برگردان به زبان ساده
چو بشنید ماهوی بیدادگر
سخنها کجا گفت او را پسر
وقتی ماهویِ ستمگر، آن حرفها را از پسرش شنید،
چنین گفت با آسیابان که خیز
سواران ببر خون دشمن بریز
به آسیابان گفت: «همین الان بلند شو، این سواران را با خودت ببر و خونِ این دشمن (پادشاه) را بریز!»
چو بشنید از او آسیابان سخُن
نه سر دید از آن کار پیدا نه بن
آسیابان با شنیدنِ این حرف چنان در شوک و بهت فرو رفت که اصلاً نمیتوانست سر و تهِ این فاجعه و عاقبتش را درک کند.
شبانگاه نیران خرداد ماه
سوی آسیا رفت نزدیک شاه
در تاریکیِ شبِ «نیران» (روز یازدهم) از ماهِ خرداد، آسیابان به سوی آسیاب و به نزدِ پادشاه رفت.
ز درگاه ماهوی چون شد برون
دو دیده پر از آب، دل پر ز خون
وقتی از دربارِ ماهوی بیرون آمد، چشمانش غرق در اشک بود و دلش از شدتِ غصه خون بود.
سواران فرستاد ماهوی زود
پس آسیابان به کردار دود
ماهوی (که میترسید آسیابان پشیمان شود)، فوراً سوارانی را مثل دودِ سیاه و شوم، به دنبالِ او فرستاد.
بفرمود تا تاج و آن گوشوار
همان مهر و آن جامهٔ شاهوار
دستور داده بود: «تاج، گوشواره، انگشترِ مهر و لباسِ حریرِ پادشاه را...
نباید که یکسر پر از خون کنند
ز تن جامهٔ شاه بیرون کنند
مبادا خونی کنید! لباسها را از تنش در بیاورید.»
بشد آسیابان دو دیده پرآب
به زردی دو رخساره چون آفتاب
آسیابان در حالی که چشمانش پر از اشک بود و رنگِ چهرهاش از شدتِ ترس مثل آفتاب زرد شده بود، به راه افتاد.
همی گفت کای روشن کردگار
تویی برتر از گردش روزگار
در راه با خود میگفت: «ای پروردگارِ روشنایی! تو از بازیهای این چرخِ روزگار بالاتری؛
تو زین ناپسندیده فرمان او
هم اکنون بپیچان تن و جان او
به سزای این فرمانِ شوم و کثیفِ ماهوی، همین الان تن و جانِ او را در هم بپیچان و نابود کن.»
برِ شاه شد دل پر از شرم و باک
رخانش پرآب و دهانش چو خاک
با دلی پر از شرم و وحشت به نزدِ پادشاه رسید؛ صورتش خیسِ اشک بود و دهانش از شدتِ ترس مثل خاک، خشک شده بود.
به نزدیک تنگ اندر آمد به هوش
چنان چون کسی راز گوید به گوش
با احتیاط و آرامآرام به شاه نزدیک شد؛ درست مثل کسی که میخواهد رازی را در گوشِ دیگری زمزمه کند.
یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه
رها شد به زخم اندر از شاه آه
ناگهان خنجری را در پهلو (تهیگاه) پادشاه فرو کرد؛ و با آن زخمِ عمیق، تنها یک «آهِ» سنگین از سینهی شاه رها شد.
به خاک اندر آمد سر و افسرش
همان نان کشکین به پیش اندرش
سرِ پادشاه و تاجِ شکوهمندش بر روی خاک افتاد... دقیقاً در برابرِ همان تکه نانِ خشکِ جو که برایش آورده بودند!
اگر راه یابد کسی زین جهان
بباشد، ندارد خرد در نهان
اگر کسی واقعاً رازِ این دنیا را بفهمد و باز هم بخواهد در آن بماند، قطعاً هیچ عقل و خردی در وجودش نیست.
ز پرورده سیر آید این هفت گرد
شود کشته بر بیگنه یزدگرد
این هفت آسمان خیلی زود از کسی که خودش پرورش داده خسته میشود؛ میبینی که یزدگردِ بیگناه چگونه کشته شد؟
بر این گونه بر تاجداری بمرد
که از لشکر او سواری نبرد
پادشاهی تاجدار به چنان شکلِ غریبانهای جان داد، که حتی یک سوار از آن لشکرِ عظیمش حضور نداشت تا برای او بجنگد!
خرد نیست با گرد گردان سپهر
نه پیدا بود رنج و خشمش ز مهر
هیچ منطق و عقلی در کارِ این چرخِ روزگار نیست؛ اصلاً نمیتوانی بفهمی کِی خشمگین است و کِی مهربان!
همان به که گیتی نبینی به چشم
نداری ز کردار او مهر و خشم
پس همان بهتر که اصلاً به این دنیا دل نبندی، و از بازیهایش نه خوشحال شوی و نه خشمگین.
سواران ماهوی شوریدهبخت
بدیدند کآن خسروانی درخت
سوارانِ ماهویِ تیرهبخت دیدند که آن «درختِ باشکوهِ پادشاهی»...
ز تخت و ز آوردگه آرمید
بشد هر کسی روی او را بدید
دیگر از تخت و جنگ آرام گرفته است (مُرده) پس همه جلو رفتند تا چهرهی او را ببینند.
گشادند بند قبای بنفش
همان افسر و طوق و زرّینهکفش
بندِ لباسِ حریر و بنفشِ او را باز کردند و تاج، گردنبند و کفشهای طلاییاش را درآوردند.
فگنده تن شاه ایران به خاک
پر از خون و پهلو به شمشیر چاک
بدنِ پادشاهِ ایران را روی خاکِ آسیاب رها کردند، در حالی که غرقِ خون بود و پهلویش با خنجر شکافته شده بود.
ز پیش شهنشاه برخاستند
زبان را به نفرین بیاراستند
سواران از کنار جسد شاهنشاه بلند شدند، و زبان به نفرینِ فرماندهشان باز کردند...
که ماهوی را باد تن همچنین
پر از خون فگنده به روی زمین
که: «امیدواریم بدن ماهوی هم همینطور غرق در خون روی زمین بیفتد!»
به نزدیک ماهوی رفتند زود
ابا یاره و گوهر نابسود
سپس با عجله پیش ماهوی رفتند، به همراه بازوبندها و جواهراتِ دستنخوردهی شاه.
به ماهوی گفتند کآن شهریار
بر آمد ز آرام و از کارزار
به ماهوی گفتند: «آن پادشاه دیگر از استراحت و جنگیدن آسوده شد (کارش تمام شد).»
بفرمود کو را به هنگام خواب
از آن آسیا افگنند اندر آب
ماهوی دستور داد که وقتی همه خوابند (در دلِ تاریکیِ شب)، جسدش را از آسیاب به داخل رودخانه بیندازند.
بشد تیز بدمهر دو پیشکار
کشیدند پرخون تن شهریار
دو خدمتکارِ بیرحم بهسرعت رفتند و بدنِ غرق در خونِ پادشاه را روی زمین کشیدند.
کجا ارج آن کشته نشناختند
به گرداب زرق اندر انداختند
آنها که ارزش و شکوهِ آن مقتول را نمیفهمیدند، جسد را در گردابِ خروشانِ رودخانهی «زَرق» انداختند.
چو شب روز شد مردم آمد پدید
دو مرد گرانمایه آنجا رسید
وقتی هوا روشن شد و مردم بیرون آمدند، دو مردِ بزرگوار و نجیب به آنجا رسیدند.
از آن سوگواران پرهیزگار
بیامد یکی بر لب جویبار
یکی از آن عزادارانِ پرهیزگار (راهبانِ مسیحی)، به کنارِ رودخانه آمد.
تن او برهنه بدید اندر آب
بشورید و آمد هم اندر شتاب
ناگهان بدنِ برهنهی شاه را در آب دید؛ بهشدت منقلب و آشفته شد و با شتاب بازگشت.
چنین تا در خانه راهب رسید
بدان سوگواران بگفت آن چه دید
با عجله به صومعهی راهبِ بزرگ رفت و به دیگر سوگواران گفت که چه فاجعهای دیده است:
که شاه زمانه به غرق اندرست
برهنه به گرداب زرق اندرست
گفت: «پادشاهِ جهان در آب غرق شده و بدنِ برهنهاش در گردابِ رودِ زرق افتاده است!»
برفتند زان سوگواران بسی
سُکوبا و رهبان ز هر در کسی
تعداد زیادی از آن عزاداران به راه افتادند؛ اسقفها (سُکوبا) و راهبان از هر طرف جمع شدند.
خروشی بر آمد ز راهب به درد
که ای تاجور شاه آزادمرد
فریادِ دردناکی از نهادِ راهبِ بزرگ بلند شد که: «ای پادشاهِ تاجدار و ای مردِ آزاده!
چنین گفت راهب که این کس ندید
نه پیش از مسیح این سخن کس شنید
راهب گفت: «هیچکس در تاریخ چنین چیزی ندیده است؛ حتی پیش از ظهورِ مسیح هم کسی نشنیده بود...
که بر شهریاری زند بندهای
یکی بدنژادی و افگندهای
...که یک بنده، یک موجودِ بیاصلونسب و حقیر، به پادشاهِ خود خنجر بزند!
بپرورد تا بر تنش بد رسد
از این بهر ماهوی نفرین سزد
پادشاه او را پرورش داد تا عاقبت به دستِ او تکهتکه شود؛ به همین دلیل ماهوی سزاوار نفرین است.
دریغ آن سر و تاج و بالای تو
دریغ آن دل و دانش و رای تو
افسوس بر آن سر، تاج و قامتِ بلندت! افسوس بر آن قلبِ بزرگ، خرد و دوراندیشیات!
دریغ آن سر تخمهٔ اردشیر
دریغ این جوان و سوار هژیر
افسوس بر تو که از نژادِ اردشیر بابکانی! افسوس بر تو ای جوانِ دلاور و سوارکارِ چابک!
تنومند بودی خرد با روان
ببردی خبر زین به نوشینروان
تنومند بودی و باخرد؛ اکنون با رفتنت، خبرِ این فاجعه را برای انوشیروانِ دادگر میبری...
که در آسیا ماهروی تو را
جهاندار و دیهیمجوی تو را
که ماهچهرهی تو را... جهاندار و تاجدارِ تو را...
به دشنه جگرگاه بشکافتند
برهنه به آب اندر انداختند
با خنجر پهلو دریدند و برهنهاش را در آب انداختند!»
سکوبا از آن سوگواران چهار
برهنه شدند اندران جویبار
چهار نفر از اسقفهای مسیحی لباسهایشان را درآوردند و واردِ رودخانه شدند.
گشاده تن شهریار جوان
نبیرهی جهاندار نوشینروان
بدنِ برهنهی پادشاهِ جوان، نبیرهی انوشیروانِ جهاندار، را...
به خشکی کشیدند زان آبگیر
بسی مویه کردند برنا و پیر
از میانِ آن آبگیر به خشکی کشیدند، در حالی که پیر و جوان برایش زار میگریستند.
به باغ اندرون دخمهای ساختند
سرش را به ابر اندر افراختند
در میانِ یک باغِ زیبا، دخمهای برای او ساختند که گنبدش تا ابرها بالا میرفت.
سر زخم آن دشنه کردند خشک
به دبق و به قیر و به کافور و مشک
محل زخمِ خنجر را خشک کردند و با صمغِ گیاهی (دِبق)، قیر، کافور و مُشکِ خوشبو پوشاندند.
بیاراستندش به دیبای زرد
قصب زیر و دستی زبر لاژورد
بدنِ او را با حریرِ زردِ اشرافی، پارچههای کتانِ نازک و پارچهای به رنگ آبیِ لاجوردی کفن کردند.
می و مشک و کافور و چندی گلاب
سکوبا بیندود بر جای خواب
اسقف، بسترِ ابدیِ پادشاه را با شراب، مُشک، کافور و گلابِ فراوان عطرآگین کرد و شستشو داد.
چه گفت آن گرانمایه دهقان مرو
که بنهفت بالای آن زادسرو
آن دهقانِ (اشرافزادهی) بزرگوارِ مرو، هنگامِ خاکسپاریِ آن سروِ بلندقامت چه گفت؟
که بخشش ز کوشش بود در نهان
که خشنود بیرون شود زین جهان
گفت: «بخشش و پاداشِ خداوند در پسِ رنجها و تلاشهای پنهان است؛ تا انسان در نهایت با خشنودی از این دنیا برود.»
دگر گفت اگر چند خندان بود
چنان دان که از دردمندان بود
دیگری گفت: «انسان در این دنیا هرچند هم که ظاهری خندان و شاد داشته باشد، بدان که در واقع یکی از دردمندان و رنجکشیدگان است...
که از چرخ گردان پذیرد فریب
که او را نماید فراز و نشیب
زیرا او از چرخِ روزگار فریب میخورد؛ که گاهی اوج و گاهی سقوط را به او نشان میدهد (و هرگز قابل اعتماد نیست).»
دگر گفت کآن را تو دانا مخوان
که تن را پرستد نه راه روان
دیگری گفت: «کسی را که فقط در خدمتِ جسمانیت و دنیاست و راهِ پرورشِ روح را نمیشناسد، هرگز خردمند و دانا ندان.
همی خواسته جوید و نام بد
بترسد روانش ز فرجام بد
چنین فردی (مثل ماهوی) فقط به دنبال مالاندوزی و بدنامی است، و در نهایت روحش از عاقبتِ شوم و ترسناکی که دارد، در وحشت خواهد بود.»
دگر گفت اگر شاه لب را ببست
نبیند همی تاج و تخت نشست
دیگری گفت: «حال که پادشاه لب از سخن بست، دیگر نشستن بر تختِ پادشاهی را تجربه نخواهد کرد...
نه مهر و پرستندهٔ بارگاه
نه افسر نه کشور نه تاج و کلاه
و نه دیگر مُهرِ پادشاهی، نه چاکرانِ دربار، نه افسر و نه کشور و تاج را نخواهد دید.»
دگر گفت کز خوب گفتار اوی
ستایش ندارم سزاوار اوی
دیگری گفت: «به خاطرِ کردار و گفتارِ نیکوی این پادشاه، من هیچ کلامِ ستایشی که واقعاً لایقِ او باشد در اختیار ندارم.
همی سرو کشت او به باغ بهشت
ببیند روانش درختی که کشت
او (با کارهای نیکش) پیوسته در باغِ بهشت نهالِ سرو میکاشت؛ و اکنون روحش ثمرهی همان درختی را که کاشته است، خواهد دید.»
دگر گفت یزدان روانت ببرد
تنت را بدین سوگواران سپرد
دیگری گفت: «خداوند روحِ پاکِ تو را به سوی خود بُرد، و جسمِ تو را به دستِ ما سوگواران سپرد.
روان تو را سودمند این بود
تن بدکنش را گزند این بود
این اتفاق (مرگ) برای روحِ تو سراسر سود و رستگاری بود؛ اما برای جسمِ آن قاتلِ بدکار، بزرگترین خسران و نابودی است.
کنون در بهشت است بازار شاه
به دوزخ کند جان بدخواه راه
اکنون مقام و جایگاهِ (بازارِ) پادشاه در بهشتِ برین است، در حالی که جانِ دشمنش راهیِ جهنم میشود.»
دگر گفت کای شاه دانشپذیر
که با شهریاری و با اردشیر
دیگری گفت: «ای پادشاهِ خردمند! تو اکنون با پادشاهانِ بزرگی همچون اردشیرِ بابکان همنشین شدهای.
درودی همان بر که کشتی به باغ
درفشان شد آن خسروانی چراغ
و ثمرهی همان بذری را درو کردی که در باغِ زندگی کاشته بودی؛ و آن چراغِ پادشاهیات اکنون (در جهانِ دیگر) درخشان شد.»
دگر گفت کای شهریار جوان
بخفتی و بیدار بودت روان
دیگری گفت: «ای پادشاهِ جوان! جسمِ تو به خوابِ مرگ رفت، اما روحت کاملاً بیدار و آگاه است.
لبت خامش و جان به چندین گله
برفت و تنت ماند ایدر یله
لبانت خاموش شد و جانت با کوهی از شکایت (از بیوفایی یاران) پرواز کرد، و بدنت در اینجا رها و بیکس ماند.
تو بیکاری و جان به کار اندر است
تن بدسگالت به بار اندر است
جسمِ تو بیحرکت (بیکار) و در استراحت است، اما روحت در حالِ فعالیت (و دادخواهی) است؛ در حالی که تنِ دشمنت زیر بارِ سنگینِ گناه گیر افتاده است.
بگوید روان گر زبان بسته شد
بیاسود جان گر تنت خسته شد
گر زبانت از سخن گفتن بازماند، روحت به جای آن حرف میزند؛ و اگر جسمت مجروح و خسته شد، جانت به آرامش رسید.
اگر دست بیکار گشت از عنان
روانت به چنگ اندر آرد سنان
اگر دستت دیگر افسارِ اسب را نمیگیرد، روحت نیزهی انتقام را در دست خواهد گرفت!»
دگر گفت کای نامبردار نو
تو رفتی و کردار شد پیش رو
دیگری گفت: «ای قهرمانِ تازهدرگذشته! تو رفتی، اما اعمال و کردارت پیشاپیشِ تو به آن جهان رفتند.
تو را در بهشت است تخت این بس است
زمین بلا بهر دیگر کس است
همین که اکنون تختِ تو در بهشت است برایت کافیست؛ بگذار این زمینِ پر از بلا، سهمِ دیگران (خائنان) باشد.»
دگر گفت کآن کس که او چون تو کُشت
ببیند کنون روزگار درشت
دیگری گفت: «آن کسی که انسانِ بزرگی چون تو را کُشت، از این لحظه به بعد، روزگاری بسیار سخت را به چشمِ خود خواهد دید.»
سُقُف گفت ما بندگان تویم
نیایشکن پاکجان تویم
اسقف گفت: «ما بندگان و چاکرانِ تو هستیم و پیوسته برای روحِ پاکت دعا میکنیم...
که این دخمه پر لاله باغ تو باد
کفن دشت شادی و راغ تو باد
باشد که این آرامگاهِ تاریک برایت به باغی پر از لاله، و این کفن برایت به دشت و سبزهزاری پر از شادی تبدیل شود.»
بگفتند و تابوت برداشتند
ز هامون سوی دخمه بگذاشتند
این سخنان را گفتند و تابوت را از روی زمین (دشت) برداشتند و به سوی درونِ آرامگاه (دخمه) بردند.
بر آن خوابگه رفت ناکام شاه
سر آمد بر او رنج و تخت و کلاه
هوش مصنوعی: شاه ناکام به جایی رفت که خوابش را ترک کرده بود. بر او تمام زحمتها، سلطنت و تاج و تخت به پایان رسید.