برگردان به زبان ساده
یکی پهلوان بود گستردهکام
نژادش ز طرخان و بیژن بنام
پهلوانی جاهطلب و قدرتمند به نام «بیژن» وجود داشت که نژادش به خاندانِ بزرگِ طَرخان (اشرافِ تورانی) میرسید.
نشستش به شهر سمرقند بود
بران مرز چندیش پیوند بود
حکومت و اقامتِ او در شهر سمرقند بود و در آن مناطقِ مرزی متحدانِ بسیاری داشت.
چو ماهوی بدبخت خودکامه شد
ازو نزد بیژن یکی نامه شد
هنگامی که ماهویِ تیرهبخت اسیرِ طمع و جاهطلبی شد، نامهای به بیژن فرستاد.
که ای پهلوان زادهٔ بیگزند
یکی رزم پیش آمدت سودمند
(در نامه نوشت:) «ای پهلوانزادهی تندرست! جنگی بسیار پرسود و منفعت برایت پیش آمده است.
که شاه جهان با سپاه ایدرست
ابا تاج و گاهست و با افسرست
پادشاهِ جهان (یزدگرد) با سپاهش اینجا در چنگِ من است؛ او تاج، تخت و تاج پادشاهی را به همراه دارد.
گر آیی سر و تاج و گاهش تو راست
همان گنج و چتر سیاهش تو راست
اگر با سپاهت به اینجا بیایی، سرِ او، تاج و تختش، و همچنین خزانهی عظیم و چترِ سیاهِ پادشاهیاش، همه از آنِ تو خواهد بود.»
چو بیژن نگه کرد و آن نامه دید
جهان پیش ماهوی خودکامه دید
وقتی بیژن نامه را خواند و به اوضاع نگریست، فهمید که ماهویِ جاهطلب برای رسیدن به قدرت، دنیا را به بازی گرفته است.
به دستور گفت ای سر راستان
چه داری بیاد اندرین داستان
بیژن به وزیر و مشاورش گفت: «ای پیشوایِ راستان! نظر و دوراندیشیِ تو دربارهی این ماجرا چیست؟
به یاری ماهوی گر من سپاه
برانم شود کارم ایدر تباه
اگر من شخصاً لشکرم را برای کمک به ماهوی حرکت دهم، آبرو و جایگاهم در اینجا تباه خواهد شد.
به من برکند شاه چینی فسوس
مرا بیمنش خواند و چاپلوس
(چرا که) امپراتور چین مرا مسخره خواهد کرد و مرا انسانی بیشخصیت، حقیر و چاپلوسِ یک خائن خواهد نامید.
وگرنه کنم گوید از بیم کرد
همیترسد از روز ننگ و نبرد
اما از طرف دیگر، اگر نروم، خواهند گفت از روی ترس نرفته است و از ننگِ شکست و روزِ جنگ وحشت دارد.»
چنین داد دستور پاسخ بدوی
که ای شیردل مردِ پرخاشجوی
وزیرِ خردمند به او چنین پاسخ داد: «ای مردِ شیردل و جنگاور!
از ایدر تو را ننگ باشد شدن
به یاریِ ماهوی و بازآمدن
رفتنِ تو از اینجا برای کمک به شخصِ پستی چون ماهوی و سپس بازگشتنت، برای تو ننگ و کسرِ شأن است.
به برسام فرمای تا با سپاه
بِیاری شود سوی آن رزمگاه
به جای رفتنِ خودت، به فرماندهات "بَرسام" دستور بده تا با لشکری برای یاری رساندن، به آن میدانِ جنگ برود.
به گفتار سوری شوی سوی جنگ
سبکسار خواند ترا مرد سنگ
اگر تو با حرفِ ماهویِ سوری شخصاً وارد جنگ شوی، مردانِ خردمند و باوقار، تو را انسانی سبکمغز و بیارزش خواهند خواند.»
چنین گفت بیژن که اینست رای
مرا خود نجنبید باید ز جای
بیژن گفت: «تصمیمِ درست همین است؛ من شخصاً نباید از جای خود تکان بخورم.»
به برسام فرمود تا ده هزار
نبردهسواران خنجرگزار
پس به برسام فرمان داد تا ده هزار سوارکارِ جنگاور و شمشیرزنِ ماهر را بردارد...
به مرو اندرون ساز جنگ آورد
مگر گنج ایران به چنگ آورد
...و در شهر مرو آمادهی نبرد شود، تا شاید بتواند خزانهی عظیم پادشاهی ایران را به چنگ بیاورد.
سپاه از بخارا چو پرّان تذرو
بیامد به یک هفته تا شهر مرو
سپاهِ توران از بخارا همچون قرقاولی تیزپرواز حرکت کرد و در عرضِ یک هفته به شهر مرو رسید.
شب تیره هنگام بانگ خروس
از آن مرز برخاست آواز کوس
در تاریکیِ شب، هنگامِ سحر و بانگِ خروس، صدای طبلهای جنگی از مرزِ مرو به هوا برخاست.
جهاندار زین خود نه آگاه بود
که ماهوی سوریش بدخواه بود
پادشاهِ ایران از هیچچیز خبر نداشت و اصلاً نمیدانست که ماهویِ سوری در خفا دشمن و بدخواهِ اوست.
به شبگیر گاه سپیدهدمان
سواری سوی خسرو آمد دوان
در تاریکیِ سحرگاه و هنگام سپیدهدم، سواری با شتاب و دواندوان به نزد پادشاه آمد.
که ماهوی گوید که آمد سپاه
ز ترکان کنون بر چه رایست شاه
و گفت: «ماهوی پیغام فرستاده که سپاهی از ترکان سر رسیده است؛ اکنون فرمانِ پادشاه چیست؟
سپهدارِ خانست و فغفور چین
سپاهش همی برنتابد زمین
آنها فرماندهانِ خاقانِ ترک و امپراتور چین هستند و لشکرشان آنقدر عظیم است که زمین تابِ تحملشان را ندارد!»
برآشفت و جوشن بپوشید شاه
شد از گرد گیتی سراسر سیاه
شاه برآشفت، زرهِ جنگی بر تن کرد و با حرکتِ سپاهش، جهان از گرد و غبار سراسر تیره و تار شد.
چو نیروی پرخاش ترکان بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
هنگامی که پادشاه قدرتِ جنگیِ ترکان را دید، دست برد و شمشیر از غلاف کشید.
به پیش سپاه اندر آمد چو پیل
زمین شد به کردار دریای نیل
مانند فیلی خشمگین به خطِ مقدمِ سپاه آمد و زمین از شدتِ نبرد مانند رودِ خروشانِ نیل به جوشش درآمد.
چو بر لشکر ترک بر حمله برد
پس پشت او در نماند ایچ گُرد
اما همینکه یزدگرد به لشکرِ ترکان حمله کرد، هیچ پهلوان و جنگاوری پشتسرِ او باقی نماند تا حمایتش کند.
همه پشت بر تاجور گاشتند
میان سوارانش بگذاشتند
همگیِ آنها به پادشاهِ تاجدار پشت کردند و او را در میانِ سوارانِ دشمن تنها گذاشتند و گریختند.
چو برگشت ماهوی شاه جهان
بدانست نیرنگ او در نهان
وقتی ماهوی پشت کرد و رفت، پادشاهِ جهان تازه متوجهِ خیانت و نیرنگِ پنهانیِ او شد.
چنین بود ماهوی را رای و راه
که او ماند اندر میان سپاه
نقشه و تدبیرِ شومِ ماهوی این بود که یزدگرد در محاصرهی سپاهِ دشمن تنها بماند (و کشته شود).
شهنشاه در جنگ شد ناشکیب
همیزد به تیغ و به پای و رکیب
شاهنشاه در جنگ بیقرار و بیرحم شد و به پیاده و سواره، بیامان شمشیر میزد.
فراوان از آن نامداران بکشت
چو بیچارهتر گشت بنمود پشت
بسیاری از جنگاورانِ نامدار را کشت، اما وقتی کاملاً درمانده و محاصره شد، مجبور به فرار شد.
ز ترکان بسی بود در پشت اوی
یکی کابلیتیغ در مشت اوی
سوارانِ بسیاری از ترکان در تعقیبِ او بودند، در حالی که او فقط شمشیری کابلی در دست داشت.
همیتاخت جوشان چو از ابر برق
یکی آسیا بُد بر آن آب زرق
یزدگرد خروشان و پرشتاب همچون رعدوبرق میتاخت، تا اینکه به آسیابی بر روی رودخانهی زَرق رسید.
فرود آمد از باره شاه جهان
ز بدخواه در آسیا شد نهان
پادشاهِ جهان از اسب پیاده شد و برای فرار از دستِ دشمنان، در آن آسیاب مخفی شد.
سواران بجستن نهادند روی
همه زرق ازو شد پر از گفتوگوی
سوارانِ دشمن همهجا را به دنبالِ او گشتند و تمامِ منطقهی زرق پر از همهمه و جستجو برای یافتنِ او شد.
ازو بازماند اسپ زرین ستام
همان گرز و شمشیر زریننیام
اسبش با افسارِ طلایی، و گرز و شمشیرِ زرینغلافش بیرون جا مانده بود.
بجستنش ترکان خروشان شدند
از آن باره و ساز جوشان شدند
ترکان با فریاد و خروش همهجا را میگشتند، و با دیدنِ آن اسب و تجهیزاتِ طلایی، حریصتر و پرجوشتر شدند.
نهان گشته در خانهٔ آسیا
نشست از بر خشک لختی گیا
پادشاه که در خانهی آسیاب مخفی شده بود، (با آنهمه شکوه) بر روی مقداری علفِ خشک نشست.
چنین است رسم سرای فریب
فرازش بلند و نشیبش نشیب
رسمِ این دنیای فریبکار همین است؛ فرازش بسیار بلند و نشیبش بسیار عمیق است.
بدانگه که بیدار بُد بخت اوی
بگردون کشیدی فلک تخت اوی
آن زمانی که بخت و اقبالِ او بیدار بود، چرخِ روزگار تختِ پادشاهیاش را تا آسمانها بالا میبرد؛
کنون آسیابی بیامدش بهر
ز نوشش فراوان فزون بود زهر
اما اکنون از تمامِ جهان، سهمش فقط یک آسیابِ مخروبه شد و زهرِ این سقوط، بسیار بیشتر از شهدِ آن پادشاهی بود.
چه بندی دل اندر سرای فسوس
که هزمان به گوش آید آواز کوس
چرا به این دنیای پر از حسرت و تمسخر دل میبندی؟ در حالی که هر لحظه ممکن است صدای طبلِ رفتن (مرگ) به گوش برسد.
خروشی برآید که بربند رخت
نبینی به جز دخمهٔ گور تخت
ناگهان فریادی برمیخیزد که بارِ سفرت را ببند، به جای تختِ پادشاهی، تختی جز دخمهی تاریکِ گور نخواهی دید.
دهان ناچریده دو دیده پرآب
همیبود تا برکشید آفتاب
پادشاه با دهانی گرسنه و چشمانی پر از اشک، در آن آسیاب ماند تا اینکه خورشید طلوع کرد.
گشاد آسیابان در آسیا
به پشت اندرون بار و لختی گیا
آسیابان درِ آسیاب را باز کرد، در حالی که باری سنگین و مقداری علف بر پشت خود داشت.
فرومایهای بود خسرو به نام
نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه کام
مردِ فقیری بود که از قضا نامش «خسرو» بود! خسرویی که نه تختی داشت، نه گنجی، نه تاجی و نه از زندگی لذتی برده بود.
خور خویش زان آسیا ساختی
به کاری جزین خود نپرداختی
او هزینهی خوراک و زندگیاش را از همان آسیاب تأمین میکرد و به هیچ کارِ دیگری مشغول نبود.
گوی دید بر سانِ سرو بلند
نشسته بران سنگ چون مستمند
ناگهان پهلوانی را دید که به بلندیِ درخت سرو است، که مانند فقیری بینوا روی سنگِ آسیاب نشسته است.
یکی افسری خسروی بر سرش
درفشان ز دیبای چینی برش
افسر خسروانی بر سر داشت و سینهاش از لباسِ حریرِ زربافتِ چینی میدرخشید.
به پیکر یکی کفش زرین بپای
ز خوشاب و زر آستین قبای
کفشهایی طلایی و طرحدار به پا داشت و آستینِ لباسش پر از مرواریدهای درخشان و طلا بود.
نگه کرد خسرو بدو خیره ماند
بدان خیرگی نام یزدان بخواند
خسرو (آسیابان) به او نگاه کرد و از آنهمه شکوه خیره ماند؛ و در اوجِ حیرت، نامِ خدا را بر زبان آورد.
بدو گفت کای شاه خورشیدروی
برین آسیا چون رسیدی تو گوی
به او گفت: «ای پادشاهِ خورشیدچهره! به من بگو چگونه گذرت به این آسیاب افتاده است؟
چه جای نشستت بود آسیا
پر از گندم و خاک و چندی گیا
آیا آسیابی که پر از گندم، خاک، گرد و غبار و علف است، جای نشستنِ توست؟
چه مردی بدین فرّ و این برز و چهر
که چون تو نبیند همانا سپهر
تو با این شکوهِ ایزدی، این قامتِ برافراشته و این چهره، کی هستی که قطعاً آسمان تاکنون مانندِ تو را ندیده است؟»
از ایرانیانم بدو گفت شاه
هزیمت گرفتم ز تورانسپاه
پادشاه به او گفت: «من از ایرانیانم و از دستِ سپاه توران شکست خورده و فرار کردهام.»
بدو آسیابان به تشویر گفت
که جز تنگدستی مرا نیست جفت
آسیابان با شرمندگی و خجالت به او گفت: «من همدمی جز فقر و تنگدستی ندارم.
اگر نان کشکینت آید به کار
ورین ناسزا ترّهٔ جویبار
اما اگر نانِ خشکِ جو به دردت میخورد، و این سبزیهای بیارزشی که از کنارِ جویبار چیدهام،
بیارم جزین نیز چیزی که هست
خروشان بود مردم تنگدست
همینها که دارم را برایت میآورم؛ آدمِ فقیر همیشه در ناله و حسرت است (چون چیزی برای پذیراییِ شایسته ندارد).»
به سه روز شاه جهان را ز رزم
نبود ایچ پردازش خوان و بزم
پادشاهِ جهان به خاطرِ سه روز جنگِ پیاپی، اصلاً فرصتِ غذا خوردن و استراحت پیدا نکرده بود.
بدو گفت شاه آنچ داری بیار
خورش نیز با برسم آید به کار
شاه به او گفت: «هرچه داری بیاور؛ اما من برای غذا خوردن به «برسم» (شاخههای مقدس زرتشتی برای دعای سفره) نیاز دارم.»
سبک مرد بیمایه چُبّین نهاد
برو ترّه و نان کشکین نهاد
مردِ فقیر بهسرعت سینیِ چوبیِ کهنهای را گذاشت و روی آن سبزی صحرایی و نانِ جو قرار داد.
ببرسم شتابید و آمد به راه
به جایی که بود اندران واژگاه
سپس برای پیدا کردنِ «برسم» با شتاب به راه افتاد و به سوی جایی رفت که در آن دعای مقدس (واژ) میخواندند.
برِ مهتر زرق شد بیگذار
که برسم کند زو یکی خواستار
او مستقیماً و بیواسطه پیشِ رئیسِ منطقهی زَرق رفت تا از او کمی برسم طلب کند.
بهر سو فرستاد ماهوی کس
ز گیتی همی شاه را جست و بس
از آنطرف، ماهوی همهجا آدم فرستاده بود و در تمامِ دنیا فقط به دنبالِ پیدا کردنِ پادشاه میگشت.
از آن آسیابان بپرسید مه
که برسم کرا خواهی ای روزبه
رئیس از آسیابان پرسید: «ای مردِ خوشبخت! این برسمِ مقدس را برای چه کسی میخواهی؟»
بدو گفت خسرو که در آسیا
نشستست کنداوری بر گیا
خسرو به او گفت: «در آسیابِ من، دلاور و جنگاوری روی علفهای خشک نشسته است.
به بالا به کردار سرو سهی
بدیدار خورشید با فرهی
قامتِ او مانندِ سروِ راست و بلند است، و چهرهاش همچون خورشیدی است که شکوهِ ایزدی دارد.
دو ابرو کمان و دو نرگس دژم
دهن پر ز باد ابروان پر زخم
دو ابروی کمان دارد و چشمانی خمار و آشفته؛ با خشم و غرور نفس میکشد و ابروانش را سخت در هم گره کرده است.
ببرسم همی واژ خواهد گرفت
سزد گر بمانی ازو در شگفت
میخواهد با شاخههای برسم، دعا (واژ) بخواند؛ اگر تو هم او را ببینی، سزاوار است که از شکوهش حیرتزده بمانی.
یکی کهنه چُبّین نهادم به پیش
برو نان کشکین سزاوار خویش
من در برابرِ چنین مردی، سینیِ چوبیِ کهنهای گذاشتم و نانِ جویی که فقط لایقِ فقیرانی چون خودم است، روی آن قرار دادم!»
بدو گفت مهتر کز ایدر بپوی
چنین هم به ماهوی سوری بگوی
رئیس به او گفت: «سریع از اینجا برو و تمامِ این حرفها را دقیقاً به ماهوی سوری بگو!
نباید که آن بدنژاد پلید
چو این بشنود گوهر آرد پدید
مبادا آن بدذاتِ پلید، وقتی خودش این خبر را بشنود، ذاتِ خرابش را نشان دهد (و ما را به جرمِ پنهان کردنِ شاه مجازات کند).»
سبک مهتر او را بمردی سپرد
جهاندیده را پیش ماهوی برد
بیدرنگ آسیابان را به نگهبانی سپرد، و آن مردِ دنیادیده (آسیابان) را به حضورِ ماهوی برد.
بپرسید ماهوی زین چارهجوی
که برسم کرا خواستی راست گوی
ماهوی از آن مردِ بیچاره پرسید: «راستش را بگو! آن شاخههای برسم را برای چه کسی میخواستی؟»
چنین داد پاسخ ورا ترسکار
که من بار کردم همی خواستار
آن مردِ وحشتزده پاسخ داد: «من بارِ گندمم را برداشته بودم و به دنبالِ رزق و روزیام بودم.
در آسیا را گشادم به خشم
چنان دان که خورشید دیدم به چشم
درِ آسیاب را با قدرت باز کردم، و ناگهان دیدم که انگار خورشید را با چشمانم میبینم!
دو نرگس چو نر آهو اندر هراس
دو دیده چو از شب گذشته سه پاس
چشمانش مانند آهوی نریست در هراس؛ چشمانی به سیاهی و عمق تاریکی بعد از نیمه شب.
چو خورشید گشتست زو آسیا
خورش نان خشک و نشستش گیا
آسیابِ تاریکِ از نورِ چهرهی او مانند خورشید روشن شده است، در حالی که غذایش نانِ خشک و جای نشستنش علف است.
هر آنکس که او فر یزدان ندید
ازین آسیابان بباید شنید
هرکس که تا به حال فرّه ایزدی را ندیده است، باید وصفِ آن را از منِ آسیابان بشنود!
پر از گوهر نابسود افسرش
ز دیبای چینی فروزان برش
تاجِ او پر از جواهراتِ دستنخورده و ناب است، و سینهاش از لباسِ حریرِ چینی میدرخشد.
بهاریست گویی در اردیبهشت
به بالای او سرو دهقان نکِشت
طراوتِ یک روزِ بهاری در ماهِ اردیبهشت را دارد؛ و هیچ دهقانی تا به حال، سروی به بلندیِ قامتِ او نکاشته است!»