برگردان به زبان ساده
کنون شیون باربد گوش دار
سر مهتران را به آغوش دار
اکنون به ناله و شیونِ باربد گوش بسپار، و فرجام و سرنوشتِ (تلخِ) بزرگان را در آغوش بگیر (در خاطر نگه دار و از آن پند بگیر).
چو آگاه شد باربد زانک شاه
بپرداخت بیداد و بیکام گاه
هوقتی باربد باخبر شد که پادشاه (خسرو پرویز) به شکلی ظالمانه و برخلاف میلش، از تاجوتخت برکنار شده است...
ز جهرم بیامد سوی طیسفون
پر از آب مژگان و دل پر ز خون
از شهر جهرم، با چشمانی پر از اشک و دلی خونین به سوی تیسفون شتافت.
بیامد بدان خانه او را بدید
شده لعل رخسار او شنبلید
به آن خانه (زندان) آمد و خسروپرویز را دید، در حالی که چهرهی سرخ و شادابش مانند گل شنبلیله، زرد و پژمرده شده بود.
زمانی همیبود در پیش شاه
خروشان بیامد سوی بارگاه
مدتی در پیشگاه پادشاه ماند و سپس با گریه و فریاد به محوطهی بیرون (بارگاه) آمد.
همی پهلوانی برو مویه کرد
دو رخساره زرد و دلی پر ز درد
با آوازی حماسی و پهلوانی بر او زاری کرد، با چهرهای زرد و دلی پر از درد.
چنان بد که زاریش بشنید شاه
همان کس کجا داشت او را نگاه
صدای زاری و مرثیهی او به قدری بلند و جانسوز بود که هم شاه و هم نگهبانانِ زندان آن را شنیدند.
نگهبان که بودند گریان شدند
چو بر آتش مهر بریان شدند
نگهبانان نیز با شنیدن صدای او به گریه افتادند و گویی بر روی آتشِ این عشق و اندوه کباب شدند.
همیگفت الایا، ردا، خسروا
بزرگا، سترگا، تناور گَوا
فریاد میزد: ای پادشاهِ خردمند! ای خسرو! ای مردِ بزرگ، شکوهمند و پهلوانِ تنومند!
کجات آن بزرگی و آن دستگاه
کجات آن همه فر و تخت و کلاه
کجاست آن همه عظمت و قدرتت؟ کجاست آن شکوه، تاج و تختِ پادشاهیات؟
کجات آن همه برز و بالا و تاج
کجات آن همه یاره و تخت عاج
کجاست آن قامتِ بلند و تاجِ زرینت؟ کجاست آن دستبندهای شاهانه و تختِ عاجِ تو؟
کجات آن همه مردی و زور و فر
جهان را همیداشتی زیر پر
کجاست آن همه جوانمردی، قدرت و شکوهت، که با آن تمام جهان را زیر بال و پر (سیطرهی) خود داشتی؟
کجا آن شبستان و رامشگران
کجا آن بر و بارگاه سران
کجا رفت آن حرمسرا و نوازندگانت؟ کجا رفت آن بارگاهِ پر از سرداران و بزرگان؟
کجا افسر و کاویانی درفش
کجا آن همه تیغهای بنفش
تاج و پرچمِ درفش کاویانی کجاست؟ آن شمشیرهای بُرنده و آبدیدهی بنفشرنگ کجا رفتند؟
کجا آن دلیران جنگ آوران
کجا آن رد و موبد و مهتران
کجایند آن دلاوران و جنگجویان؟ کجایند آن خردمندان، روحانیون (موبدان) و بزرگانِ دربارت؟
کجا آن همه بزم وساز شکار
کجا آن خرامیدن کارزار
کجا رفت آن بزمها و تشریفاتِ شکارت؟ آن تاختنهای باشکوهات در میدان جنگ کجاست؟
کجا آن غلامان زرین کمر
کجا آن همه رای وآیین وفر
غلامانی که کمربندهای طلایی داشتند کجایند؟ آن تدبیر، نظم و شکوهِ پادشاهیات کجا رفت؟
کجا آن سرافراز جانوسپار
که با تخت زر بود و با گوشوار
آن نگهبانان و فداییانِ سرافراز که با گوشوارههای شاهانه در کنار تختِ زرین میایستادند کجایند؟
کجا آن همه لشکر و بوم و بر
کجا آن سرافرازی و تخت زر
آن همه سپاهیان و سرزمینهای پهناورت چه شد؟ آن سرافرازی و تخت طلاییات کجا رفت؟
کجا آن سر خود و زرین زره
ز گوهر فگنده گره بر گره
کلاهخود و زرهِ زرینت، که با جواهراتِ گرانبها رجبهرج بافته و گره خورده بود، کجاست؟
کجا اسپ شبدیز و زرین رکیب
که زیر تو اندر بدی ناشکیب
اسبِ «شبدیز» با رکابهای طلاییاش کجاست؟ همان اسبی که از شدت چابکی در زیر پای تو بیقرار بود.
کجا آن سواران زرین ستام
که دشمن بدی تیغشان را نیام
آن سوارانِ دلاور با اسبهای یراقطلایی کجایند؟ همان کسانی که بدنِ دشمنان، غلافِ شمشیرشان بود.
کجا آن همه راز و آن بخردی
کجا آن همه فره ایزدی
آن همه رازپوشی و خردورزیات چه شد؟ آن فرّ و تاییدِ الهی کجا رفت؟
کجا آن همه بخشش روز بزم
کجا آن همه کوشش روز رزم
بخششها و سخاوتهایت در روزهای جشن کجا رفت؟ آن دلاوریها و جنگاوریات در روز نبرد چه شد؟
کجا آن همه راهوار استران
عماری زرین و فرمانبران
قاطرهای تندرو، کجاوههای طلایی و خدمتکارانِ فرمانبردارت کجایند؟
هیونان و بالا وپیل سپید
همه گشته از جان تو ناامید
شتران قویهیکل، اسبهای اصیل و فیلهای سفیدت، اکنون همگی از زنده ماندنِ تو ناامید شدهاند.
کجا آن سخنها به شیرین زبان
کجا آن دل و رای و روشن روان
آن سخنانِ شیرین و دلنشینت چه شد؟ آن دلِ شجاع، تدبیر و روانِ روشنِ تو کجا رفت؟
ز هر چیز تنها چرا ماندی
ز دفتر چنین روز کی خواندی
چرا از تمام آن شوکت و عظمت اکنون تنها ماندهای؟ کی در دفترِ سرنوشت، پیشبینیِ چنین روزی را میخواندی و باورت میشد؟
مبادا که گستاخ باشی به دهر
که زهرش فزون آمد از پای زهر
(ای انسان!) هرگز به این روزگار مغرور و مطمئن نباش؛ چرا که زهرِ آن از پادزهرش بسیار بیشتر است.
پسر خواستی تا بود یار و پشت
کنون از پسر رنجت آمد به مشت
فرزند پسر آرزو کردی تا یار و حامی تو باشد؛ اما اکنون از همان پسر جز رنج و مرگ چیزی نصیبت نشد.
ز فرزند، شاهان به نیرو شوند
ز رنج زمانه بی آهو شوند
معمولاً پادشاهان با داشتنِ فرزند بزرگتر و قدرتمندتر میشوند و از رنج زمانه در امان میمانند.
شهنشاه را چونک نیرو بکاست
چو بالای فرزند او گشت راست
اما نیروی این شاهنشاه (خسرو پرویز) دقیقاً زمانی نابود شد که قد و قامتِ فرزندش (شیرویه) بلند و رعنا شد.
هر آنکس که او کار خسرو شنود
به گیتی نبایدش گستاخ بود
هر کس که سرنوشت تلخِ خسرو را بشنود، دیگر هرگز نباید به این جهانِ بیوفا مغرور شود.
همه بوم ایران تو ویران شمر
کنام پلنگان و شیران شمر
از این پس، تمام سرزمین ایران را ویران و نابودشده بدان؛ آن را همچون لانه و جولانگاهِ پلنگان و درندگان فرض کن.
سر تخم ساسانیان بود شاه
که چون او نبیند دگر تاج و گاه
این پادشاه، سرآمد و تاجِ سرِ دودمان ساسانیان بود و تاجوتختِ ایران دیگر کسی مانند او را به خود نخواهد دید.
شد این تخمه ویران و ایران همان
برآمد همه کامهٔ بدگمان
این خاندانِ پادشاهی نابود شد و ایران نیز همراه آن ویران میگردد؛ و تمام آرزوهای دشمنان برآورده شد.
فزون زین نباشد کسی را سپاه
ز لشکر که آمدش فریادخواه
سپاهِ هیچ پادشاهی بیشتر و بزرگتر از سپاهِ خسرو نبود؛ اما از آن همه لشکر، چه کسی به یاری و فریادرسیِ او آمد؟
گزند آمد از پاسبان بزرگ
کنون اندر آید سوی رخنه گرگ
آسیب و خیانت از سوی همان پاسبان و فرماندهان بزرگِ ارتش به او رسید؛ و حالا گرگها (دشمنان بیگانه) از این شکاف و رخنهای که ایجاد شده وارد کشور خواهند شد.
نباشد سپاه تو هم پایدار
چو برخیزد از چار سو کارزار
سپاهِ شما خیانتکاران نیز پایدار نخواهد ماند، زمانی که جنگ و آشوب از چهار طرفِ کشور شعلهور شود.
روان تو را دادگر یار باد
سر بد سگالان نگونسار باد
(ای خسرو) خداوندِ دادگر یاورِ روح و روانِ تو باشد؛ و سرِ دشمنان و بدخواهانت نگونسار و نابود باد.
به یزدان و نام تو ای شهریار
به نوروز و مهر و به خُرم بهار
سوگند به خداوند و سوگند به نامِ تو ای پادشاه! سوگند به نوروز و مهرگان و بهارِ سرسبز...
که گر دست من زین سپس نیز رود
بساید مبادا به من بر درود
...که اگر از این پس دستانِ من به روی ساز رُود برود، هیچ درود و آفرینی بر من مباد!
بسوزم همه آلت خویش را
بدان تا نبینم بداندیش را
تمام سازها و ابزارهای موسیقیام را میسوزانم، تا مجبور نباشم در دربارِ این پادشاهان بداندیش و غاصب بنوازم.
ببرید هر چارانگشت خویش
بریده همیداشت در مشت خویش
(سپس باربد) هر چهار انگشتِ خود را بُرید و انگشتانِ بریدهاش را در مشت خود نگه داشت.
چو در خانه شد آتشی بر فروخت
همه آلت خویش یکسر بسوخت
هنگامی که به خانهی خود رفت، آتشی روشن کرد و تمام سازها و آلات موسیقیاش را یکجا در آتش سوزاند.