برگردان به زبان ساده
چو شیروی بنشست برتخت ناز
به سر برنهاد آن کیی تاج آز
وقتی شیرویه بر تخت پادشاهی نشست و آن تاج جاهطلبی را بر سر گذاشت...
برفتند گوینده ایرانیان
برو خواندند آفرین کیان
بزرگان ایرانی به حضورش رفتند و او را به رسمِ پادشاهانِ کیانی ستایش کردند.
همیگفت هریک به بانگ بلند
که ای پر هنر خسرو ارجمند
هر کدام با صدای بلند میگفتند: ای پادشاهِ باارزش و توانمند!
چنان هم که یزدان تو را داد تاج
نشستی به آرام بر تخت عاج
همانگونه که خداوند تاج پادشاهی را به تو بخشید و با آسایش بر تختِ عاج نشستی...
بماناد گیتی به فرزند تو
چنین هم به خویشان و پیوند تو
پادشاهیِ جهان برای فرزندان، خویشاوندان و نزدیکان تو پایدار بماند.
چنین داد پاسخ بدیشان قباد
که همواره پیروز باشید و شاد
قباد (شیرویه) به آنها پاسخ داد: امیدوارم که شما هم همیشه شاد و پیروز باشید.
نباشیم تا جاودان بدکنش
چه نیکو بود داد باخوش منش
ما هرگز بدرفتاری نخواهیم کرد؛ چقدر زیباست که انسان با خوشاخلاقی عدالت را رعایت کند.
جهان را بداریم با ایمنی
ببُریم کردار آهرمنی
جهان را در امنیت و آرامش نگه میداریم و ریشهی کارهای اهمرینی را قطع میکنیم.
ز بایستهتر کار پیشی مرا
که افزون بود فر و خویشی مرا
کاری بسیار واجب در پیش دارم، که شکوه و جایگاه خانوادگیِ من آن را ایجاب میکند.
پیامی فرستم به نزد پدر
بگویم بدو این سخن در به در
میخواهم پیامی برای پدرم بفرستم و این سخنان را با جزئیات کامل به او بگویم...
ز ناخوب کاری که او راندست
برین گونه کاری به پیش آمدست
به خاطر کارهای ناپسندش، چنین شرایطی (برکناری و زندان) برایش پیش آمد.
به یزدان کند پوزش او از گناه
گراینده گردد به آیین و راه
باشد که از گناهانش به درگاه خداوند توبه کند و دوباره به راه راست و دینداری بازگردد.
بپردازم آن گه به کار جهان
بکوشم به داد آشکار و نهان
پس از آن به امور کشورداری خواهم پرداخت و در نهان و آشکار برای اجرای عدالت تلاش خواهم کرد.
به جای نکوکار نیکی کنیم
دل مرد درویش رانشکنیم
به انسانهای نیکوکار پاداش میدهیم و دلِ نیازمندان را نمیشکنیم.
دوتن بایدم راد و نیکوسخن
کجا یاد دارند ز کار کهن
به دو مردِ جوانمرد و خوشبیان نیاز دارم که از تاریخ و گذشته بهخوبی آگاه باشند.
بدان انجمن گفت کاین کارکیست
ز ایرانیان پاک و بیدار کیست
به آن جمع گفت: این کار از عهدهی چه کسی برمیآید؟ چه کسی در میان ایرانیان پاکنیت و آگاه است؟
نمودند گردان سراسر به چشم
دو استاد را گر نگیرند خشم
پهلوانان با اشارهی چشم، دو استادِ باتجربه را نشان دادند که اگر پادشاه خشمگین نمیشود این دو مناسباند.
بدانست شیروی کایرانیان
که را برگزینند پاک از میان
شیرویه فهمید که ایرانیان چه کسانی را به عنوان افرادِ پاک و شایسته از میان خود انتخاب کردهاند.
چو اشتاد و خراد برزین پیر
دو دانا و گوینده و یادگیر
یعنی «اشتاد» و «خَرّادِ بُرزینِ» پیر، که هر دو دانا، سخنور و خوشحافظه بودند.
بدیشان چنین گفت کای بخردان
جهاندیده و کارکرده ردان
به آنها گفت: ای خردمندان، ای بزرگانِ دنیادیده و باتجربه!
مدارید کار جهان را به رنج
که از رنج یابد سرافراز گنج
از سختیِ کارهای دنیا نترسید، زیرا انسانِ سربلند از دلِ همین سختیها به گنج و موفقیت میرسد.
دو داننده بیکام برخاستند
پر از آب مژگان بیاراستند
آن دو فردِ دانا برخلاف میلِ باطنیشان (به خاطر سختی کار) بلند شدند و در حالی که چشمانشان پر از اشک بود، خود را آماده کردند.
چو خراد بر زین و اشتاگشسپ
به فرمان نشستند هر دو بر اسپ
خراد برزین و اشتاگشسپ (همان اشتاد)، به فرمانِ شاه سوار بر اسب شدند.
بدیشان چنین گفت کز دل کنون
بباید گرفتن ره طیسفون
شیرویه به آنها گفت: اکنون باید با میل و رغبت راهیِ شهر تیسفون شوید.
پیامی رسانید نزد پدر
سخن یادگیری همه در بدر
پیامی از من به پدرم برسانید و تمامِ حرفهایم را جزءبهجزء به خاطر بسپارید.
بگویی که ما را نبد این گناه
نه ایرانیان را بد این دستگاه
به او بگویید که برکناریِ تو گناهِ من نبود و ایرانیان نیز در ابتدا قصد چنین کاری نداشتند.
که باد افرهٔ ایزدی یافتی
چو از نیکوی روی بر تافتی
بلکه تو مجازاتِ الهی (بادافره) دریافت کردی، چرا که از نیکی رویگردان شدی.
یکی آنک ناباک خون پدر
نریزد ز تن پاک زاده پسر
اول اینکه فرزندِ پاکنژاد نباید بیباکانه خونِ پدرش را بریزد (اشاره به کشته شدن هرمز، پدر خسروپرویز).
نباشد همان نیز هم داستان
که پیشش کسی گوید این داستان
و حتی نباید راضی شود که کسی در حضورش چنین نقشهای را مطرح کند.
دگر آنک گیتی پر از گنج تست
رسیده به هر کشوری رنج تست
دوم اینکه تمام جهان پر از گنجهای توست، اما رنج و ستمِ تو به همهی کشورها رسیده است.
نبودی بدین نیز هم داستان
پر از درد کردی دل راستان
تو به این گنجها هم راضی نبودی و با ستمهایت، دلِ انسانهای درستکار را به درد آوردی.
سدیگر که چندان دلیر و سوار
که بود اندر ایران همه نامدار
سوم اینکه این همه پهلوان، جنگاور و نامداری که در ایران بودند...
نبودند شادان ز فرزند خویش
ز بوم و بر و پاک پیوند خویش
هیچکدام به خاطر تو نتوانستند از فرزندان، سرزمین و خانوادهی خودشان لذت ببرند و شاد باشند (چون همیشه در جنگ بودند).
یکی سوی چین بد یکی سوی روم
پراگنده گشته به هر مرز و بوم
عدهای را به جنگِ چین و عدهای را به روم فرستادی و همه را در مرزها و کشورهای دیگر آواره کردی.
دگر آنک قیصر بجای تو کرد
ز هر گونه از تو چه تیمار خورد
گناه دیگرت این است که قیصر روم آنهمه به تو نیکی کرد و در سختیها از تو مراقبت نمود...
سپه داد و دختر تو را داد نیز
همان گنج و با گنج بسیار چیز
به تو سپاه داد، دخترش را به همسریت درآورد و گنجها و هدایای فراوانی به تو بخشید.
همیخواست دار مسیحا به روم
بدان تا شود خرم آباد بوم
او تنها صلیبِ عیسی مسیح را از تو خواست تا آن را به روم ببرد و باعثِ برکت و آبادی سرزمینش شود.
به گنج تو از دار عیسی چه سود
که قیصر به خوبی همی شاد بود
نگه داشتن چوبِ صلیب عیسی در خزانه برای تو چه سودی داشت؟ در حالی که قیصر با پس گرفتنِ آن بسیار خوشحال میشد (اما تو از دادن آن دریغ کردی).
ز بیچارگان خواسته بستدی
ز نفرین به روی تو آمد بدی
اموال و دارایی مردمِ بیچاره را به زور از آنها گرفتی و سرانجام بدیها در اثر نفرینِ آنها به سراغت آمد.
ز یزدان شناس آنچ آمدت پیش
بر اندیش زان زشت کردار خویش
آنچه امروز بر سرت آمده را از جانب خدا بدان و به کارهای زشتِ گذشتهات فکر کن.
بدان بد که کردی بهانه منم
سخن را نخست آستانه منم
من تنها وسیله و بهانهای برای مجازاتِ بدیهای تو هستم و در این ماجرا، تنها نقشِ آغازگر را دارم.
به یزدان که از من نبد این گناه
نجستم که ویران شود گاه شاه
به خدا سوگند که این اتفاقات تقصیر من نبود؛ من هرگز نمیخواستم که پادشاهیِ تو ویران شود.
کنون پوزش این همه بازجوی
بدین نامداران ایران بگوی
اکنون برای تمام این اشتباهات دلیل بیاور (و عذرخواهی کن) و پاسخِ خود را به این بزرگانِ ایران بگو.
ز هر بد که کردی به یزدان گرای
کجا هست بر نیکوی رهنمای
از تمام بدیهایی که کردهای به درگاه خداوند پناه ببر، چرا که تنها اوست که به سوی نیکی هدایت میکند.
مگر مر تو را او بود دستگیر
بدین رنجهایی که بودت گزیر
شاید خداوند در این رنجها و گرفتاریهایی که چارهای جز تحمل آنها نداری، دست تو را بگیرد.
دگر آنک فرزند بودت دو هشت
شب و روز ایشان به زندان گذشت
گناه دیگرت این بود که شانزده فرزند داشتی، اما شب و روزِ آنها را در زندان تباه کردی.
به در بر کسی ایمن از تو نخفت
ز بیم تو بگذاشتندی نهفت
در دربارِ تو هیچکس با امنیت نمیخوابید و از ترس تو همه چیز را پنهان میکردند.
چو بشنید پیغام او این دو مرد
برفتند دلها پر از داغ و درد
وقتی آن دو فرستاده این پیام را شنیدند، با دلهایی پر از غم و درد به راه افتادند.
برین گونه تا کشور طیسفون
همه دیده پرآب و دل پر ز خون
با چشمانی گریان و دلی پرخون، تمام مسیر را تا شهر تیسفون طی کردند.
نشسته بدر بر گلینوش بود
که گفتی زمین زو پر از جوش بود
«گلینوش» نگهبانِ درِ زندان بود؛ سرداری که گویی زمین از صلابت او در حال جوشش بود.
همه لشکرش یک سر آراسته
کشیده همه تیغ و پیراسته
تمام سپاهیانش در آمادهباش کامل بودند و با شمشیرهای کشیده صف کشیده بودند.
ابا جوشن و خود بسته میان
همان تازی اسپان به برگستوان
سربازان با زره و کلاهخود آماده بودند و اسبهای عربیشان نیز پوششِ جنگی داشتند.
به جنگ اندرون گرز پولاد داشت
همه دل پر از آتش و باد داشت
گلینوش گرزِ فولادی در دست داشت و دلی پر از خشم و غرور (مانند آتش و باد) داشت.
چو خراد برزین و اشتاگشسپ
فرود آمدند این دو دانا از اسپ
هنگامی که خراد برزین و اشتاگشسپِ خردمند از اسب پیاده شدند...
گلینوش بر پای جست آن زمان
ز دیدار ایشان ببد شادمان
گلینوش همان لحظه به احترام آنها از جا پرید و از دیدنشان بسیار خوشحال شد.
بجایی که بایست بنشاندشان
همی مهتر نامور خواندشان
آنها را در جایگاه شایستهای نشاند و با لقبِ بزرگانِ نامدار خطابشان کرد.
سخن گوی خراد برزین نخست
زبان را به آب دلیری بشست
ابتدا خراد برزین که مردِ سخنوری بود، با شجاعتِ تمام زبان به سخن گشود.
گلینوش را گفت فرخ قباد
به آرام تاج کیان برنهاد
به گلینوش گفت: قبادِ نیکبخت با آرامش تاج پادشاهی را بر سر گذاشت.
به ایران و توران و روم آگهیست
که شیروی بر تخت شاهنشهیست
اکنون تمام مردمِ ایران، توران و روم باخبرند که شیرویه بر تخت شاهنشاهی نشسته است.
تواین جوشن و خود و گبر و کمان
چه داری همی کیستت بد گمان
پس تو چرا این زره، کلاهخود و کمان را پوشیدهای و آمادهی جنگی؟ به چه کسی بدگمانی؟
گلینوش گفت ای جهاندیده مرد
به کام تو بادا همه کارکرد
گلینوش پاسخ داد: ای مردِ باتجربه، آرزو میکنم که چرخِ روزگار به کام تو بگردد.
که تیمار بردی ز نازک تنم
کجا آهنین بود پیراهنم
که نگرانِ بدنِ ظریفِ من شدی که چرا پیراهنی از آهن (زره) بر تن دارم!
برین مهر بر آفرین خوانمت
سزایی که گوهر برافشانمت
به خاطر این مهربانی به تو آفرین میگویم و تو شایستهی آنی که بر سرت جواهر بریزم.
نباشد به جز خوب گفتار تو
که خورشید بادا نگهدار تو
سخنانِ تو جز نیکی چیزی نیست؛ خورشیدِ تابان نگهدارِ تو باشد.
به کاری کجا آمدستی بگوی
پس آنگه سخنهای من بازجوی
ابتدا بگو برای چه کاری به اینجا آمدهای، تا بعد از آن من هم دلیل این کارها را برایت بگویم.
چنین داد پاسخ که فرخ قباد
به خسرو مرا چند پیغام داد
خراد برزین پاسخ داد: قباد پیامی برای خسروپرویز به من داده است.
اگر باز خواهی بگویم همه
پیام جهاندار شاه رمه
اگر اجازه دهی، تمامِ پیامِ آن پادشاهِ محافظِ مردم را بازگو کنم.
گلینوش گفت این گرانمایه مرد
که داند سخنها همه یاد کرد
گلینوش گفت: بزرگمردی که تواناییِ حفظ و بیان تمام سخنان را داری...
ز لیکن مرا شاه ایران قباد
بسی اندرین پند و اندرز داد
قباد، شاه ایران، دربارهی نگهبانیِ اینجا به من توصیههای اکیدی کرده است...
که همداستانی مکن روز و شب
که کس پیش خسرو گشاید دو لب
که شبانهروز هرگز اجازه ندهم هیچکس در حضور خسروپرویز لب به سخن باز کند.
مگر آنک گفتار او بشنوی
اگر پارسی گوید ار پهلوی
مگر آنکه خودم تمامِ حرفهایش را بشنوم؛ فرقی نمیکند که به زبان فارسی سخن بگوید یا پهلوی.
چنین گفت اشتاد کای شادکام
من اندر نهانی ندارم پیام
اشتاد به او گفت: ای مردِ کامروا، پیامِ من هیچ رازِ پنهانی ندارد.
پیامیست کان تیغ بار آورد
سر سرکشان در کنار آورد
پیامی است که نتیجهاش شمشیر کشیدن است و سرِ افراد سرکش را به باد خواهد داد.
تو اکنون ز خسرو برین بارخواه
بدان تا بگویم پیامش ز شاه
تو اکنون از خسرو برای ما اجازه ملاقات بگیر تا پیامِ شاه را به او برسانم.
گلینوش بشنید و بر پای جست
همه بندها رابهم برشکست
گلینوش این را شنید و فوراً از جا بلند شد و قفلها و درهای زندان را باز کرد.
بر شاه شد دست کرده بکش
چنان چون بباید پرستارفش
او نزد شاه (خسروپرویز) رفت و مانند یک خدمتگزارِ واقعی، دستبهسینه ایستاد.
بدو گفت شاها انوشه بدی
مبادا دل تو نژند از بدی
به او گفت: ای پادشاه، جاویدان باشی و هرگز دلت از بدیها غمگین نباشد.
چو اشتاد و خراد برزین به شاه
پیام آوریدند زان بارگاه
اشتاد و خراد برزین پیامی از دربار برای شما آوردهاند.
بخندید خسرو به آواز گفت
که این رای تو با خرد نیست جفت
خسرو خندید و با صدای بلند گفت: این حرف تو هیچ با عقل جور نیست.
گرو شهریارست پس من کیم
درین تنگ زندان ز بهر چیم
اگر او اکنون پادشاه است، پس من کیستم و چرا در این زندانِ تنگ گرفتارم؟!
که از من همی بار بایدت خواست
اگر کژ گویی اگر راه راست
که حالا مجبور شدهای بیایی و از منِ زندانی اجازهی ملاقات (بارعام) بخواهی! حال چه ادعای پادشاهیِ او دروغ باشد و چه راست.
بیامد گلینوش نزد گوان
بگفت این سخن گفتن پهلوان
گلینوش نزد آن دو پهلوان بازگشت و پاسخِ خسروپرویز را برایشان بازگو کرد.
کنون دست کرده بکش در شوید
بگویید و گفتار او بشنوید
(و گفت:) اکنون دستبهسینه داخل شوید، پیامِ خود را بگویید و پاسخ او را بشنوید.
دو مرد خردمند و پاکیزهگوی
به دستار چینی بپوشید روی
آن دو مردِ خردمند، صورتِ خود را با پارچهای ابریشمیِ چینی پوشاندند (تا از بیاحترامی جلوگیری شود).
چو دیدند بردند پیشش نماز
ببودند هر دو زمانی دراز
وقتی خسرو را دیدند در برابرش تعظیم کردند و مدتی طولانی به همان حالت ماندند.
جهاندار بر شادورد بزرگ
نوشته همه پیکرش میش و گرگ
پادشاه بر روی تختی بزرگ (شادوَرد) نشسته بود که تصاویر میش و گرگ بر آن نقش بسته بود.
همان زر و گوهر برو بافته
سراسر یک اندر دگر تافته
تار و پودِ آن تخت با طلا و جواهرات بافته شده و در هم تنیده بود.
نهالیش در زیر دیبای زرد
پس پشت او مسند لاژورد
زیراندازش از جنس ابریشمِ زرد بود و تکیهگاهی لاجوردیرنگ در پشت سر داشت.
بهی تناور گرفته بدست
دژم خفته بر جایگاه نشست
در حالی که یک میوهی «بِه» درشت در دست داشت، غمگین و آشفته بر روی تخت افتاده بود.
چودید آن دو مرد گرانمایه را
به دانایی اندر سرمایه را
وقتی آن دو مردِ بزرگوار را که سرمایهی دانش و خرد بودند، دید...
از آن خفتگی خویشتن کرد راست
جهان آفریننده را یار خواست
از آن حالتِ خوابیدگی برخاست و درست نشست و از خداوند طلبِ یاری کرد.
به بالین نهاد آن گرامی بهی
بدان تا بپرسید ز هر دو رهی
آن میوهی «بِه» را روی بالین گذاشت تا بتواند با آن دو فرستاده صحبت کند و احوالشان را بپرسد.
بهی زان دو بالش به نرمی بگشت
بیآزار گردان ز مرقد گذشت
آن «بِه» از روی بالش به آرامی غلتید و بهنرمی از روی تخت پایین افتاد.
بدین گونه تا شادورد مهین
همیگشت تاشد به روی زمین
همینطور از روی آن تختِ بزرگ غلتید تا اینکه به روی زمین افتاد.
به پویید اشتاد و آن برگرفت
به مالیدش از خاک و بر سر گرفت
اشتاد دوید و آن را برداشت، خاکش را پاک کرد و با احترام روی سر گذاشت.
جهاندار از اشتاد برگاشت روی
بدان تا ندید از بهی رنگ و بوی
پادشاه از اشتاد روی برگرداند تا رنگ و بوی آن میوه را نبیند. (زیرا افتادن آن را فال بد گرفت)
بهی رانهادند بر شادورد
همیبود برپای پیش این دو مرد
«بِه» را دوباره روی تخت گذاشتند و آن دو مردِ فرستاده، روی پا ایستادند.
پر اندیشه شد نامدار از بهی
ندید اندر و هیچ فال بهی
پادشاه از افتادنِ آن «بِه» بسیار در فکر فرو رفت و در این اتفاق هیچ نشانهی خوبی ندید.
همانگه سوی آسمان کرد روی
چنین گفت کای داور راست گوی
همان لحظه رو به آسمان کرد و گفت: ای پروردگار و قاضیِ بر حق!
که برگیرد آن راکه تو افگنی
که پیوندد آن را که تو بشکنی
کسی که تو او را به زمین بزنی، چه کسی میتواند بلندش کند؟ و چیزی را که تو بشکنی، چه کسی میتواند پیوند دهد؟
چو از دودهام بخت روشن بگشت
غم آورد چون روشنایی گذشت
اکنون که بختِ روشن از خاندانِ من برگشته است، با رفتنِ روشنایی و اقبال، غم و تاریکی به سراغمان آمده.
به اشتاد گفت آنچ داری پیام
ازان بی منش کودک زشت کام
سپس به اشتاد گفت: پیامی را که از آن کودکِ نادان و بدخواه (شیرویه) آوردهای بگو.
وزان بد سگالان که بیدانشند
ز بی دانشی ویژه بی رامشاند
و همچنین پیامِ آن بداندیشانی که از روی نادانی آرامش را از خود گرفتهاند.
همان زان سپاه پراگندگان
پر اندیشه و تیره دل بندگان
و از سوی آن سپاهیانِ پراکنده و بندگانِ باسیاست و سیاهدلی که دور او جمع شدهاند.
بخواهد شدن بخت زین دودمان
نماند درین تخمه کس شادمان
(میدانم که) به زودی بخت و اقبال از خاندانِ ما خواهد رفت و در این خانواده کسی شادمان نخواهد ماند.
سوی ناسزایان شود تاج وتخت
تبه گردد این خسروانی درخت
تاج و تخت به دستِ افرادِ نالایق میافتد و این درختِ پادشاهی نابود خواهد شد.
نماند بزرگی به فرزند من
نه بر دوده و خویش و پیوند من
بزرگی و شکوه نه برای فرزندِ من (شیرویه) باقی میماند و نه برای هیچیک از خاندان و نزدیکانم.
همه دوستان ویژه دشمن شوند
بدین دوده بَدگوی و بَدتَن شوند
همهی دوستان تبدیل به دشمنانی خاص میشوند و بدخواه و کینهتوزِ این خاندان خواهند شد.
نهان آشکارا بکرد این بهی
که بی تو شود تخت شاهی تهی
افتادنِ این میوهی «بِه» این راز پنهان را آشکار کرد که بی تو تخت پادشاهی خالی خواهد شد.
سخن هرچ بشنیدی اکنون بگوی
پیامش مرا کمتر از آب جوی
اکنون هر حرفی که از او شنیدهای بازگو کن، هرچند که پیامِ او برای من از آبِ جوی هم بیارزشتر است.
گشادند گویا زبان این دو مرد
برآورد پیچان یکی باد سرد
آن دو مرد شروع به سخن گفتن و رساندنِ پیام کردند، و خسروپرویز از روی غم و خشم، آهِ سردی کشید.