برگردان به زبان ساده
چنین تا به بیژن رسید آگهی
که ماهوی بگرفت تخت مهی
گذشت تا اینکه خبر به بیژن رسید که ماهوی تختِ پادشاهی را غصب کرده است.
بهر سو فرستاد مهر و نگین
همی رام گردد برو بر زمین
که به هر طرف مُهر و نشانِ خود را فرستاده و سرزمینها دارند یکییکی تسلیمِ او میشوند.
کنون سوی جیحون نهادست روی
به پرخاش با لشکری جنگجوی
و اکنون با لشکری جنگجو و آمادهی نبرد، به قصدِ حمله به سوی رودِ جیحون حرکت کرده است.
بپرسید بیژن که تاجش که داد
برو کرد گوینده آن کار یاد
بیژن پرسید: «چه کسی به او تاجِ پادشاهی داده است؟» و پیامآور تمامِ ماجرای قتلِ یزدگرد را برای او تعریف کرد.
بدو گفت برسام کای شهریار
چو من بردم از چاچ چندان سوار
برسام (سردارِ بیژن) رو به او کرد و گفت: «ای پادشاه! یادت هست وقتی من لشکریانِ زیادی از شهرِ چاچ به جنگ بردم...
بیاوردم از مرو چندان بنه
بشد یزدگرد از میان یک تنه
و باروبنه و غنیمتهای زیادی از شهر مرو آوردم، و یزدگرد تکوتنه از میانِ میدان جنگ بیرون رفت؟
تو را گفته بُد تخت زرین اوی
همان یارهٔ گوهرآگین اوی
(ماهوی به تو وعده داده بود که): تختِ زرینِ او (یزدگرد) و بازوبندهای جواهرنشانِ او را...
همان گنج و تاجش فرستم به چاج
تو را باید اندر جهان تخت عاج
و گنج و تاجِ او را برایت به شهر چاچ میفرستم، زیرا در این دنیا فقط تو لایقِ نشستن بر تختِ عاج هستی؟
به مرو اندرون رزم کردم سه روز
چهارم چو بفروخت گیتیفروز
(یادت هست) من سه روز در مرو جنگیدم و روزِ چهارم وقتی خورشید طلوع کرد...
شدم تنگدل رزم کردم درشت
جفاپیشه ماهوی بنمود پشت
حملهی سختی کردم؛ در این هنگام، ماهویِ ستمگر عقبنشینیِ دروغین کرد...
چو ماهوی گنج خداوند خویش
بیاورد بیرنج و بنهاد پیش
اما وقتی ماهوی گنج و ثروتِ اربابِ خودش (یزدگرد) را بدونِ زحمتِ جنگیدن به دست آورد و در اختیار گرفت...
چو آگنده شد مرد بیتن به چیز
مرا خود تو گفتی ندیدست نیز
وقتی این مردِ بیوجود از مال و ثروت پر شد، چنان زیرِ قولش زد و مغرور شد که انگار اصلاً مرا در عمرش ندیده است!»
به مرو اندرون بود لشکر دو ماه
به خوبی نکرد ایچ بر ما نگاه
لشکرِ ما دو ماهِ تمام در مرو مستقر بود، اما او حتی یک نگاهِ دوستانه و از سرِ وفای به عهد به ما نینداخت!
بکشت او خداوند را در نهان
چنان پادشاهی بزرگ جهان
او در خفا، اربابِ خودش را کشت؛ آن هم چه پادشاهِ بزرگی!
سواری که گفتی میان سپاه
همیبرگذارد سر از چرخ ماه
سوارکاری که وقتی در میانِ سپاه میایستاد، گویی سرش از کرهی ماه عبور میکرد.
ز ترکان کسی پیش گرزش نرفت
همی زو دل نامداران بکفت
جنگجویانِ تُرک جرأتِ رویارویی با گرزِ او را در میدان نداشتند و از هیبتِ او دلِ پهلوانان میشکافت.
چو او کشته شد پادشاهی گرفت
بدین گونه ناپارسایی گرفت
وقتی یزدگرد کشته شد، ماهوی حکومت را غصب کرد و چنین مسیرِ ناپاک و ظالمانهای را در پیش گرفت.
طلایه همیگوید آمد سپاه
نباید که بر ما بگیرند راه
اکنون پیشاهنگان میگویند سپاهِ او رسیده است؛ ما نباید بگذاریم راه را بر ما ببندند.
چو بدخواه جنگی به بالین رسید
نباید تو را با سپاه آرمید
وقتی دشمنِ جنگطلبی تا بیخِ گوشِ تو (بالینت) رسیده، دیگر جایز نیست تو و سپاهت استراحت کنید.
چنین گل به پالیز شاهان مباد
چو باشد نیاید ز پالیز یاد
خدا کند چنین گُلی (ماهوی) هرگز در باغِ پادشاهان نروید؛ که اگر بروید، دیگر از آن باغ چیزی باقی نخواهد ماند و همهچیز را ویران میکند!»
چو بشنید بیژن سپه گرد کرد
ز ترکان سواران روز نبرد
بیژن با شنیدنِ این حرفها سپاه را جمع کرد؛ سوارکارانی از نژادِ ترک که مخصوصِ روزهای سختِ نبرد بودند.
ز قجقار باشی بیامد دمان
نجست ایچگونه بره بر زمان
از «قجقار باشی» با خروش و سرعت حرکت کرد و در راه حتی یک لحظه را هم هدر نداد.
چو نزدیک شهر بخارا رسید
همه دشت نخشب سپه گسترید
وقتی به نزدیکیِ شهر بخارا رسید، تمامِ دشتِ «نَخْشَب» پر از لشکریانِ او شد.
به یاران چنین گفت که اکنون شتاب
مدارید تا او بدین روی آب
بیژن به فرماندهانش گفت: «حالا دیگر عجله نکنید؛ اجازه دهید ماهوی از رودخانه عبور کند و به این سمتِ آب بیاید.
به پیکار ما پیش آرد سپاه
مگر باز خواهیم زو کین شاه
بگذارید لشکرش را برای جنگ با ما جلو بیاورد، تا ما انتقامِ خونِ پادشاه (یزدگرد) را از او بگیریم.»
ازان پس بپرسید کز نامدار
که ماند ایچ فرزند کاید به کار
سپس بیژن پرسید: «آیا از آن پادشاهِ نامدار (یزدگرد)، فرزندِ شایستهای به جا مانده است؟
جهاندارشه را برادر بُدَست
پسر گر نبود ایچ دختر بُدَست
آیا پادشاه برادری داشته؟ یا اگر پسر نداشته، دختری از او باقی مانده است؟
که او را بیاریم و یاری دهیم
به ماهوی بر کامگاری دهیم
تا او را پیدا کنیم، یاریاش دهیم و او را بر ماهوی پیروز کنیم (تا حکومت به وارثِ اصلی برسد).»
بدو گفت برسام کای شهریار
سرآمد برین تخمه بر روزگار
برسام به او پاسخ داد: «ای پادشاه! روزگارِ این خاندان و نژاد (ساسانیان) دیگر به پایان رسیده است.
بران شهرها تازیان راست دست
که نه شاه ماند نه یزدانپرست
اکنون در تمامِ آن شهرها، اعراب (تازیان) قدرت را در دست گرفتهاند؛ و دیگر نه پادشاهی باقی مانده است و نه دینِ زرتشتی (یزدانپرستی)!»
چو بشنید بیژن سپه برگرفت
ز کار جهان دست بر سر گرفت
بیژن که این را شنید، لشکر را حرکت داد، در حالی که از تأسف بر کار روزگار، دست بر سر گذاشته بود.
طلایه بیامد که آمد سپاه
به پیکند سازد همی رزمگاه
پیشاهنگِ لشکر آمد و خبر داد که: سپاهِ دشمن (ماهوی) رسید و دارد در «پیکند» میدانِ جنگ را آماده میکند.
سپاهی بکشتی برآمد ز آب
که از گرد پیدا نبود آفتاب
سپاهِ ماهوی با کشتی از رودخانه عبور کردند؛ سپاهی آنقدر عظیم که از گردوخاکِ آنها نور آفتاب پنهان شد.
سپهدار بیژن به پیش سپاه
بیامد که سازد همی رزمگاه
بیژنِ فرمانده نیز به جلوی سپاهِ خود آمد تا آرایشِ جنگی بگیرد.
چو ماهوی سوری سپه را بدید
تو گفتی که جانش ز تن برپرید
اما وقتی ماهوی سوری آن سپاهِ عظیمِ تورانیان را دید، از شدتِ وحشت انگار جان از تنش خارج شد!
ز بس جوشن و خود و زرین سپر
ز بس نیزه و گرز و چاچیتبر
از زیادی زره، کلاهخود، سپرهای طلایی، نیزه، گرز و تبرهای جنگیِ چاچی در لشکرِ بیژن بودند.
غمی شد برابر صفی برکشید
هوا نیلگون شد زمین ناپدید
با دلی پر از ترس و غم، صفِ لشکرش را در برابرِ آنها آراست؛ از شدتِ گردوغبار، آسمان تیره (نیلگون) شد و زمین زیرِ پای لشکریان ناپدید گشت.