برگردان به زبان ساده
چو ابلیس پیوسته دید آن سخن
یکی بند بد را نو افگند بن
وقتی شیطان دید که نقشهٔ قبلیش با موفقیت به نتیجه رسید نقشهٔ پلیدانهٔ تازهای کشید.
بدو گفت گر سوی من تافتی
ز گیتی همه کام دل یافتی
به ضحاک گفت: اگر با من همراه باشی در جهان کامروا خواهی بود.
اگر همچنین نیز پیمان کنی
نپیچی ز گفتار و فرمان کنی
اگر همینطوری به من گوش کنی و نافرمانی نکنی، ...
جهان سربهسر پادشاهی تو راست
دد و مردم و مرغ و ماهی تو راست
... پادشاهی همهٔ دنیا و همهٔ موجودات از آن تو خواهد بود.
چو این کرده شد ساز دیگر گرفت
یکی چاره کرد از شگفتی شگفت
پس از آن نقشهٔ شگفتانگیز جدید کشید.
جوانی برآراست از خویشتن
سخنگوی و بینا دل و رایزن
خود را به شکل جوانی خوشسخن درآورد.
همیدون به ضحاک بنهاد روی
نبودش به جز آفرین گفت و گوی
نزد ضحاک رفت و با چربزبانی با او مشغول گفتگو شد.
بدو گفت اگر شاه را در خورم
یکی نامور پاک خوالیگرم
به او گفت اگر شایستهٔ دربار پادشاه باشم من آشپز خیلی خوبی هستم.
چو بشنید ضحاک بنواختش
ز بهر خورش جایگه ساختش
ضحاک که این را شنید از او استقبال کرد و دستور داد برایش آشپزخانهای در دربار آماده کنند.
کلید خورش خانهٔ پادشا
بدو داد دستور فرمانروا
سپس وزیر ضحاک کلید آشپزخانهٔ سلطنتی را به او داد.
فراوان نبود آن زمان پرورش
که کمتر بد از خوردنیها خورش
در آن زمان آشپزی هنوز ابتدایی بود و خوراکیها به خوبی شناخته شده نبودند.
ز هر گوشت از مرغ و از چارپای
خورشگر بیاورد یک یک به جای
شیطان در لباس آشپز حیواناتی مثل مرغ و چهارپایان را آورد ...
به خونش بپرورد بر سان شیر
بدان تا کند پادشا را دلیر
... و به آنها خون خوراند تا پادشاه وقتی که از گوشت آنها میخورد نترس شود!
سخن هر چه گویدش فرمان کند
به فرمان او دل گروگان کند
و به خاطر همین نترسی به حرفهای او گوش بدهد و گوش به فرمان او بشود.
خورش زردهٔ خایه دادش نخست
بدان داشتش یک زمان تندرست
اول به او زردهٔ تخم مرغ داد تا تندرست و سر حال بماند.
بخورد و بر او آفرین کرد سخت
مزه یافت خواندش ورا نیکبخت
ضحاک از غذاهای او خورد و از آنها تعریف کرد و گفت که او آدم آیندهداری است.
چنین گفت ابلیس نیرنگساز
که شادان زی ای شاه گردنفراز
شیطان به او گفت که پادشاه قدرتمند! شاد باش!
که فردات از آن گونه سازم خورش
کز او باشدت سربهسر پرورش
چون فردا غذایی برایت درست میکنم که خیلی قوّت دارد.
برفت و همه شب سگالش گرفت
که فردا ز خوردن چه سازد شگفت
شیطان رفت و همهٔ شب در فکر این بود که فردا چه غذای شگفتانگیزی درست کند.
خورشها ز کبک و تذرو سپید
بسازید و آمد دلی پر امید
سپس او از گوشت کبک و تذرو غذایی درست کرد و با امید فراوان برای شاه آورد. (تذرو پرندهای است صحرایی و رنگارنگ شبیه خروس)
شه تازیان چون به نان دست برد
سر کم خرد مهر او را سپرد
شاه همین که غذا را خورد دلباختهٔ آشپزی شیطان شد.
سیم روز خوان را به مرغ و بره
بیاراستش گونه گون یکسره
روز سوم سر سفره مرغ و بره گذاشت و به شکلهای مختلف غذا را آراست.
به روز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پشت گاو جوان
روز چهارم غذایی درست شده از پشت گوساله سر سفره گذاشت که ...
بدو اندرون زعفران و گلاب
همان سالخورده می و مشک ناب
در آن زعفران و گلاب و شراب کهنه و مشک ناب ریخته بود.
چو ضحاک دست اندر آورد و خورد
شگفت آمدش زان هشیوار مرد
وقتی ضحاک خورد از دستپخت خوب آشپز تعجب کرد.
بدو گفت بنگر که از آرزوی
چه خواهی بگو با من ای نیکخوی
به او گفت: هر آرزویی داری بگو تا برآورده کنم!
خورشگر بدو گفت کای پادشا
همیشه بزی شاد و فرمانروا
آشپز به پادشاه گفت: ای پادشاه، همیشه شاد و فرمانروا باشی.
مرا دل سراسر پر از مهر تو است
همه توشهٔ جانم از چهر تو است
دل من پر از مهر و محبت توست و غذا و توشهٔ جان من دیدن چهره توست.
یکی حاجتستم به نزدیک شاه
و گرچه مرا نیست این پایگاه
من یک آرزو در مورد خود شاه دارم هر چند میدانم که در آن حد نیستم ...
که فرمان دهد تا سر کتف اوی
ببوسم بدو بر نهم چشم و روی
... اما آرزو دارم که او اجازه بدهد تا سر شانههای او را ببوسم.
چو ضحاک بشنید گفتار اوی
نهانی ندانست بازار اوی
وقتی ضحاک صحبتهای او را شنید، متوجه نیت پنهانی او نشد.
بدو گفت دارم من این کام تو
بلندی بگیرد از این نام تو
ضحاک گفت من این آرزوی تو را برآورده میکنم تا برای همین مشهور شوی.
بفرمود تا دیو چون جفت او
همی بوسه داد از بر سفت او
اجازه داد که شیطان مانند همسر شخص به او نزدیک شود و بر شانههای او بوسه بزند.
ببوسید و شد بر زمین ناپدید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
بوسید و ناگهان ناپدید شد؛ هیچکس در دنیا تا امروز چنین شگفتی را ندیده است.
دو مار سیه از دو کتفش برست
غمی گشت و از هر سویی چاره جست
دو مار سیاه از دو شانهٔ او رشد کرد و او به شدت نگران شد و به تکاپوی حل مشکلش افتاد.
سرانجام ببرید هر دو ز کفت
سزد گر بمانی بدین در شگفت
سرانجام تصمیم گرفت که مارها را از شانههایش ببرد.
چو شاخ درخت آن دو مار سیاه
برآمد دگر باره از کتف شاه
اما دوباره دو مار سیاه مانند شاخهای درخت از کتف شاه رشد کردند.
پزشکان فرزانه گرد آمدند
همه یک به یک داستانها زدند
پزشکان دانا با هم جمع شدند و بحث و تبادل نظر کردند.
ز هر گونه نیرنگها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
هر ترفندی کردند تا آن بیماری را درمان کنند اما نتوانستند.
به سان پزشکی پس ابلیس تفت
به فرزانگی نزد ضحاک رفت
این بار شیطان در قالب یک پزشک دانا به نزد ضحاک رفت.
بدو گفت کاین بودنی کار بود
بمان تا چه گردد نباید درود
به او گفت که این مارها ماندگارند. سرشان را قطع نکن تا ببینیم چه کار میشود کرد.
خورش ساز و آرامشان ده به خورد
نباید جز این چارهای نیز کرد
چارهای وجود ندارد مگر این که به خوبی تغذیه بشوند تا آرامش پیدا کنند و تو را اذیت نکنند.
به جز مغز مردم مدهشان خورش
مگر خود بمیرند از این پرورش
خوراکشان فقط باید مغز انسانها باشد بلکه با این غذا مارها بمیرند.
نگر تا که ابلیس از این گفتوگوی
چه کرد و چه خواست اندر این جستجوی
حواست باشد که شیطان چه قصدی از این سخن داشت و به دنبال چه چیزی بود.
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته گردد ز مردم جهان
هدف پنهانیش این بود که دنیا را از وجود انسانها پاک و خالی کند.