده است؛ رسمِ دنیا همیشه همین بوده و برای هیچکس هم ابدی نخواهد بود.