برگردان به زبان ساده
بدان نامور گفت پاسخ شنو
یکایک ببر سوی سالار نو
(خسرو پرویز) به آن فرستادهی سرشناس گفت: پاسخ مرا بشنو و کلمه به کلمه برای پادشاه جدید (شیرویه) ببر.
بگویَش که زشت کسان را مجوی
جز آن را که برتابی از ننگ روی
به او بگو که به دنبال عیبجویی و رسوا کردن دیگران نباش، مگر اینکه خودت از کارهای ننگین دوری کرده باشی.
سخن هرچ گفتی نه گفتارتست
مماناد گویا زبانت درست
حرفهایی که زدی حرفهای خودت نیست (دیگران به تو القا کردهاند)؛ امیدوارم زبانت برای سخن گفتن سالم نماند!
مگو آنچ بدخواه تو بشنود
ز گفتار بیهوده شادان شود
حرفی نزن که دشمنت بشنود و از این سخنان بیهوده و ناپختهی تو خوشحال شود.
بدان گاه چندان نداری خرد
که مغزت به دانش خرد پرورد
هنوز آن ظرفیت و مایه اولیه (خرد ذاتی) را نداری که مغزت بتواند به کمک دانش، به پختگی و خرد اکتسابی برسد.
به گفتار بیبر چو نیرو کنی
روان و خرد را پر آهو کنی
اگر به حرفهای بیهوده و بینتیجه پافشاری کنی، روح و عقل خودت را پر از عیب و ایراد خواهی کرد.
کسی کو گنهکار خواند تو را
از آن پس جهاندار خواند تو را
کسی که پیش از این تو را گناهکار میدانست و حالا (که قدرت گرفتهای) تو را پادشاه جهان میخواند...
نباید که یابد برِ تو نشست
بگیرد کم و بیش چیزی به دست
...نباید اجازه دهی در کنار تو بنشیند و مقام و منصبی، هرچند کوچک یا بزرگ، به دست بیاورد (زیرا ریاکار و منفعتطلب است).
میندیش زین پس برین سان پیام
که دشمن شود بر تو بر شادکام
از این به بعد به فرستادن چنین پیامهایی فکر نکن، زیرا باعث میشود دشمنانت به تو بخندند و شاد شوند.
به یزدان مرا کار پیراستهست
نهاده بران گیتیام خواستهست
کارهای من در پیشگاه خداوند پاک و درست است و اندوخته و پاداشم را برای جهان آخرت گذاشتهام.
بدین جستن عیبهای دروغ
به نزد بزرگان نگیری فروغ
با این عیبجوییهای دروغین و تهمت زدنها، در چشم انسانهای بزرگ اعتباری پیدا نخواهی کرد.
بیارم کنون پاسخ این همه
بدان تا بگویید پیش رمه
اکنون پاسخ تمام این اتهامات را میدهم تا بروید و برای توده مردم بازگو کنید.
پس از مرگ من یادگاری بود
سخن گفتن راست یاری بود
تا این پاسخها پس از مرگ من به یادگار بماند؛ چرا که راستگویی بهترین یاور انسان است.
چو پیدا کنم بر تو انبوه رنج
بدانی که از رنج ما خاست گنج
وقتی رنجهای فراوانی را که کشیدهام برایت روشن کنم، خواهی فهمید که این گنج و پادشاهی در نتیجهی رنجهای من به دست آمده است.
نخستین که گفتی ز هرمز سخن
به بیهوده از آرزوی کهن
اول، اتهامی که بیهوده و از روی کینههای قدیمی درباره پدرم «هرمز» مطرح کردی (پاسخش این است):
ز گفتار بدگوی ما را پدر
برآشفت و شد کار زیر و زبر
پدرم بر اثر حرفهای افراد بدگو نسبت به من خشمگین شد و اوضاع به هم ریخت.
از اندیشهٔ او چو آگه شدیم
از ایران شب تیره بی ره شدیم
وقتی از نیت او (برای آسیب رساندن به خودم) آگاه شدم، در شبی تاریک از بیراههها از ایران فرار کردم.
همان راه جستیم و بگریختیم
به دام بلا بر نیاویختیم
راه چارهای پیدا کردیم و گریختیم تا در دام بلای او گرفتار نشویم.
از اندیشهٔ او گناهم نبود
جز از جستن از شاه راهم نبود
در نیت بد او، من هیچ تقصیری نداشتم و چارهای جز فرار از دست پادشاه (پدرم) برایم نمانده بود.
شنیدم که بر شاه من بد رسید
ز بردع برفتم چو گوش آن شنید
وقتی شنیدم که به پادشاه (پدرم) آسیبی رسیده است، به محض شنیدن این خبر، شهر بَردَع را ترک کردم و بازگشتم.
گنهکار بهرام خود با سپاه
بیاراست در پیش من رزمگاه
در آن زمان، بهرام چوبینِ گناهکار همراه با سپاهش در برابر من صفآرایی کرد و آماده جنگ شد.
ازو نیز بگریختم روز جنگ
بدان تا نیایم من او را به چنگ
در روز نبرد، از دست او هم فرار کردم تا مبادا اسیر او شوم (چون سپاه و قدرت او بیشتر بود).
ازان پس دگر باره باز آمدم
دلاور به جنگش فراز آمدم
پس از آن، دوباره با سپاهی بازگشتم و شجاعانه به جنگ با او رفتم.
نه پرخاش بهرام یکباره بود
جهانی بر آن جنگ نظاره بود
جنگ و درگیری با بهرام چوبین اتفاق کوچکی نبود؛ تمام جهان به تماشای عظمت آن جنگ نشسته بود.
به فرمان یزدان نیکی فزای
که اویست بر نیک و بد رهنمای
با یاری و فرمان خداوندِ نیکیافزا، که راهنمای همه در نیکیها و بدیهاست...
چو ایران و توران به آرام گشت
همه کار بهرام ناکام گشت
...وقتی سرزمینهای ایران و توران به توافق رسیدند، تمام نقشههای بهرام با شکست مواجه شد.
چو از جنگ چوبینه پرداختم
نخستین به کین پدر تاختم
وقتی از سرکوب بهرام چوبین فارغ شدم، نخستین کاری که کردم، اقدام برای انتقام خون پدرم بود.
چو بندوی و گستهم خالان بدند
به هر کشوری بیهمالان بدند
با اینکه «بندوی» و «گستهم» داییهای من بودند و در قدرت و نفوذ بینظیر بودند...
فدا کرده جان را همی پیش من
به دل هم زبان و به تن خویش من
...و جانشان را فدای من میکردند، همراز من بودند و با من نسبت خونی داشتند...
چو خون پدر بود و درد جگر
نکردیم سستی به خون پدر
...اما چون پای انتقام خون پدرم و داغِ او در میان بود، در قصاصِ خون او هیچ سستی و گذشتی نکردم.
بریدیم بندوی را دست و پای
کجا کرد بر شاه تاریک جای
دست و پای بندوی را قطع کردم، زیرا او بود که چشمان پادشاه (پدرم) را کور کرده بود.
چو گستهم شد در جهان ناپدید
ز گیتی یکی گوشهای برگزید
وقتی گستهم (از ترس جانش) متواری شد و در گوشهای از جهان مخفی گردید...
به فرمان ما ناگهان کشته شد
سر و رای خونخوارگان گشته شد
...او نیز به فرمان ما غافلگیر و کشته شد، و اینگونه اندیشه و بساطِ قاتلانِ خونخوار برچیده شد.
دگر آنک گفتی تو از کار خویش
از آن تنگ زندان و بازار خویش
و اما اتهام دیگرت درباره وضعیت خودت، که از زندانِ تنگ و اوضاع و احوالت گلایه کردی:
بد آن تا ز فرزند من کار بَد
نیاید کزان بر سرش بد رسد
محدود کردن تو به این دلیل بود که مبادا از تو (که فرزندم هستی) خطایی سر بزند که نتیجه آن به خودت آسیب برساند.
به زندان نبد بر شما تنگ و بند
همان زخم خواری و بیم گزند
در آن زندان به شما سختگیری نشد، در غل و زنجیر نبودید، و از آزار، توهین یا ترس از آسیبی خبری نبود.
بدان روزتان خوار نگذاشتم
همه گنج پیش شما داشتم
در آن روزها شما را خوار و حقیر نکردم، بلکه تمام گنجها و امکاناتم را در اختیارتان گذاشته بودم.
بر آیین شاهان پیشین بدیم
نه بیکار و بر دیگر آیین بدیم
ما طبق رسم پادشاهان گذشته (در تربیت شاهزادگان) رفتار کردیم و اعمالمان بیهوده و خارج از عرف نبود.
ز نخچیر وز گوی و رامشگران
ز کاری که اندر خور مهتران
از امکانات شکار، بازی چوگان، نوازندگان و هر تفریحی که شایسته بزرگان و شاهزادگان بود، برخوردار بودید.
شمارا به چیزی نبودی نیاز
ز دینار وز گوهر و یوز و باز
شما به هیچ چیزی نیاز نداشتید؛ از سکههای طلا و جواهرات گرفته تا یوزپلنگ و شاهینِ شکاری برایتان فراهم بود.
یکی کاخ بُد کرده زندانش نام
همی زیستی اندرو شادکام
در واقع آنجا یک کاخ مجلل بود که فقط نامش «زندان» بود و تو در آنجا با خوشی زندگی میکردی.
همان نیز گفتار اخترشناس
که ما را همی از تو دادی هراس
از طرفی، پیشگویی ستارهشناسان نیز در میان بود که مدام به من درباره تو هشدار میدادند و مرا میترساندند.
که از تو بَد آید بدین سان که هست
نینداختم اخترت را ز دست
آنها پیشگویی میکردند که از جانب تو آسیبی خواهد رسید (مانند همین شورشی که کردی)، با این حال من طالع تو را نادیده نگرفتم (و جانت را حفظ کردم).
وزان پس نهادیم مهری به روی
به شیرین سپردیم زان گفت و گوی
آن نامهی پیشگویی را مهر و موم کردیم و به شیرین سپردیم تا این راز پنهان بماند و دیگر حرفی از آن زده نشود.
چو شاهیم شد سال بر سی و شَش
میان چنان روزگاران خَوش
وقتی سی و شش سال از دوران پادشاهی من گذشت، در میان آن روزگاران خوش و با عظمت...
تو داری به یاد این سخن بیگمان
اگر چند بگذشت بر ما زمان
تو قطعا این اتفاق را به یاد داری، هرچند که زمان زیادی از آن گذشته است:
مرا نامه آمد ز هندوستان
بدم من بدان نیز همداستان
نامهای از هندوستان برای من آمد که من با محتوای آن موافق بودم.
ز رای برین نزد ما نامه بود
گهر بود و هر گونهای جامه بود
نامهای از پادشاه بزرگِ هند بود که همراه آن جواهرات و انواع لباسهای گرانبها به عنوان هدیه فرستاده بود.
یکی تیغ هندی و پیل سپید
جزین هرچ بودم به گیتی امید
یک شمشیر مرغوب هندی و یک فیل سفید و علاوه بر اینها، هر چیز ارزشمندی که در جهان بود، فرستاده بود.
ابا تیغ دیبای زربفت پنج
ز هر گونهای اندرو برده رنج
همراه با آن شمشیر، پنج قواره پارچه حریر زربافت بود که با زحمت و ظرافتِ فراوان بافته شده بودند.
سوی تو یکی نامه بُد بر پرند
نوشته چو من دیدم از خط هند
نامهای بر روی پارچه حریر برای تو آمده بود که وقتی نگاه کردم دیدم به خط هندی نوشته شده است.
بخواندم یکی مرد هندی دبیر
سخنگوی و داننده و یادگیر
دبیری هندی را که خوشسخن، دانا و باهوش بود فراخواندم (تا آن را برایم بخواند).
چوآن نامه را او به من بر بخواند
پر از آب دیده همی سر فشاند
وقتی آن نامه را برای من خواند، چشمانش پر از اشک شد و با تأسف سر تکان داد.
بدان نامه در بُد که شادان بزی
که با تاج زر خسروی را سزی
در آن نامه (از طرف پادشاه هند به تو) نوشته شده بود: «شاد زندگی کن، چرا که تو شایسته تاج زرین پادشاهی هستی.
که چون ماه آذر بُد و روز دی
جهان را تو باشی جهاندار کی
زیرا وقتی ماه آذر و روز دی فرا برسد، تو پادشاه جهان خواهی شد.
شده پادشاهی پدر سی و هشت
ستاره برین گونه خواهد گذشت
در آن زمان از پادشاهی پدرت سی و هشت سال گذشته است؛ و گردش ستارگان و سرنوشت اینگونه رقم خواهد خورد.
درخشان شود روزگار بهی
که تاج بزرگی به سر برنهی
روزگارِ نیکی و خوشبختی فرا میرسد، چرا که تو تاج بزرگی بر سر خواهی گذاشت.»
مرا آن زمان این سخن بُد درست
ز دل مهربانی نبایست شست
در آن زمان، این عقیده و باور در نزد من درست بود که: هرگز نباید مهر و محبت (پدری) را از دل پاک کرد.
من آگاه بودم که از بخت تو
ز کار درخشیدن تخت تو
من کاملاً میدانستم که از بخت و اقبال تو و از به قدرت رسیدن و پادشاهیات...
نباشد مرا بهره جز درد و رنج
تو را گردد این تخت شاهی و گنج
...سهم من جز درد و رنج نخواهد بود و این تاجوتخت به تو میرسد.
ز بخشایش و دین و پیوند و مهر
نکردم دژم هیچ زان نامه چهر
اما به خاطر گذشت، دینداری، پیوند خونی و مهر پدری، حتی با خواندن آن نامه اخم نکردم و چهره درهم نکشیدم.
به شیرین سپردم چو برخواندم
ز هر گونه اندیشهها راندم
وقتی نامه را خواندم، (مانند همان طالعنامه قبلی) آن را به شیرین سپردم و تمام افکار بد (مثل کشتن تو) را از سرم بیرون کردم.
برِ اوست با اخترِ تو به هم
نداند کسی زان سخن بیش و کم
آن نامه هند به همراه طالعنامهات، هر دو نزد شیرین است و هیچکس ذرهای از این راز خبر ندارد.
گر ایدون که خواهی که بینی بخواه
اگر خود کنی بیش و کم را نگاه
اگر میخواهی آنها را ببینی، درخواست کن (تا شیرین برایت بیاورد) تا خودت کم و کیف ماجرا را با چشمت ببینی.
بر آنم که بینی پشیمان شوی
وزین کردهها سوی درمان شوی
مطمئنم وقتی آنها را ببینی پشیمان میشوی و برای جبران این کارهایت به دنبال چاره میروی.
دگر آنک گفتی ز زندان و بند
گر آمد ز ما بر کسی بر گزند
و اما درباره انتقاد دیگرت از زندان و بند، و اینکه گفتی ما به مردم آسیب رساندهایم:
چنین بود تا بود کار جهان
بزرگان و شاهان و رای مهان
رسم دنیا و شیوه بزرگان و پادشاهان همیشه همین بوده است (که مجرمان را مجازات کنند).
اگر تو ندانی به موبد بگوی
کند زین سخن مر تو را تازه روی
اگر تو این موضوع را نمیدانی از موبدان بپرس تا با توضیحشان تو را روشن کنند...
که هرکس که او دشمن ایزدست
ورا در جهان زندگانی بدست
...که هرکسی دشمن خداوند باشد، زنده ماندنش در این جهان کار شومی است (مستحق مرگ است).
به زندان ما ویژه دیوان بدند
که نیکان ازیشان غریوان بدند
در زندان ما فقط دیوها (انسانهای بسیار شرور و تبهکار) بودند که انسانهای نیک از دست آنها در فریاد و فغان بودند.
چو ما را نبد پیشه خون ریختن
بدان کار تنگ اندر آویختن
از آنجا که عادت ما خونریزی و اصرار بر کشتار نبود...
بدان را به زندان همی داشتم
گزند کسان خوار نگذاشتم
آن بدکاران را (به جای اعدام) در زندان نگه میداشتم، اما از طرفی هم اجازه نمیدادم به مردم آسیبی برسانند.
بسی گفت هرکس که آن دشمنند
ز تخم بدانند و آهرمنند
خیلیها به من میگفتند که این زندانیان دشمن هستند و از نژاد بدکاران و اهریمنانند (و باید کشته شوند).
چو اندیشه ایزدی داشتیم
سخنها همی خوار بگذاشتیم
اما چون من اندیشهای خدایی (و بخشایشگر) داشتم، به این حرفها اعتنا نمیکردم.
کنون من شنیدم که کردی رها
مر آن را که بُد بتر از اژدها
حالا شنیدهام که تو درِ زندانها را باز کرده و کسانی را که از اژدها بدتر بودند آزاد کردهای!
ازین بد گنهکار ایزد شدی
به گفتار و کردارها بد شدی
با این کارِ بد، در پیشگاه خداوند گناهکار شدی و گفتار و کردارت ناپسند شد.
چو مهتر شدی کار هشیار کن
ندانی تو داننده را یار کن
حالا که پادشاه شدهای، کارها را با هوشیاری انجام بده و اگر چیزی را نمیدانی، با انسانهای دانا مشورت کن.
مبخشای بر هر که رنجست زوی
اگر چند امید گنجست زوی
به کسی که مایه رنج و آزار مردم است رحم نکن، حتی اگر امید داری از طریق او به ثروتی برسی.
بر آنکس کزو در جهان جز گزند
نبینی مر او را چه کمتر ز بند
کسی که در دنیا کاری جز آسیب زدن ندارد، کمترین مجازاتش زندان است.
دگر آنک از خواسته گفتهای
خردمندی و رای بنهفتهای
و اما درباره اینکه به ثروتاندوزی من خرده گرفتی و خرد و انصاف را نادیده گرفتی:
ز کس ما نجستیم جز باژ و ساو
هر آنکس که او داشت با باژ تاو
ما از هیچکس چیزی جز همان باج و مالیات قانونی نگرفتیم، آن هم فقط از کسانی که توانایی پرداخت مالیات را داشتند.
ز یزدان پذیرفتم آن تاج و تخت
فراوان کشیدم ازان رنج سخت
من این تاج و تخت را از خداوند پذیرفتم و برای حفظ آن رنج و سختی فراوانی کشیدم.
جهان آفرین داور داد و راست
همی روزگاری دگرگونه خواست
اکنون خداوندِ دادگر و راستین، سرنوشت و روزگارِ دیگری را (برای من) خواسته است.
نیم دژمنش نیز در خواست او
فزونی نجوییم در کاست او
من از خواست و اراده خداوند ناراحت و خشمگین نیستم و وقتی او نعمتی را کم میکند، من به دنبال افزونطلبی نیستم.
بجستیم خشنودی دادگر
ز بخشش ندیدم به کوشش گذر
همیشه به دنبال رضایت خداوند بودهام و متوجه شدم که با هیچ کوششی نمیتوان از تقدیر و بخشش الهی فراتر رفت.
چو پرسد ز من کردگار جهان
بگویم بدو آشکار و نهان
در روز حساب، وقتی خداوند از من بپرسد، تمام کارهای آشکار و پنهانم را به او خواهم گفت.
بپرسد که او از تو داناترست
به هر نیک و بد بر تواناترست
(خداوند) میپرسد که از تو بسیار داناتر است و بر هر نیک و بدی تواناتر.
همین پر گناهان که پیش تواند
نه تیماردار و نه خویش تواند
این انسانهای گناهکاری که اکنون دور تو جمع شدهاند (و مرا متهم میکنند)، نه دلسوز تو هستند و نه از نزدیکان واقعیات.
ز من هرچ گویند زین پس همان
شوند این گره بر تو بر بد گمان
هر حرف بدی که امروز درباره من میزنند، در آینده همین گروه درباره تو نیز بدگمان میشوند و همین حرفها را علیه تو خواهند زد.
همه بندهٔ سیم و زرند و بس
کسی را نباشند فریادرس
همگی آنها فقط بردهی پول و طلا هستند و به داد هیچکس نمیرسند (وفادار نیستند).
ازیشان تو را دل پر آسایش است
گناه مرا جای پالایش است
تو از حمایت آنها دلت خوش است، در حالی که ظلم و تهمت آنها باعث پاک شدن گناهان من میشود.
نگنجد تو را این سخن در خرد
نه زین بد که گفتی کسی برخورد
البته درکِ این حرفها در عقل تو نمیگنجد، و از این بدیهایی هم که درباره من گفتی کسی سودی نخواهد برد.
ولیکن من از بهر خود کامه را
که برخواند آن پهلوی نامه را
اما من به خواست و میلِ خودم این پاسخها را دادم، تا هر کس که (در آینده) این تاریخنامهی پهلوی را میخواند...
همان در جهان یادگاری بود
خردمند را غمگساری بود
...این سخنان به عنوان یادگاری از من در جهان بماند و مایهی تسلای خاطر خردمندان باشد.
پس از ما هر آنکس که گفتار ما
بخوانند دانند بازار ما
تا پس از مرگِ ما، آیندگانی که سخنان ما را میخوانند، ارزش کارها و جایگاه واقعی ما را بشناسند.
ز برطاس وز چین سپه راندیم
سپهبد به هر جای بنشاندیم
ما از بُرطاس تا چین لشکر کشیدیم و در همهجا فرماندهانی گماردیم.
ببردیم بر دشمنان تاختن
نیارست کس گردن افراختن
چنان به دشمنان تاختیم که هیچکس جرئت نمیکرد در برابر ما گردنکشی کند.
چو دشمن ز گیتی پراگنده شد
همه گنج ما یک سر آگنده شد
وقتی دشمنان در جهان نابود و پراکنده شدند، تمام خزانههای ما (از غنائم پیروزی) یکپارچه پر از ثروت شد.
همه بوم شد نزد ما کارگر
ز دریا کشیدند چندان گهر
تمام سرزمینها تحت فرمان ما درآمدند؛ آنقدر از دریا گوهر بیرون کشیدند...
که ملاح گشت از کشیدن ستوه
مرا بود هامون و دریا و کوه
...که ملوانان و غواصان خسته شدند؛ دشت و دریا و کوه همه در تسخیر و فرمان من بود.
چو گنج درم ها پراگنده شد
ز دینار نو بدره آگنده شد
وقتی گنجینههای سکههای نقره (درم) خرج و توزیع شد، کیسهها را پر از سکههای طلای جدید (دینار) کردیم.
ز یاقوت وز گوهر شاهوار
همان آلت و جامهٔ زرنگار
از یاقوت و جواهرات شاهانه گرفته، تا ابزارها و لباسهای زربافت (خزانهها پر شد).
چو دیهیم ما بیست و شش ساله گشت
ز هر گوهری گنجها ماله گشت
وقتی بیست و شش سال از پادشاهی من گذشت، گنجینهها از هر نوع جواهری لبریز و سرشار شد.
درم را یکی میخ نو ساختم
سوی شادی و مهتری آختم
برای ضرب سکههای نقره، قالب (سکه زن) جدیدی ساختم و به سوی شادکامی و بزرگی حرکت کردم.
بدان سال تا باژ جستم شمار
چو شد باژ دینار بر صد هزار
در آن سال وقتی حسابِ باج و خراج را بررسی کردم، مالیاتِ جمعآوری شده به صد هزار دینار رسید.
پراگنده افگند پنداوسی
همه چرم پنداوسی پارسی
کیسههای چرمیِ مخصوصِ نگهداری سکه (پنداوسی) را در همهجا پراکندند؛ کیسههایی از چرم مرغوب پارسی.
به هر بدرهای در ده و دو هزار
پراگنده دینار بد شاهوار
در هر کیسه (بدره)، دوازده هزار دینارِ طلای شاهانه ریخته شده بود.
جز از باژ و دینار هندوستان
جز از کشور روم و جادوستان
اینها به جز باج و طلاهایی بود که از هندوستان میآمد؛ و به جز خراجِ کشور روم و سرزمینهای دوردست (جادوستان)...
جز از باژ وز ساو هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری
و به جز مالیات و خراجی بود که از هر کشور دیگری و از سوی هر حاکم نامدار و بزرگی فرستاده میشد.
جز از رسم و آیین نوروز و مهر
از اسپان وز بندهٔ خوب چهر
و همچنین سوایِ هدایای مرسوم در جشنهای نوروز و مهرگان بود، که شامل اسبهای اصیل و غلامان و کنیزان زیبارو میشد.
جز از جوشن و خود و گوپال و تیغ
ز ما این نبودی کسی را دریغ
و به جز زره، کلاهخود، گرز و شمشیری بود که هیچکس در پیشکش کردنِ آنها به ما دریغ نمیکرد.
جز از مشک و کافور و خز و سمور
سیاه و سپید و ز کیمال بور
و سوای مشک، کافور، و پوستهای گرانبهای خز و سمور و چرمهای دباغیشدهی سرخرنگ بود.
هران کس که ما را بدی زیردست
چنین باژها بر هیونان مست
هرکسی که زیردست و مطیع فرمان ما بود، چنین باج و خراجهایی را بر شترانِ قویهیکل و تیزرو بار میکرد...
همیتاختندی به درگاه ما
نپیچید گردن کس از راه ما
...و با سرعت به درگاه ما میآورد؛ و هیچکس جرئت نمیکرد از فرمان ما سرپیچی کند.
ز هر در فراوان کشیدیم رنج
بدان تا بیاگند زین گونه گنج
ما از هر طریقی رنج و زحمت فراوان کشیدیم تا چنین گنجینههای عظیمی انباشته شد.
دگر گنج خضرا و گنج عروس
کجا داشتیم از پی روز بوس
علاوه بر اینها، «گنج خضرا» و «گنج عروس» (نام دو گنجینه افسانهای خسروپرویز) را داشتیم که برای روزهای جشن و شکوهِ پادشاهی نگه داشته بودیم.
فراوان ز نامش سخن راندیم
سرانجام باد آورش خواندیم
درباره نامگذاریِ آن بسیار سخن گفتیم و سرانجام نام آن را گنج «بادآور» گذاشتیم.
چنین بیست و شش سال تا سی و هشت
بجز بهآرزو چرخ بر ما نگشت
به این ترتیب، از سال بیست و ششم تا سی و هشتم پادشاهیام، چرخ روزگار کاملاً بر وفق مراد و آرزوی ما چرخید.
همه مهتران خود تن آسان بدند
بد اندیش یک سر هراسان بدند
تمام بزرگان و فرماندهان در آسایش و رفاه بودند و دشمنان و بداندیشان سراسر در ترس و وحشت به سر میبردند.
همان چون شنیدم ز فرمان تو
جهان را بد آمد ز پیمان تو
اما اکنون که خبر فرمانها و کارهای تو (به عنوان شاه جدید) را شنیدهام، میبینم که از عهد و پیمان تو بدی و آسیب به جهان رسیده است.
نماند کس اندر جهان رامشی
نباید گزیدن بجز خامشی
دیگر برای هیچکس در جهان آرامشی نمانده است و چارهای جز سکوت و دم فروبستن نیست.
همیکرد خواهی جهان پر گزند
پر از درد کاری و ناسودمند
تو جهان را پر از آسیب، پر از دردهای عمیق و پر از کارهای بیهوده و بیفایده خواهی کرد.
همان پر گزندان که نزد تواند
که تیره شبان اورمزد تواند
همان افراد آسیبرسان و تبهکاری که اکنون دور تو جمع شدهاند و در شبهای تاریک (جهالت)، راهنما و مشاور (اورمزد) تو هستند...
همی داد خواهند تختت به باد
بدان تا نباشی به گیتی تو شاد
...همانها به زودی پادشاهیات را به بادِ نابودی خواهند داد، تا در این جهان روی شادی را نبینی.
چو بودی خردمند نزدیک تو
که روشن شدی جان تاریک تو
اگر انسان خردمندی در کنار تو بود تا روح تاریک تو را روشن کند...
به دادن نبودی کسی را زیان
که گنجی رسیدی به ارزانیان
...آنگاه از بخشش و انفاق به کسی زیانی نمیرسید، چرا که ثروت به دستِ انسانهای شایسته میافتاد (نه مشاوران نالایقِ تو).
ایا پور کم روز و اندک خرد
روانت ز اندیشه رامش برد
ای پسرِ کمسن و کمعقل! طرز تفکرت، آرامش را از روح و روانت خواهد گرفت.
چنان دان که این گنج من پشت تست
زمانه کنون پاک در مشت تست
آگاه باش که این گنجینهی من (که به تو رسیده) پشتوانه و حامی توست؛ و به واسطه همین گنج است که اکنون زمانه کاملاً در مشت توست.
هم آرایش پادشاهی بود
جهان بیدرم در تباهی بود
ثروت، مایه زینت و شکوهِ پادشاهی است؛ جهان بدون پول و ثروت به تباهی کشیده میشود.
شود بیدرم شاه بیدادگر
تهی دست را نیست هوش و هنر
پادشاه اگر بیپول شود، به ظلم و ستم روی میآورد؛ انسانِ دستخالی، مجالِ بروز هوش و هنر ندارد.
به بخشش نباشد ورا دستگاه
بزرگان فسوسیش خوانند شاه
شاه بیپول، توان و ابزاری برای بخشش ندارد و بزرگان او را با تمسخر و اکراه پادشاه میخوانند.
ار ایدون که از تو به دشمن رسد
همی بت به دست برهمن رسد
اگر این ثروت از دست تو خارج شود و به دست دشمن بیفتد، مانند این است که بت به دست برهمن (بتپرست) بیفتد (یعنی دشمن با آن قدرت میگیرد و علیه خودت استفاده میکند).
ز یزدان پرستنده بیزار گشت
ورا نام و آواز تو خوار گشت
در آن زمان، انسانهای خداپرست و نیکسرشت از تو بیزار میشوند و نام و اعتبار تو در چشمشان حقیر و خوار میگردد.
چو بیگنج باشی نپاید سپاه
تو را زیردستان نخوانند شاه
وقتی ثروت نداشته باشی، سپاهیانت در کنارت نمیمانند و زیردستانت دیگر تو را به عنوان پادشاه قبول نخواهند کرد.
سگ آن به که خواهندهٔ نان بود
چو سیرش کنی دشمن جان بود
همان بهتر که سگ همیشه گرسنه و به دنبال نان باشد؛ زیرا اگر شکمش را سیر کنی، هار میشود و دشمنِ جانت میگردد. (اشاره به اطرافیان خائن شیرویه که نباید زیاد به آنها قدرت و ثروت داد).
دگر آنک گفتی ز کار سپاه
که در بومهاشان نشاندم به راه
و اما درباره انتقاد دیگرت از وضعیت ارتش، که پرسیدی چرا سپاهیان را در مناطق مختلف و سرِ راهها مستقر کردم.
ز بیدانشی این نیاید پسند
ندانی همی راه سود از گزند
اینکه تو این کار را نمیپسندی از روی نادانی توست؛ چرا که راه سود را از ضرر تشخیص نمیدهی.
چنین است پاسخ که از رنج من
فراز آمد این نامور گنج من
پاسخ این است: با رنج و زحمت من بود که چنین گنجِ نامدار و کشوری قدرتمند فراهم آمد.
ز بیگانگان شهرها بستدم
همه دشمنان را به هم برزدم
من شهرها را از دست بیگانگان پس گرفتم و تمام دشمنان را در هم شکستم.
بدان تا به آرام بر تخت ناز
نشینیم بیرنج و گرم و گداز
این کارها برای آن بود که بتوانیم با آرامش بر تختِ قدرت بنشینیم، بدون اینکه رنج، سختی و جنگی ما را تهدید کند.
سواران پراگنده کردم به مرز
پدید آمد اکنون ز ناارز ارز
من لشکریان را در مرزها مستقر کردم؛ و در نتیجهی این امنیت، زمینها و مرزهایی که پیش از این ناامن و بیارزش بودند، اکنون آباد و ارزشمند شدهاند.
چو از هر سوی بازخوانی سپاه
گشاده ببیند بد اندیش راه
اگر تو سپاهیان را از مرزهای مختلف فراخوانی (و مرزها را خالی کنی)، دشمنان و بدخواهان راه نفوذ را باز میبینند.
که ایران چوباغیست خرم بهار
شکفته همیشه گل کامگار
چرا که ایران مانند باغی سرسبز و بهاری است که گلهای کامروایی و خوشبختی همیشه در آن شکفتهاند.
پر از نرگس و نار و سیب و بهی
چو پالیز گردد ز مردم تهی
باغی پر از گل نرگس، انار، سیب و بِه؛ اگر این باغ از باغبان و نگهبان خالی شود...
سپرغم یکایک ز بن برکنند
همه شاخ نار و بهی بشکنند
(دشمنان وارد میشوند و) گلها و گیاهانِ خوشبو را یکییکی از ریشه درمیآورند و تمام شاخههای درختان انار و به را میشکنند.
سپاه و سلیحست دیوار اوی
به پرچینش بر نیزهها خار اوی
لشکر و تجهیزاتِ نظامی، در حکمِ دیوارهای این باغ هستند؛ و نیزههای سربازان، مانند خارهایی است که روی پرچینِ باغ کشیدهاند (تا کسی وارد نشود).
اگر بفگنی خیره دیوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ
اگر از روی نادانی دیوار این باغ را خراب کنی، دیگر چه فرقی بین باغ (ایران) با بیابان، دشت و دریا خواهد بود؟ (ویران و بیحفاظ میشود).
نگر تا تو دیوار او نفگنی
دل و پشت ایرانیان نشکنی
مراقب باش که این دیوار (سپاه مرزی) را خراب نکنی؛ و با این کار، دل و پشتوانه مردم ایران را در هم نشکنی.
کزان پس بود غارت و تاختن
خروش سواران و کین آختن
زیرا پس از فروریختن این دیوار، چیزی جز غارت، هجوم، فریادِ سوارانِ دشمن و انتقامجویی در کار نخواهد بود.
زن و کودک و بوم ایرانیان
به اندیشهٔ بد منه در میان
با افکار و تصمیماتِ اشتباه خود، زنان و کودکان و خاک ایرانیان را در معرض خطر قرار نده.
چو سالی چنین بر تو بر بگذرد
خردمند خواند تو را بیخرد
اگر یک سال با این شیوه پادشاهی کنی، انسانهای دانا تو را بیعقل و نادان خواهند خواند.
من ایدون شنیدم کجا تو مهی
همه مردم ناسزا را دهی
من اینطور شنیدهام که در دوران پادشاهیات، مقام و ثروتها را به افراد نالایق و ناشایست میبخشی.
چنان دان که نوشین روان قباد
به اندرز این کرد در نامه یاد
آگاه باش که «انوشیروان» (پسر قباد) در نامههای پندآموز خود این نصیحت را به یادگار گذاشته است:
که هرکو سلیحش به دشمن دهد
همی خویشتن را به کشتن دهد
که هر کس سلاح (و قدرت) خود را به دست دشمنش بدهد، در واقع با دست خودش اسباب مرگِ خویش را فراهم کرده است.
که چون بازخواهد کش آید به کار
بداندیش با او کند کارزار
زیرا زمانی که به آن سلاح نیاز پیدا کند و بخواهد آن را پس بگیرد، دشمنِ بدخواه با همان سلاح به جنگ او میآید.
دگر آنک دادی ز قیصر پیام
مرا خواندی دو دل و خویش کام
و اما پیام دیگری که از قول «قیصر روم» دادی و مرا انسانی دورو و خودخواه نامیدی:
سخنها نه از یادگار تو بود
که گفتار آموزگار تو بود
این حرفها زاییدهی فکر و ذهن تو نیست، بلکه سخنانی است که آموزگاران و تحریککنندگانِ تو به تو القا کردهاند.
وفا کردن او و از ما جفا
تو خود کی شناسی جفا از وفا
اینکه گفتی قیصر به ما وفادار بود و ما در حق او ستم کردیم؛ تو اصلاً چه میفهمی که وفا چیست و جفا کدام است!
بدان پاسخش ای بد کم خرد
نگویم جزین نیز که اندر خورد
ای بدطینت و کمعقل! در پاسخ به این اتهام، سخنی جز این نمیگویم (چون همین پاسخ برای تو کافی و سزاوار است):
تو دعوی کنی هم تو باشی گوا
چنین مرد بخرد ندارد روا
تو خودت ادعایی را مطرح میکنی و خودت هم تنها شاهدِ ادعای خودت هستی! هیچ انسان خردمندی چنین چیزی را درست و پذیرفته نمیداند.
چو قیصر ز گرد بلا رخ بشست
به مردی چو پرویز داماد جست
قیصر روم برای اینکه چهرهی خود (و کشورش) را از گرد و غبار بلا و ناامنی بشوید و پاک نگه دارد، به دنبال دامادِ قدرتمندی همچون خسروپرویز گشت.
هر آنکس که گیتی به بد نسپرد
به مغز اندرون باشد او را خرد
زیرا هر کسی که نخواهد جهان را به دست بدی و تباهی بسپارد، نشان میدهد که در سرش عقل و خردِ بیداری دارد.
بدانم که بهرام بسته میان
ابا او یکی گشته ایرانیان
قیصر روم میدانست که بهرام چوبین برای جنگ کمر بسته و لشکریان ایران نیز با او متحد شدهاند.
به رومی سپاهی نشاید شکست
نساید روان ریگ با کوه دست
(قیصر میدانست که) تنها با سپاه روم نمیتوان بهرام را شکست داد، همانطور که شنهای روان نمیتوانند با کوهِ استوار مقابله کنند.
بدان رزم یزدان مرا یار بود
سپاه جهان نزد من خوار بود
در آن نبرد، خداوند یاور من بود و (به پشتوانهی او) تمام سپاهیان جهان در چشم من ناچیز بودند.
شنیدند ایرانیان آنچ بود
تو را نیز زیشان بباید شنود
ایرانیان واقعیتِ آن اتفاقات را میدانند و دیدهاند؛ تو هم باید حقیقت را از آنها بشنوی (نه از بدخواهان).
مرا نیز چیزی که بایست کرد
به جای نیاطوس روز نبرد
من نیز هر کاری که لازم و شایسته بود در روز نبرد در حقِ «نیاطوس» (فرمانده سپاه روم)...
ز خوبی و از مردمی کردهام
به پاداش او روز بشمردهام
...از روی نیکی و جوانمردی انجام دادهام؛ و برای جبران زحمات و پاداش دادن به او روزشماری کردهام.
بگوید تو را زاد فرخ همین
جهان را به چشم جوانی مبین
«زادفرخ» (که در آنجا حضور داشته) دقیقاً همین حرفها را به تو خواهد گفت؛ پس دنیا را با نگاه ناپخته و جوانِ خود قضاوت نکن.
گشسپ آنک بد نیز گنجور ما
همان موبد پاک دستور ما
«گشسپ» که خزانهدار ما بود و همچنین آن موبدِ پاکنهاد و مشاورِ ما، شاهد هستند...
که از گنج ما بدره بُد صد هزار
که دادم بدان رومیان یادگار
...که من صد هزار کیسه طلا از خزانه به عنوان هدیه و یادگار به رومیان بخشیدم.
نیاطوس را مهره دادم هزار
ز یاقوت سرخ از در گوشوار
به «نیاطوس» هزار قطعه یاقوت سرخِ گرانبها که مناسب ساخت گوشواره بود، هدیه دادم؛
کجا سنگ هر مهرهای بُد هزار
ز مثقال گنجی چو کردم شمار
که وقتی آنها را در خزانه وزن کردم، وزنِ هر کدام از آن جواهرات هزار مثقال بود.
همان دُر خوشاب بگزیده صد
درو مرد دانا ندید ایچ بد
همچنین صد مرواریدِ درخشان و دستچینشده به او دادم که هیچ گوهرشناس دانایی نمیتوانست کوچکترین عیبی در آنها پیدا کند؛
که هر حقهای را چو پنجه هزار
بدادی درم مرد گوهر شمار
مرواریدهایی که جواهرشناسانِ ماهر، برای هر جعبهی آن پنجاه هزار درهم پول میدادند.
صد اسپ گرانمایه پنجه به زین
همه کرده از آخر ما گزین
صد اسب اصیل و گرانبها که پنجاهتای آنها زین شده بود و همگی از بهترین اسبهای اصطبل سلطنتی ما انتخاب شده بودند.
دگر ویژه با جُلّ دیبه بدند
که در دشت با باد همره بدند
اسبهای خاصِ دیگری هم با پوششهای حریر و زربافت بخشیدم که در سرعت، با بادِ دشت همرقابت بودند.
به نزدیک قیصر فرستادم این
پس از خواسته خواندمش آفرین
من تمام این هدایای گرانبها را برای قیصر روم فرستادم و در کنارِ این ثروت، او را بسیار ستایش کردم.
ز دار مسیحا که گفتی سخن
به گنج اندر افگنده چوبی کهن
و اما دربارهی «صلیب مسیح» که سخن گفتی؛ آن صرفاً یک تکه چوبِ کهنه است که در خزانهی من افتاده است.
نبد زان مرا هیچ سود و زیان
ز ترسا شنیدی تو آواز آن
آن تکه چوب هیچ سود یا زیانی برای من ندارد و تو فقط تعریف آن را از مسیحیان (ترسایان) شنیدهای.
شگفت آمدم زانک چون قیصری
سر افراز مردی و نام آوری
من در شگفتم که مرد سرافراز و بزرگی همچون قیصر روم...
همه گرد بر گرد او بخردان
همش فیلسوفان و هم موبدان
که دورتادورش را خردمندان، فیلسوفان و موبدان پر کردهاند...
که یزدان چرا خواند آن کشته را
گرین خشک چوب وتبه گشته را
...چرا آن کُشته (عیسی مسیح) را خدا میخواند و این چوبِ خشک و پوسیده را میپرستد؟!
گر آن دار بیکار یزدان بدی
سر مایهٔ اورمزد آن بدی
اگر این صلیبِ بیمصرف واقعاً نماد خداوند بود و یا اثری از ذات پروردگار (اورمزد) در آن وجود داشت...
برفتی خود از گنج ما ناگهان
مسیحا شد او نیستی در جهان
ناگهان خودبهخود از خزانهی من پر میکشید و میرفت؛ همانگونه که خودِ مسیح هم از دنیا رفت و دیگر در این جهان نیست!
دگر آنک گفتی که پوزش بگوی
کنون توبه کن راه یزدان بجوی
و دیگر آن که گفتی: «اکنون توبه کن و به راه خدا بازگرد»...
ورا پاسخ آن بد که ریزنده باد
زبان و دل و دست و پای قباد
پاسخ من این است: که امیدوارم زبان، قلب، دست و پای قباد ریز ریز شود!
مرا تاج یزدان به سر برنهاد
پذیرفتم و بودم از تاج شاد
تاج پادشاهی را خداوند بر سر من نهاد؛ من هم آن را پذیرفتم و از داشتنِ آن خشنود بودم.
به یزدان سپردیم چون باز خواست
ندانم زبان در دهانت چراست
و اکنون که خداوند دوباره آن را از من خواست، به خودش پس دادم. (با این حال) نمیدانم با چه رویی زبان در دهانت میچرخد و به من میگویی توبه کن!
به یزدان بگویم نه با کودکی
که نشناسد او بد ز نیک اندکی
من (اگر گناهی کرده باشم) با خداوند راز و نیاز میکنم، نه با کودکی که ذرهای تفاوت میان نیک و بد را نمیفهمد.
همه کار یزدان پسندیدهام
همان شور و تلخی بسی دیدهام
من به تمام اراده و خواستههای خداوند راضی هستم، گرچه در این راه روزگارِ تلخ و سختیهای فراوانی هم کشیدهام.
مرا بود شاهی سی و هشت سال
کس از شهریاران نبودم همال
من سی و هشت سال پادشاهی کردم و در این مدت، هیچیک از پادشاهانِ جهان همتراز و همتای من نبودند.
کسی کاین جهان داد دیگر دهد
نه بر من سپاسی همی برنهد
آن خداوندی که این جهان و پادشاهی را (روزی به من داد و اکنون) به دیگری میبخشد، هیچ منّتی بر گردن من ندارد (هرچه خواست داد و هرچه خواست گرفت).
برین پادشاهی کنم آفرین
که آباد بادا به دانا زمین
من بر دورانِ پادشاهیِ خودم آفرین میگویم و دعا میکنم که این زمین همواره به دست انسانهای خردمند و دانا آباد بماند.
چو یزدان بود یار و فریادرس
نیازد به نفرین ما هیچکس
وقتی خداوند یاور و فریادرسِ من است، نفرین و بدخواهیِ هیچکس نمیتواند به من گزندی برساند.
بدان کودک زشت و نادان بگوی
که ما را کنون تیره گشت آبروی
به آن کودکِ بدطینت و نادان (شیرویه) بگو که با این کارهایت، آبرو و شأنِ ما را تیره و تار کردی.
که پدرود بادی تو تا جاودان
سر و کار ما باد با بخردان
پس برای همیشه با تو خداحافظی میکنم؛ از این پس، سر و کارِ ما فقط با انسانهای خردمند خواهد بود.
شما ای گرامی فرستادگان
سخن گوی و پر مایه آزادگان
و شما ای فرستادگانِ گرامی، که انسانهایی سخنور، ارزشمند و آزاده هستید...
ز من هر دو پدرود باشید نیز
سخن جز شنیده مگویید چیز
...با هر دوی شما نیز خداحافظی میکنم؛ بروید و چیزی جز آنچه از من شنیدید نگویید (در پیام من دخل و تصرف نکنید).
کنم آفرین بر جهان سر به سر
که او را ندیدم مگر بر گذر
و در پایان، بر تمام این جهان آفرین میفرستم و درود میگویم، چرا که من این دنیا را چیزی جز یک گذرگاهِ موقت ندیدم.
بمیرد کسی کو ز مادر بزاد
ز کیخسرو آغاز تا کیقباد
هر کسی که از مادر زاده شده است، سرانجام میمیرد؛ از کیخسرو گرفته تا کیقباد (هیچ پادشاهی جاودانه نیست).
چو هوشنگ و طهمورث و جمشید
کزیشان بدی جای بیم وامید
مانند پادشاهانی چون هوشنگ، طهمورث و جمشید، که جایگاه بیم و امیدِ جهان بودند (جان و مال مردم در دستشان بود).
که دیو و دد و دام فرمانش برد
چو روشن سرآمد برفت و بمرد
کسانی که حتی دیوها، درندگان و حیوانات مطیع فرمانشان بودند، وقتی پیمانهی عمرشان پر شد، رفتند و مردند.
فریدون فرخ که او از جهان
بدی دور کرد آشکار و نهان
فریدونِ خجسته و مبارک، که تمام بدیهای آشکار و پنهان را از جهان پاک کرد...
ز بد دست ضحاک تازی ببست
به مردی ز چنگ زمانه نجست
...و دست ضحاکِ تازیِ ستمگر را بست، با وجود آن همه دلاوری، باز هم نتوانست از چنگِ مرگ (زمانه) فرار کند.
چو آرش که بردی به فرسنگ تیر
چو پیروزگر قارن شیرگیر
مانند آرش کمانگیر که تیر را فرسنگها دورتر پرتاب کرد، و مانند قارنِ دلاور و پیروزمند که شکارچیِ شیر بود.
قباد آنک آمد ز البرز کوه
به مردی جهاندار شد با گروه
کیقباد که از کوه البرز آمد و با شجاعت و همراهیِ یارانش پادشاه جهان شد.
که از آبگینه همی خانه کرد
وزان خانه گیتی پر افسانه کرد
کسی که کاخهایی از شیشه و بلور ساخت و با آن بناها، در سراسر جهان شگفتی و افسانه به پا کرد.
همه در خوشاب بد پیکرش
ز یاقوت رخشنده بودی درش
تمام دیوارهها و بدنهی آن قصر از مرواریدِ درخشان و درهای آن از یاقوتِ تابان بود.
سیاوش همان نامدار هژیر
که کشتش به روز جوانی دبیر
و سیاوش، آن نامدارِ زیبارو و نیکسرشت، که در اوج جوانی در اسارت کشته شد.
کجا گنگ دژ کرد جایی به رنج
وزان رنج برده ندید ایچ گنج
کسی که با رنج و زحمتِ فراوان، شهر افسانهای «گنگدژ» را بنا کرد، اما از آن همه رنج، هیچ بهره و ثمرهای ندید.
کجا رستم زال و اسفندیار
کزیشان سخن ماندمان یادگار
کجا هستند رستمِ زال و اسفندیار، که از آنها تنها داستانها و سخنانی به یادگار مانده است؟
چو گودرز و هفتاد پور گزین
سواران میدان و شیران کین
چو گودرز و هفتاد پسرِ برگزیدهاش که همگی سوارکارانِ میدانِ نبرد و شیرانِ انتقامجو بودند.
چو گشتاسپ شاهی که دین بهی
پذیرفت و زو تازه شد فرهی
چو گشتاسپشاه که دینِ بهی (آیین زرتشت) را پذیرفت و شکوه و فرّ پادشاهی با او تازه شد.
چو جاماسپ کاندر شمار سپهر
فروزندهتر بد ز گردنده مهر
چو جاماسپ که در علمِ ستارهشناسی و محاسبهی آسمانها، از خورشیدِ گردان هم درخشانتر (و داناتر) بود.
شدند آن بزرگان و دانندگان
سواران جنگی و مردانگان
تمام آن بزرگان، دانشمندان، سوارانِ جنگجو و مردانِ دلاور از این دنیا رفتند.
که اندر هنر این ازان به بدی
به سال آن یکی از دگر مه بدی
کسانی که در هنر و مهارت، یکی از دیگری بهتر بود و در سن و سال، یکی از دیگری بزرگتر.
بپرداختند این جهان فراخ
بماندند میدان و ایوان و کاخ
آنها این جهانِ پهناور را خالی کردند (و رفتند)؛ و میدانها، ایوانها و کاخها را جا گذاشتند.
ز شاهان مرا نیز همتا نبود
اگر سال را چند بالا نبود
در میان پادشاهان، کسی همتراز و همتای من نبود؛ هرچند که سالهای عمرم چندان زیاد و طولانی نبود.
جهان را سپردم به نیک و به بد
نه آن را که روزی به من بد رسد
من این جهان را با تمام خوبیها و بدیهایش ترک میکنم (میسپارم)، اما نه به خاطر ترس از اینکه روزی آسیبی به من برسد (بلکه چون مرگ سرنوشتِ محتوم است).
بسی راه دشوار بگذاشتیم
بسی دشمن از پیش برداشتیم
راههای دشوارِ بسیاری را پشت سر گذاشتیم و دشمنانِ فراوانی را از سرِ راه برداشتیم.
همه بومها پر ز گنج منست
کجا آب و خاکست رنج منست
تمام سرزمینها پر از گنجینههای من است، و در هر جا که آب و خاکی هست، نشان از رنج و تلاشِ من دارد.
چو زین گونه بر من سرآید جهان
همی تیره گردد امید مهان
وقتی دنیایِ منی (با این عظمت) اینگونه به پایان میرسد، قطعا امیدِ بزرگانِ دیگر هم تیره و تار خواهد شد (میفهمند که به دنیا اعتباری نیست).
نماند به فرزند من نیز تخت
بگردد ز تخت و سرآیدش بخت
(مطمئنم که) این تاجوتخت برای فرزندم (شیرویه) هم باقی نخواهد ماند؛ او نیز به زودی از قدرت سقوط میکند و بخت و اقبالش به پایان میرسد.
فرشته بیاید یکی جان ستان
بگویم بدو جانم آسان ستان
فرشتهی مرگ برای گرفتن جانم خواهد آمد، و من (با آرامش) به او خواهم گفت: «جانم را راحت و آسان بگیر.»
گذشتن چو بر چینوَد پل بود
به زیر پی اندر همه گل بود
وقتی زمانِ عبور از پلِ چینوَد (پل صراط در آیین زرتشت) فرا برسد، (به واسطهی اعمالم) زیرِ پایم سراسر گُلباران خواهد بود.
به توبه دل راست روشن کنیم
بیآزاری خویش جوشن کنیم
ما با توبه (بازگشت به سوی خدا)، دلِ راستینِ خود را روشن میکنیم و آزار نرساندن به دیگران را مانند زرهی (برای محافظت از روحمان در آخرت) قرار میدهیم.
درستست گفتار فرزانگان
جهاندیده و پاک دانندگان
سخنِ انسانهای فرزانه، جهاندیده و دانایانِ پاکسرشت کاملاً درست است...
که چون بخت بیدار گیرد نشیب
ز هر گونهای دید باید نهیب
...که وقتی بخت و اقبالِ بیدارِ انسان رو به افول و سراشیبی میرود، باید منتظرِ هرگونه ترس و خطری بود.
چو روز بهی بر کسی بگذرد
اگر باز خواند ندارد خرد
وقتی روزگارِ خوشبختی و قدرتِ کسی به پایان میرسد، اگر تلاش کند دوباره آن را برگرداند، نشان از بیخردی اوست (چون تقدیر قابل برگشت نیست).
پیام من اینست سوی جهان
به نزد کهان و به نزد مهان
پیام من به تمام جهانیان، چه به انسانهای کوچک و چه به بزرگان، همین است.
شما نیز پدرود باشید و شاد
ز من نیز بر بد مگیرید یاد
(خطاب به فرستادگان): شما هم به سلامت و شاد باشید و از من به بدی یاد نکنید.
چو اشتاد و خراد برزین گو
شنیدند پیغام آن پیش رو
وقتی «اشتاد» و «خُرّادِ بُرزینِ» دلاور (دو فرستادهی شیرویه)، این پیامها را از آن پادشاهِ پیشرو شنیدند...
به پیکان دل هر دو دانا بخست
به سر بر زدند آن زمان هر دو دست
دلِ هر دو مردِ دانا (از شدت غم و منطقِ کوبندهی خسرو) گویی با تیر سوراخ شد؛ و در آن لحظه با دو دست بر سرِ خود کوبیدند.
ز گفتار هر دو پشیمان شدند
به رخسارگان بر تپنچه زدند
از سخنانِ خود (و پیامی که از طرف شیرویه آورده بودند) پشیمان شدند و با دست بر صورتِ خود سیلی زدند.
به بر بر همه جامشان چاک بود
سر هر دو دانا پر از خاک بود
تمام لباسهایشان را پاره کردند و سرِ هر دو مردِ دانا پر از خاک (به نشانه عزا و شرمساری) شد.
برفتند گریان ز پیشش به در
پر از درد جان و پراندوه سر
با گریه و زاری از پیش او بیرون رفتند، در حالی که جانشان پر از درد و سرشان پر از اندوه بود.
به نزدیک شیرویه رفت این دو مرد
پر آژنگ رخسار و دل پر ز درد
این دو مرد با چهرهای درهمکشیده و دلی پردرد به نزد شیرویه رفتند.
یکایک بدادند پیغام شاه
به شیروی بیمغز و بیدستگاه
و پیامِ پادشاه (خسرو پرویز) را مو به مو به شیرویهی بیعقل و نالایق رساندند.