برگردان به زبان ساده
هر آنکس که بد کرد با شهریار
شب و روز ترسان بد از روزگار
تمام کسانی که به پادشاه (خسروپرویز) بدی و خیانت کرده بودند، شب و روز از چرخشِ روزگار (و بازگشت او به قدرت) در ترس و وحشت بودند.
چو شیروی ترسنده و خام بود
همان تخت پیش اندرش دام بود
از آنجا که شیرویه فردی ترسو و بیتجربه (خام) بود، آن تاجوتختی که پیشِ رویش قرار داشت، مانند دامی برای او بود (و استقلالی نداشت).
بدانست اختر شمر هرک دید
که روز بزرگان نخواهد رسید
هر ستارهشناس و آیندهنگری که اوضاع را میدید، میدانست که دیگر روزگارِ خوشِ بزرگان و نامداران فرا نخواهد رسید.
برفتند هرکس که بد کرده بود
بدان کار تاب اندر آورده بود
تمام کسانی که خیانت کرده و در این کودتا و شورش دست داشتند...
ز درگاه یکسر به نزد قباد
از آن کار بیداد کردند یاد
...مستقیماً از درگاهِ کاخ به پیش «قباد» (شیرویه) رفتند و دوباره از آن کار نادرست سخن به میان آوردند.
که یک بار گفتیم و این دیگرست
تو را خود جزین داوری درسرست
که ما یک بارِ دیگر هم این موضوع را گفته بودیم؛ انگار تو در سرت قصد و تصمیمِ دیگری داری.
نشسته به یک شهر بی بر دو شاه
یکی گاه دارد یکی زیرگاه
دو پادشاه بیکار و بیحاصل در این مملکت نشستهاند؛ یکی روی تختِ شاهی است و آن یکی زیرِ تخت (در جایگاهِ اسارت)!
چو خویشی فزاید پدر با پسر
همه بندگان راببرند سر
اگر مهر و پیوندِ خویشاوندی میان پدر و پسر (تو و خسرو) دوباره جان بگیرد، سرِ همهی ما زیردستان و خدمتگزاران را خواهید برید.
نییم اندرین کار همداستان
مزن زین سپس پیش ما داستان
ما با این وضعیت موافق نیستیم؛ از این به بعد دیگر برای ما بهانه نیاور و قصهبافی نکن.
بترسید شیروی و ترسنده بود
که در چنگ ایشان یکی بنده بود
شیرویه به شدت ترسید و ذاتاً هم ترسو بود، چرا که در چنگالِ این شورشیان، تفاوتی با یک برده و اسیر نداشت.
چنین داد پاسخ که سرسوی دام
نیارد مگر مردم زشت نام
شیرویه (برای تبرئه خود) پاسخ داد: «هیچکس جز انسانهای بدنام و تبهکار، سر به دام نمیدهد.
شما را سوی خانه باید شدن
بران آرزو رای باید زدن
شما باید به خانههایتان بروید و برای رسیدن به این آرزویی که دارید (کشتن خسرو)، چارهای بیندیشید.
به جویید تا کیست اندر جهان
که این رنج بر ما سرآرد نهان
بگردید و ببینید در این جهان چه کسی پیدا میشود که بتواند در خفا، این رنج و مشکل را برای ما تمام کند.»
کشنده همیجست بدخواه شاه
بدان تا کنندش نهانی تباه
دشمنانِ پادشاه به دنبال یک قاتل میگشتند تا خسروپرویز را به صورت پنهانی نابود کنند.
کس اندر جهان زهرهٔ آن نداشت
زمردی همان بهرهٔ آن نداشت
اما هیچکس در جهان جرئت و زَهرهی چنین کاری را نداشت؛ و کسی آنقدر جسارت نداشت که دست به چنین کاری بزند.
که خون چنان خسروی ریختی
همیکوه در گردن آویختی
چرا که ریختنِ خونِ پادشاهِ بزرگی همچون خسرو، مانند این بود که کوهی از گناه را به گردنِ خود بیاویزی.
ز هر سو همیجست بدخواه شاه
چنین تا بدیدند مردی به راه
بدخواهانِ شاه در هر سو جستوجو میکردند، تا اینکه در راه، مردی را دیدند...
دو چشمش کبود و در خساره زرد
تنی خشک و پر موی و رخ لاژورد
که چشمانش کبود (آبیرنگ، که در آن زمان نماد شومی بود) و چهرهاش زرد بود؛ بدنی لاغر و پرمو داشت و رنگِ صورتش تیره (لاجوردی) بود.
پر از خاک پای و شکم گرسنه
تن مرد بیدادگر برهنه
پاهایش پر از خاک، شکمش گرسنه و بدنِ این مردِ تبهکار، لخت و برهنه بود.
ندانست کس نام او در جهان
میان کهان و میان مهان
هیچکس در این جهان نام او را نمیدانست؛ نه در میان مردمِ عادی و نه در میان بزرگان.
بر زاد فرخ شد این مرد زشت
که هرگز مبیناد خرم بهشت
این مردِ زشترو، که امیدوارم هرگز روی بهشتِ سرسبز را نبیند، به پیش «زادفرّخ» (یکی از رهبران شورش) رفت.
بدو گفت کاین رزم کارمنست
چو سیرم کنی این شکار منست
به زادفرخ گفت: «این کشتار، تخصصِ من است؛ اگر شکمم را سیر کنی، این پادشاه شکارِ من خواهد بود.»
بدو گفت روگر توانی بکن
وزین بیش مگشای لب بر سخن
زادفرخ به او گفت: «برو و اگر میتوانی این کار را انجام بده، و دیگر بیش از این دهانت را برای حرف زدن باز نکن.
یکی کیسه دینار دادم تو را
چو فرزند او یار دادم تو را
من یک کیسه سکهی طلا به تو میدهم، و حمایتِ فرزندِ او (شیرویه) را نیز پشتوانهی تو میکنم.»
یکی خنجری تیز دادش چوآب
بیامد کشنده سبک پرشتاب
زادفرخ خنجری که مانند آبِ زلال صیقلی و برّنده بود به او داد؛ و آن قاتل با سرعت و شتاب به راه افتاد.
چو آن بدکنش رفت نزدیک شاه
ورا دیده پابند در پیش گاه
وقتی آن مردِ بدکار به نزد پادشاه رسید، شاه را در آن جایگاه با پاهای زنجیرشده دید.
بلرزید خسرو چو او را بدید
سرشکش ز مژگان به رخ برچکید
خسروپرویز با دیدنِ چهرهی او لرزید و قطراتِ اشک از مژگانش بر روی گونههایش چکید.
بدو گفت کای زشت نام تو چیست
که زاینده را بر تو باید گریست
پادشاه به او گفت: «ای مردِ زشترو، نام تو چیست؟ مادری که تو را زاییده است باید به حالِ تو گریه کند!»
مرا مِهرهرمزد خوانند گفت
غریبم بدین شهر بییار و جفت
قاتل گفت: «مرا "مِهر هُرمُزد" مینامند؛ من در این شهر غریب هستم و هیچ یار و همدمی ندارم.»
چنین گفت خسرو که آمد زمان
بدست فرومایهٔ بدگمان
خسرو گفت: «پایانِ عمرِ من فرا رسیده است، آن هم به دستِ یک انسانِ پست، فرومایه و بدسرشت.
به مردم نماند همیچهراو
به گیتی نجوید کسی مهر او
چهرهی او اصلاً به انسانها شباهتی ندارد و در تمامِ جهان، هیچکس به دنبال دوستی و محبتِ او نیست.»
یکی ریدکی پیش او بد بپای
بریدک چنین گفت کای رهنمای
پسرکِ خدمتکاری (ریدَک) در پیشگاه خسرو ایستاده بود؛ خسرو به او گفت: «ای راهنما (خدمتکار)...
بروتشت آب آر و مشک و عبیر
یکی پاک ترجامهٔ دلپذیر
...برو یک تشت آب، به همراه مُشک و عَبیر و یک دست لباسِ تمیز و پاکیزه بیاور.»
پرستنده بشنید آواز اوی
ندانست کودک همی راز اوی
خدمتکار صدای او را شنید، اما آن کودک از رازِ پادشاه (آماده شدن برای مرگ) بیخبر بود.
ز پیشش بیامد پرستار خرد
یکی تشت زرین بر شاه برد
آن خدمتکارِ کوچک از پیش او رفت و یک تشتِ طلایی برای پادشاه آورد.
ابا جامه و آبدستان وآب
همیکرد خسرو ببردن شتاب
همراه با لباسِ تمیز، آفتابه (آبدستان) و آب؛ و خسرو او را برای آوردنِ این وسایل عجله میداد.
چو برسم بدید اندر آمد بواژ
نه گاه سخن بود و گفتار ژاژ
هنگامی که خسرو «بَرسُم» (شاخههای مقدس زرتشتی) را دید، شروع به خواندن «واژ» (دعای زیرلب) کرد؛ دیگر زمانِ حرف زدن و سخنانِ بیهوده نبود.
چو آن جامهها را بپوشید شاه
به زمزم همی توبه کرد از گناه
وقتی پادشاه آن لباسهای تمیز را پوشید، با زمزمهی دعا، از گناهانِ خود به درگاهِ خداوند توبه کرد.
یکی چادر نو به سر در کشید
بدان تا رخ جان ستان راندید
سپس چادری نو بر روی سر و صورتِ خود کشید، تا چهرهی آن قاتلِ جانستان را نبیند.
بشد مهر هرمزد خنجر بدست
در خانهٔ پادشا راببست
مهر هرمزد با خنجری در دست پیش آمد و درِ اتاقِ پادشاه را بست.
سبک رفت و جامه ازو در کشید
جگرگاه شاه جهان بر درید
سریعاً جلو رفت، لباس را از بدن خسرو کنار زد و پهلو و جگرگاهِ پادشاهِ جهان را با خنجر شکافت.
بپیچید و بر زد یکی سرد باد
به زاری بران جامه بر جان بداد
خسرو به خود پیچید، آهی سرد از سینه برآورد و با زاری، بر روی همان لباسهای تمیز جان سپرد.
برین گونه گردد جهان جهان
همی راز خویش از تو دارد نهان
(پند فردوسی): چرخشِ این جهانِ مادی به همین شکل است؛ او همیشه رازها و بازیهایش را از تو پنهان نگه میدارد.
سخن سنج بیرنج گر مرد لاف
نبیند ز کردار او جز گزاف
چه انسانِ خردمند و سنجیدهگو باشی و چه انسانِ لافزن، از کارهای این جهان چیزی جز بیهودگی و کارهای گزاف نخواهی دید.
اگر گنج داری و گر گُرم و رنج
نمانی همی در سرای سپنج
چه صاحب گنج و ثروت باشی، و چه گرفتار اندوه (گُرم) و رنج، در این دنیایِ موقت (سرای سپنج) ماندگار نخواهی بود.
بیآزاری و راستی برگزین
چو خواهی که یابی به داد آفرین
پس آزار نرساندن به دیگران و راستگویی را انتخاب کن، اگر میخواهی به خاطرِ عدالت و نیکیات مورد تحسین قرار بگیری.
چو آگاهی آمد به بازار و راه
که خسرو بران گونه برشد تباه
وقتی خبر به کوچهها و بازارهای شهر رسید که خسرو اینگونه ناجوانمردانه کشته شده است...
همه بدگمانان به زندان شدند
به ایوان آن مستمندان شدند
تمامِ توطئهگران و بدخواهان به سوی زندان و به سراغ آن شاهزادگانِ بیگناه و بیچاره رفتند.
گرامی ده و پنج فرزند بود
به ایوان شاه آنک دربند بود
پانزده فرزندِ عزیز و گرامی از خسروپرویز در آن ایوان (زندان) گرفتار و دربند بودند.
به زندان بکشتندشان بیگناه
بدانگه که برگشته شد بخت شاه
شورشیان تمام آنها را در زندان بیگناه به قتل رساندند؛ همانطور که بخت و اقبال از پادشاه برگشته بود.
جهاندار چیزی نیارست گفت
همیداشت آن انده اندر نهفت
پادشاه (شیرویه) جرئت نکرد در برابر این جنایت حرفی بزند و فقط اندوهش را در دل پنهان کرد.
چو بشنید شیرویه چندی گریست
از آن پس نگهبان فرستاد بیست
شیرویه وقتی خبر کشته شدن برادرانش را شنید، مدتی گریه کرد و سپس بیست نگهبان فرستاد...
بدان تا زن و کودکانشان نگاه
بدارد پس از مرگ آن کشته شاه
...تا از زنان و کودکانِ خردسالِ برادرانش، پس از مرگِ آن پادشاهِ مقتول، محافظت کنند.
شد آن پادشاهی و چندان سپاه
بزرگی و مردی و آن دستگاه
آن پادشاهیِ عظیم، آن ارتشِ بیشمار، و آن همه بزرگی، جوانمردی و قدرت نابود شد...
که کس را ز شاهنشهان آن نبود
نه از نامداران پیشین شنود
شکوهی که هیچیک از شاهنشاهانِ تاریخ نظیرِ آن را نداشتند و حتی از نامدارانِ گذشته نیز چنین قدرتی شنیده نشده بود.
یکی گشت با آنک نانی فراخ
نیابد نبیند برو بوم و کاخ
خسروپرویز با آن انسانِ فقیری که یک نانِ راحت برای خوردن پیدا نمیکند و صاحب هیچ زمین و کاخی نیست، کاملاً برابر و یکی شد.
خردمند گوید نیارد بها
هر آنکس که ایمن شد از اژدها
انسانِ خردمند میگوید: هر کس که خود را از گزندِ اژدهای مرگ و روزگار در امان بداند، هیچ قدر و ارزشی ندارد.
جهان رامخوان جز دلاور نهنگ
بخاید به دندان چو گیرد به چنگ
این جهان را چیزی جز یک نهنگِ (تمساحِ) درنده و بیرحم ندان؛ که وقتی تو را در چنگال خود بگیرد، با دندانهایش خُردت میکند.
سرآمد کنون کار پرویز شاه
شد آن نامور تخت و گنج و سپاه
اکنون داستان و کارنامه خسروپرویز به پایان رسید؛ و تمام آن تاجوتخت، گنجینهها و ارتشِ نامدار از بین رفت.