برگردان به زبان ساده
چو بشنید شیروی بگریست سخت
دلش گشت ترسان ازان تاج و تخت
وقتی شیرویه (پیامهای پدر را) شنید، به شدت گریه کرد و دلش از آن تاجوتخت به لرزه افتاد و ترسید.
چو از پیش برخاستند آن گروه
که او را همیداشتندی ستوه
هنگامی که آن گروه (شورشیان و فرماندهان خائن) که مدام شیرویه را تحت فشار قرار میدادند، از پیش او رفتند...
به گفتار زشت و به خون پدر
جوان را همیسوختندی جگر
همان کسانی که با حرفهای زشت و اصرار بر ریختن خونِ پدر، جگرِ این جوان (شیرویه) را میسوزاندند و عذابش میدادند.
فرود آمد از تخت شاهی قباد
دو دست گرامی به سر برنهاد
قباد (شیرویه) از تخت پادشاهی پایین آمد و (از شدت غم و استیصال) دو دستِ خود را بر سر گذاشت.
ز مژگان همی بر برش خون چکید
چو آگاهی او به دشمن رسید
از چشمانش اشک خون بر سینهاش میچکید؛ تا اینکه خبرِ این حالِ زارِ او به گوشِ دشمنان (توطئهگرانِ دربار) رسید.
چو برزد سر از تیره کوه آفتاب
بداندیش را سر بر آمد ز خواب
فردا صبح وقتی خورشید از پشت کوههای تاریک سر برآورد، آن بداندیشان نیز از خواب بیدار شدند.
برفتند یکسر سوی بارگاه
چو بشنید بنشست بر گاه شاه
همگی با هم به سوی بارگاهِ پادشاهی رفتند؛ شیرویه وقتی خبر آمدنشان را شنید، دوباره بر تخت نشست.
برفتند گردنکشان پیش او
ز گردان بیگانه و خویش او
آن فرماندهانِ گردنکش و یاغی، چه از جنگاورانِ بیگانه و چه از نزدیکان و خویشاوندان خودش، به حضور او رفتند.
نشستند با روی کرده دژم
زبانش نجنبید بر بیش و کم
آنها با چهرههایی درهمکشیده و خشمگین نشستند، و زبانِ شیرویه نیز (از ترس و شرم) به هیچ سخنی باز نشد.
بدانست کایشان بدانسان دژم
نشسته چرایند با درد و غم
شیرویه میدانست که دلیلِ این چهرههای خشمگین و نشستنِ آنها با این حالتِ پر از درد و ناراحتی چیست.
بدیشان چنین گفت کان شهریار
کجا باشد از پشت پروردگار
شیرویه به آنها گفت: «آن پادشاهی که از حمایت و پشتوانهی خداوند برخوردار است...
که غمگین نباشد به درد پدر
نخوانمش جز بد تن و بد گهر
...اگر از درد و رنجِ پدرش غمگین نشود، من او را جز انسانی بدذات و ناپاک نمیدانم.
نباید که دارد بدو کس امید
که او پودهتر باشد از پوده بید
هیچکس نباید به چنین انسانی امیدی داشته باشد، چرا که درونِ او از یک چوبِ بیدِ پوسیده هم توخالیتر و پوسیدهتر است.»
چنین یافت پاسخ ز مرد گناه
که هرکس که گوید پرستم دو شاه
آن مردِ گناهکار (رهبر شورشیان) به شیرویه چنین پاسخ داد: «هر کسی که بگوید من همزمان دو پادشاه را اطاعت میکنم...
تو او را به دل ناهشیوار خوان
وگر ارجمندی بود خوار خوان
...تو باید در دلت او را دیوانه و بیعقل بدانی؛ و حتی اگر آدمِ بزرگی هم باشد، او را حقیر بشماری.»
چنین داد شیروی پاسخ که شاه
چو بیگنج باشد نیرزد سپاه
شیرویه (برای خریدن زمان و به تعویق انداختن قتل پدر) پاسخ داد: «پادشاه اگر ثروت و گنج نداشته باشد، سپاهش ارزشی ندارد (و از هم میپاشد).
سخن خوب رانیم یک ماه نیز
ز راه درشتی نگوییم چیز
بیایید یک ماهِ دیگر هم با او (خسروپرویز) به نرمی و خوبی سخن بگوییم و حرفِ تند و خشنی نزنیم.
مگر شاد باشیم ز اندرز او
که گنجست سرتاسر این مرز او
شاید بتوانیم با نصیحت و نرمی، او را راضی کنیم (تا جای گنجهایش را به ما بگوید)؛ چرا که سرتاسر سرزمینِ او پر از گنجهای پنهان است.»
چو پاسخ شنیدند برخاستند
سوی خانهها رفتن آراستند
شورشیان وقتی این پاسخ (و بهانهی مالی) را شنیدند، از جا بلند شدند و آمادهی بازگشت به خانههایشان شدند.
به خوالیگران شاه شیروی گفت
که چیزی ز خسرو نباید نهفت
شیرویهشاه به آشپزهای دربار دستور داد که: «هیچچیز (از غذاها و امکانات) نباید از خسروپرویز دریغ شود.
به پیشش همه خوان زرین نهید
خورشها برو چرب و شیرین نهید
در مقابل او سفرهها و سینیهای زرین پهن کنید و لذیذترین غذاهای چرب و شیرین را برایش ببرید.»
برنده همیبرد و خسرو نخورد
ز چیزی که دیدی بخوان گرم و سرد
خدمتکاران غذاها را میبردند، اما خسروپرویز از هیچکدام از غذاهای گرم و سردی که در سفره میدید، ذرهای نمیخورد.
همه خوردش از دست شیرین بدی
که شیرین بخوردنش غمگین بدی
او فقط از دستِ شیرین غذا میخورد؛ و شیرین هم به خاطر این وضعیتِ غذا خوردنِ او بسیار اندوهگین و غصهدار بود.