برگردان به زبان ساده
چو ماهوی دل را برآورد گِرد
بدانست کو نیست جز یزدگرد
وقتی ماهویِ سوری تمام نشانهها را کنار هم گذاشت، با اطمینان فهمید که آن مرد کسی نیست جز یزدگرد.
بدو گفت بشتاب زین انجمن
هم اکنون جدا کن سرش را ز تن
بهش گفت: «همین الان با شتاب از این مجلس بیرون برو و بیدرنگ سرِ او را از تنش جدا کن!
وگرنه هم اکنون ببرم سرت
نمانم کسی زنده از گوهرت
وگرنه همین الان سرِ خودت را میبُرم و هیچکس از نسل و خونِ تو را زنده نمیگذارم.»
شنیدند ازو این سخن مهتران
بزرگان بیدار و کنداوران
بزرگان، خردمندانِ آگاه و دلاورانِ حاضر در مجلس، این سخنِ شوم را از ماهوی شنیدند.
همه انجمن گشت ازو پر ز خشم
زبان پر ز گفتار و پرآب چشم
تمامِ حاضران در آن انجمن از این تصمیم لبریز از خشم شدند؛ زبان به اعتراض گشودند در حالی که چشمانشان پر از اشک بود.
یکی موبدی بود رادوی نام
به جان و خرد برنهادی لگام
در آن میان، موبدی بود به نام «رادوی» که بر جان و احساساتِ خود کاملاً مسلط بود و از روی خرد سخن میگفت.
به ماهوی گفت ای بداندیش مرد
چرا دیو چشم تو را تیره کرد
به ماهوی گفت: «ای مردِ بدذات و شوماندیش! چرا اجازه دادی که اهریمن، چشمانت را کور و تاریک کند؟
چنان دان که شاهی و پیغمبری
دو گوهر بود در یک انگشتری
بدان که مقامِ پادشاهی و پیامبری، درست مانند دو نگینِ گرانبها هستند که بر روی یک انگشتر قرار گرفتهاند.
ازین دو یکی را همیبشکنی
روان و خرد را به پا افگنی
اگر یکی از این دو نگین (پادشاه) را نابود کنی، در واقع روح و خردِ خودت را زیر پا لِه کردهای.
نگر تا چه گویی بپرهیز ازین
مشو بدگمان با جهانآفرین
مراقبِ حرف زدنت باش و از این جنایت دوری کن! با ارادهی خداوندِ جهانآفرین درنیفت و بدگمان نشو.
نخستین ازو بر تو آید گزند
به فرزند مانی یکی کشتمند
اولین آسیبِ این جنایت به خودت برمیگردد، و تو برای فرزندانت مزرعه و میراثی شوم به جا خواهی گذاشت؛
که بارش کبست آید و برگ خون
به زودی سر خویش بینی نگون
مزرعهای که میوهاش زهرِ تلخ است و برگهایش از خون! و به زودی خواهی دید که سرِ خودت نیز بر باد میرود.
همی دین یزدان شود زو تباه
همان برتو نفرین کند تاج و گاه
با کشته شدنِ شاه، دینِ خدا تباه میشود و خودِ تاج و تختِ پادشاهی نیز تو را نفرین خواهند کرد.
برهنه شود در جهان زشت تو
پسر بدرود بیگمان کشت تو
ذاتِ زشتِ تو در برابرِ تمام جهان عریان و رسوا میشود و شک نداشته باش که پسرت، بذرِ شومی را که تو کاشتهای درو خواهد کرد.»
یکی دینوری بود یزدانپرست
که هرگز نبردی به بد کار دست
حکیم و دیندارِ خداپرستِ دیگری در آنجا بود که هرگز دستش به هیچ کارِ بدی آلوده نشده بود.
که هرمزد خراد بُد نام او
بدین اندرون بود آرام او
نامِ او «هرمزدِ خرّاد» بود و روحش تنها در پناهِ دین و ایمان آرامش مییافت.
به ماهوی گفت ای ستمگاره مرد
چنین از ره پاکیزدان مگرد
او به ماهوی گفت: «ای مردِ ظالم و ستمگر! اینگونه از مسیرِ پاکِ پروردگار منحرف نشو.
همی تیره بینم دل و هوش تو
همی خار بینم در آغوش تو
میبینم که دل و عقلِ تو کاملاً تاریک شده است، و در آغوشت چیزی جز خار (درد و نابودی) نمیبینم.
تنومند و بیمغز و جان نزار
همی دود ز آتش کنی خواستار
بدنی درشت داری اما مغزت خالی و جانت حقیر است؛ تو داری از آتش، دود طلب میکنی (کنایه از کار احمقانه و ویرانگر).
تو را زین جهان سرزنش بینم آز
ببرگشتنت گرم و رنج گداز
من میبینم که این طمعِ تو، در این دنیا برایت فقط رسوایی و سرزنش میآورد و در آخرت، عذابِ سوزان و رنجِ گدازنده.
کنون زندگانیت ناخوش بود
چو رفتی نشستت در آتش بود
از این لحظه به بعد، زندگیات در این دنیا تلخ و ناخوشایند خواهد شد و وقتی بمیری، جایگاهت در آتش دوزخ است.»
نشست او و شهروی بر پای خاست
به ماهوی گفت این دلیری چراست
هرمزدِ خراد نشست و «شهروی» برخاست و به ماهوی گفت: «این گستاخی و وقاحتِ تو برای چیست؟
شهنشاه را کارزار آمدی
ز خان و ز فغفور یار آمدی
تا پیش از این، اگر شاهنشاه ارادهی جنگ میکرد، خاقانِ ترک و امپراتورِ چین به یاریاش میآمدند.
ازین تخمه بیکس بسی یافتند
که هرگز بکشتنش نشتافتند
در تاریخ پیش آمده که پادشاهانی از این نژاد، تنها و بیکس گیر افتادهاند، اما هیچکس هرگز برای کشتنشان عجله نکرد و گستاخ نشد!
تو گر بندهای خون شاهان مریز
که نفرین بود بر تو تا رستخیز
تو اگر رعیت و بندهای، خونِ پادشاهان را نریز؛ چرا که نفرینِ این کار تا روز قیامت گریبانگیرِ تو خواهد بود.»
بگفت این و بنشست گریان به درد
پر از خون دل و مژه پر آب زرد
شهروی این سخنان را گفت و با دلی پردرد و خونین نشست، در حالی که از مژههایش اشکِ حسرت میچکید.
چو بنشست گریان بشد مهرنوش
پر از درد با ناله و با خروش
وقتی او با گریه نشست، خردمندِ دیگری به نام «مهرنوش» با ناله، فریاد و دلی لبریز از درد بلند شد.
به ماهوی گفت ای بد بدنژاد
که نه رای فرجام دانی نه داد
به ماهوی گفت: «ای انسانِ پلید و بیاصلونسب! که نه به عاقبتِ کارت فکر میکنی و نه از عدالت بویی بردهای!
ز خون کیان شرم دارد نهنگ
اگر کشته بیند ندرّد پلنگ
حتی یک تمساحِ درنده از ریختنِ خونِ پادشاهانِ کیانی شرم میکند، و حتی پلنگ هم اگر جسدِ آنها را ببیند، به آنها چنگ نمیزند.
ایا بتّر از دد به مهر و به خوی
همی گاه شاه آیدت آرزوی
ای کسی که در عاطفه و ذات از حیوانِ درنده هم پستتری! آیا واقعاً هوسِ نشستن بر تختِ پادشاه را کردهای؟
چو بر دست ضحاک جم کشته شد
چه مایه سپهر از برش گشته شد
(تاریخ را به یاد بیاور!) وقتی پادشاهی چون جمشید به دست ضحاک کشته شد، ببین چرخِ روزگار چطور بر ضدِ ضحاک چرخید!
چو ضحاک بگرفت روی زمین
پدید آمد اندر جهان آبتین
حتی وقتی ضحاک تمام کرهی زمین را تصرف کرد، باز هم مردی به نام آبتین در جهان پیدا شد...
بزاد آفریدون فرخ نژاد
جهان را یکی دیگر آمد نهاد
...و فریدونِ فرخنژاد از او زاده شد و نظمِ دنیا را زیر و رو کرد.
شنیدی که ضحاک بیدادگر
چه آورد از آن خویشتن را به سر
قطعاً شنیدهای که ضحاکِ ستمگر با آن کارش (کشتن پادشاه) چه بلایی بر سر خودش آورد!
برو سال بگذشت مانا هزار
به فرجام کار آمدش خواستار
نزدیک به هزار سال از حکومتِ ضحاک گذشت، اما سرانجام روزی کینهخواه و منتقمش از راه رسید.
و دیگر که تور آن سرافراز مرد
کجا آز ایران ورا رنجه کرد
مثال دوم: به تور (پسر فریدون) نگاه کن؛ آن مردِ مغرور که طمعِ به چنگ آوردنِ ایران او را آزار میداد.
همان ایرج پاکدین را بکشت
برو گردش آسمان شد درشت
برادرش، ایرجِ پاکدین، را کشت و به همین دلیل گردشِ آسمان بر او سخت و خشن شد.
منوچهر زان تخمه آمد پدید
شد آن بند بد را سراسر کلید
منوچهر از نژادِ همان ایرج به دنیا آمد و کلیدی برای در هم شکستنِ تمامِ نقشههای شومِ تور شد (و انتقام گرفت).
سه دیگر سیاوش ز تخم کیان
کمر بست بیآرزو در میان
مثال سوم: سیاوش از نژاد کیانیان بود که بدونِ هیچ چشمداشت و طمعی کمربندِ خدمت بست و به توران رفت.
به گفتار گرسیوز افراسیاب
ببرد از روان و خرد شرم و آب
اما افراسیاب با تحریکِ گرسیوز، شرم و آبرو را از روح و خردِ خود پاک کرد (و سیاوش را بیگناه کشت).
جهاندار کیخسرو از پشت اوی
بیامد جهان کرد پر گفتوگوی
(نتیجه چه شد؟) پادشاهی چون کیخسرو از نژادِ سیاوش آمد و با جنگهایش جهان را پر از هیاهو و انتقام کرد.
نیا را به خنجر به دو نیم کرد
سر کینهجویان پر از بیم کرد
کیخسرو پدربزرگش (افراسیاب) را با شمشیر به دو نیم کرد و دلِ تمامِ دشمنان را غرق در وحشت ساخت.
چهارم سخن کین ارجاسپ بود
که ریزندهٔ خون لهراسپ بود
مثال چهارم، انتقام از ارجاسپِ تورانی بود که خونِ پادشاهِ ایران، لهراسپ، را ریخته بود.
چو اسفندیار اندر آمد به جنگ
ز کینه ندادش زمانی درنگ
وقتی اسفندیار برای انتقامِ خونِ شاه واردِ میدان شد، حتی یک لحظه به ارجاسپ مهلت و درنگ نداد.
به پنجم سخن کین هرمزد شاه
چو پرویز را گشن شد دستگاه
مثال پنجم، انتقام خونِ شاه هرمزد است؛ زمانی که پسرش خسرو پرویز قدرت پیدا کرد...
به بندوی و گستهم کرد آنچ کرد
نیاساید این چرخ گردان ز گرد
...با بندوی و گستهم (که پدرش را کشته بودند) چنان کرد! این چرخِ گردون هرگز از چرخش و انتقام نمیایستد.
چو دستش شد او جان ایشان ببرد
در کینه را خوار نتوان شمرد
وقتی خسرو پرویز قدرت گرفت، جانِ آنها را گرفت. هرگز نباید دروازهی کینه و انتقام را حقیر و کوچک شمرد.
تو را زود یاد آید این روزگار
بپیچی ز اندیشهٔ نابکار
تو خیلی زود این روزها را به یاد خواهی آورد و از این افکارِ پلیدت پشیمان خواهی شد (اما دیر است).
تو زین هرچ کاری پسر بدرود
زمانه زمانی همینغنود
هر بذرِ شومی که امروز بکاری، پسرت آن را درو خواهد کرد؛ روزگار حتی برای یک لحظه هم به خواب نمیرود.
بپرهیز زین گنج آراسته
وزین مُردری تاج و این خواسته
از این گنجِ وسوسهانگیز، از این تاج و از این ثروت دوری کن!
همی سر بپیچی به فرمان دیو
ببرّی همی راه گیهان خدیو
تو داری به فرمانِ دیو گردن میکشی و راه را بر پادشاهِ جهان میبندی!
به چیزی که بر تو نزیبد همی
ندانی که دیوَت فریبد همی
آن هم برای تاجوتختی که اصلاً شایستهی تو نیست! آیا نمیفهمی که دیو دارد تو را فریب میدهد؟
به آتش نهال دلت را مسوز
مکن تیره این تاج گیتیفروز
نهالِ جانت را در این آتش نسوزان و این تاجِ درخشانِ پادشاهی را با خون تاریک نکن.
سپاه پراگنده را گرد کن
وزین سان که گفتی مگردان سخُن
(به جای این کار) سپاهِ پراکندهات را جمع کن و این حرفهای شومی که زدی را دیگر تکرار نکن.
ازیدر به پوزش بر شاه رو
چو بینی ورا بندگی ساز نو
از همین جا برای عذرخواهی به حضورِ پادشاه برو و وقتی او را دیدی، پیمانِ بندگیات را تازه کن.
وزان جایگه جنگ لشکر بسیچ
ز رای و ز پوزش میاسای هیچ
سپس از همانجا لشکرت را برای جنگ آماده کن و لحظهای از دوراندیشی و جبران غافل نشو.
کزین بدنشانِ دو گیتی شوی
چو گفتار دانندگان نشنوی
زیرا اگر به حرفِ خردمندان گوش ندهی، با این کار در هر دو جهان بدنام و رسوا خواهی شد.
چو کاری که امروز بایدت کرد
به فردا رسد زو برآرند گرد
اگر عذرخواهی و جبرانی که امروز باید انجام دهی را به فردا موکول کنی، همهچیز تباه میشود و دودمانت را به باد میدهند.
همی یزدگرد شهنشاه را
بتر خواهی از ترک بدخواه را
تو برای یزدگردِ شاهنشاه، عاقبتی بدتر از آن چیزی که برای دشمنانِ ترکت میخواهی، رقم زدهای!
که در جنگ شیرست بر گاه شاه
درخشان به کردار تابنده ماه
پادشاهی که در میدان جنگ مثل شیر است، و بر روی تختِ پادشاهی مانند ماهِ تابان میدرخشد.
یکی یادگاری ز ساسانیان
که چون او نبندد کمر بر میان
او تنها یادگارِ باقیمانده از خاندانِ ساسانی است، و هیچکس در دلاوری به پای او نمیرسد.
پدر بر پدر داد و دانشپذیر
ز نوشینروان شاه تا اردشیر
نسل در نسلِ او پادشاهانی عادل و دانشدوست بودهاند؛ از انوشیروانِ دادگر گرفته تا اردشیرِ بابکان.
بود اردشیرش به هشتم پدر
جهاندار ساسان با داد و فر
اردشیر بابکان، هشتمین جد اوست و ساسانِ جهانگشا نیز دارای عدالت و فرّه ایزدی بود.
که یزدانش تاج کیان برنهاد
همه شهریارانش فرخنژاد
خداوند خودش تاجِ کیانی را بر سرِ او گذاشته است و تمامِ اجدادِ او پادشاهانی پاکنژاد بودهاند.
چو تو بود مهتر به کشور بسی
نکرد اینچنین رای هرگز کسی
در تاریخ این کشور، حاکمان و مرزبانانی مثلِ تو بسیار بودهاند، اما هیچکدام هرگز چنین نقشهی خائنانهای نکشیدند.
چو بهرام چوبین که سیصد هزار
عناندار و برگستوانور سوار
(به عاقبت خائنان نگاه کن!) سردارِ بزرگی چون «بهرام چوبین» که سیصد هزار سوارکارِ زرهپوش و ماهر داشت...
به یک تیر او پشت برگاشتند
بدو دشت پیکار بگذاشتند
...اما همان سپاهِ عظیم، با پرتابِ یک تیر از سوی پادشاهِ مشروع، فرار کردند و میدان را برای شاه خالی گذاشتند.
چو از رای شاهان سرش سیر گشت
سر دولت روشنش زیر گشت
وقتی بهرام چوبین از اطاعتِ پادشاهان خسته شد (و طغیان کرد)، بختِ روشن و قدرتِ او واژگون شد.
فرآیین که تخت بزرگی بجست
نبودش سزا دست بد را بشست
یا «فَرآیین» (شهربراز) که به دنبال تاجوتخت رفت؛ چون شایستگیِ آن را نداشت، دستش به کارهای بد آلوده شد.
بران گونه بر کشته شد زار و خوار
گزافه بپرداز زین روزگار
و دیدی که چگونه با حقارت و خواری کشته شد! پس این افکارِ احمقانه و بیهوده را رها کن.
بترس از خدای جهان آفرین
که تخت آفریدست و تاج و نگین
از خداوندِ جهانآفرین بترس؛ خدایی که تخت، تاج و انگشترِ پادشاهی را خودش خلق کرده و به اهلش داده است.
تن خویش بر خیره رسوا مکن
که بر تو سر آرند زود این سخُن
بیهوده خودت را در تاریخ رسوا نکن، که به زودی تاوانِ این نقشهی شوم را با جانت خواهی داد.
هر آنکس که با تو نگوید درست
چنان دان که او دشمن جان تست
هرکسی که حقایق را اینگونه صریح به تو نگوید، بدان که او دشمنِ خونیِ توست.
تو بیماری اکنون و ما چون پزشک
پزشک خروشان به خونین سرشک
تو اکنون مانند یک بیمار هستی و ما پزشکانِ توایم؛ اما پزشکانی که از شدتِ اندوه برای تو خون گریه میکنند.
تو از بندهٔ بندگان کمتری
به اندیشهٔ دل مکن مهتری
تو از پستترین غلامان و خدمتکاران هم کمتری! در دلت هوسِ پادشاهی و بزرگی نپروران.
همی کینه با پاک یزدان نهی
ز راه خرد جوی تخت مهی
با این کارت، رسماً داری با خداوندِ پاک اعلام جنگ میکنی. اگر بزرگی میخواهی، آن را از راهِ خرد و اندیشه به دست بیاور.»
شبانزاده را دل پر از تخت بود
ورا پند آن موبدان سخت بود
اما دلِ آن چوپانزاده (ماهوی) چنان کور و پر از هوسِ تاجوتخت بود که شنیدنِ نصیحتِ آن موبدان برایش غیرقابل تحمل بود.
چنین بود تا بود و این تازه نیست
که کار زمانه بر اندازه نیست
رسمِ دنیا همیشه همین بوده و این ماجرا چیز تازهای نیست؛ کارهای روزگار هیچ حسابوکتاب و منطقی ندارد.
یکی را برآرد به چرخ بلند
یکی را کند خوار و زار و نژند
یک نفر را تا اوجِ آسمانها بالا میبرد، و دیگری (چون یزدگرد) را حقیر، بیچاره و افسرده بر زمین میزند.
نه پیوند با آن نه با اینش کین
که دانست راز جهانآفرین
نه با برندهها خویشاوندی دارد و نه از بازندهها کینهای به دل دارد! چه کسی از رازِ آفرینشِ خدا سر درمیآورد؟
همه موبدان تا جهان شد سیاه
بر آیین خورشید بنشست ماه
تمامِ موبدان تا تاریک شدنِ هوا و جایگزین شدنِ ماه به جای خورشید (فرا رسیدن شب)...
بگفتند زین گونه با کینهجوی
نبُد سوی یک موی زان گفتوگوی
...با آن مردِ کینهتوز سخن گفتند، اما حرفهایشان حتی به اندازهی یک تارِ مو هم روی او تأثیر نگذاشت.
چو شب تیره شد گفت با موبدان
شما را بباید شد ای بخردان
وقتی شب کاملاً تاریک شد، ماهوی به موبدان گفت: «ای خردمندان! دیگر وقتِ رفتنِ شماست.
من امشب بگردانم این با پسر
ز هر گونهای دانش آرم ببر
من امشب این موضوع را با پسرم در میان میگذارم و تمامِ جوانبِ عقلانیِ آن را بررسی خواهم کرد.
ز لشگر بخوانیم داننده بیست
بدان تا بدین بر نباید گریست
همچنین بیست نفر از خردمندانِ سپاه را فرا میخوانیم، تا تصمیمی بگیریم که فردا به خاطرش گریه نکنیم.»
برفتند دانندگان از برش
بیامد یکی موبد از لشکرش
آن دانشمندان از پیشِ او رفتند، و سپس موبدی از سپاهِ خودش به حضورِ او آمد.
چو بنشست ماهوی با راستان
چه بینید گفت اندرین داستان
وقتی ماهوی با مشاورانِ رازدار و مورد اعتمادش (و پسرش) خلوت کرد، به آنها گفت: «نظر شما در این باره چیست؟
اگر زنده ماند تن یزدگرد
ز هر سو برو لشکر آیند گرد
اگر یزدگرد زنده بماند، به زودی از هر طرف سپاهیان به دورِ او جمع خواهند شد.
برهنه شد این راز من در جهان
شنیدند یکسر کهان و مهان
از طرفی، رازِ خیانتِ من در تمام جهان فاش شده است و کوچک و بزرگ از آن خبردار شدهاند.
بیاید مرا از بدش جان به سر
نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
پس اگر او قدرت بگیرد، قطعاً برای انتقام جانم را میگیرد و نه تنی برایم میماند، نه سرزمینی و نه مالی!»
چنین داد پاسخ خردمند مرد
که این خود نخستین نبایست کرد
آن مردِ مشاور به او پاسخ داد: «تو از همان اول نباید دست به چنین خیانتی میزدی!
اگر شاه ایران شود دشمنت
ازو بد رسد بیگمان بر تنت
اگر پادشاهِ ایران با تو دشمن شود، بدون شک جانت از سوی او در خطر خواهد بود.
و گر خون او را بریزی بدست
که کینخواه او در جهان ایزدست
اما اگر با دستانِ خودت خونِ او را بریزی، بدان که کینخواه خونِ او در این جهان، خودِ خداوند است!
چپ و راست رنجست و اندوه و درد
نگه کن کنون تا چه بایدت کرد
تو به هر طرف که بروی (چه او را بکشی و چه نکشی) رنج، اندوه و درد در انتظارِ توست. حالا خودت ببین چه باید بکنی.»
پسر گفت کای باب فرخندهرای
چو دشمن کنی زو بپرداز جای
در این میان، پسرِ ماهوی گفت: «ای پدرِ دوراندیشِ من! در سیاست وقتی کسی را دشمنِ خود کردی، باید او را کاملاً از میان برداری و نابودش کنی.
سپاه آید او را ز ما چین و چین
به ما بر شود تنگ روی زمین
اگر او زنده بماند، لشکریانِ عظیمی از چین و ماچین به یاریاش میآیند و وسعتِ کرهی زمین برای فرارِ ما تنگ خواهد شد.
تو این را چنین خردکاری مدان
چو چیره شدی کام مردان بران
این مسئله را اصلاً کوچک نشمار! حالا که او در چنگِ توست و قدرت در دستِ توست، مثل مردانِ قدرتمند خواستهات را عملی کن (او را بکش).
گر از دامن او درفشی کنند
تو را با سپاه از بنه برکنند
که اگر طرفدارانش حتی تکهای از لباسِ او را به عنوان پرچمِ دادخواهی بلند کنند، تو و تمام سپاهت را از ریشه نابود خواهند کرد.»