برگردان به زبان ساده
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار
در آن روزگار، مردی از دشت سوارکاران نیزهانداز (عراق امروزی یا عربستان؟)
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
آن مرد گرانقدر هم شاه بود و هم آدم خوبی بود. او خداترس بود (باد سرد کنایه از آه و دم سرد است، احتمالاً به تضرع مرداس به درگاه خداوند اشاره دارد).
که مرداس نام گرانمایه بود
به داد و دهش برترین پایه بود
نامش مرداس بود که به خاطر بخشندگی و کمک به دیگران، از جایگاه ویژهای برخوردار بود.
مر او را ز دوشیدنی چارپای
ز هر یک هزار آمدندی به جای
او از هریک از چارپایان دوشیدنی (گاو، گوسفند، بز و...) هزار راس داشت.
همان گاو دوشا به فرمانبری
همان تازی اسب گزیده مری
از گاوان فرمانبر شیرده و هم از اسبهای تازی و اصیل.
بز و میش بد شیرور همچنین
به دوشیزگان داده بد پاکدین
بز و گوسفندان پُر شیر که آن (نیکمرد) پاکدین به دوشیزگان داده بود.
به شیر آن کسی را که بودی نیاز
بدان خواسته دست بردی فراز
هر کس به شیر نیاز داشت با دست باز و بینیاز به اجازه او میتوانست بدوشد و بردارد.
پسر بد مر این پاکدل را یکی
کش از مهر بهره نبود اندکی
این مرد پاکدل پسری داشت که در دلش مهر و محبت پدرش بهرهای نداشت.
جهانجوی را نام ضحّاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
نام آن جهانجو ضحاک بود؛ آدمی دلیر و گستاخ و ناپاک.
کجا بیور اسپش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
(کجا: که) که او را " بیوَر اسپ" میخواندند و در زبان پهلوی چنین نام نهادهاند
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هزار
(کجا: که) بیوَر را واژه ای پهلوانی بدان که در زبان دَری به معنای دههزار است (پهلوانی: پهلوی)
ز اسپان تازی به زرین ستام
ورا بود بیور که بردند نام
چون او ده هزار اسب عربی با دهنهٔ طلایی داشت به او لقب بیور اسپ (= صاحب دههزار اسب) را داده بودند.
شب و روز بودی دو بهره به زین
ز روی بزرگی نه از روی کین
شب و روز، بر زین اسب بود؛ برای بزرگی (کمک به مردم) و نه برای جنگ با دشمنان.
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
بیامد به سان یکی نیکخواه
صبحگاهی ابلیس در ظاهر و شکل یک آدم نیکخواه آمد
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
دل آن بزرگزاده را از نیکی گمراه کرد و جوان به او گوش داد.
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پس آنگه سخن برگشایم درست
(ابلیس به او ) گفت اول از تو قول میخواهم آنگاه زبان میگشایم و برایت میگویم.
جوان نیکدل گشت فرمانش کرد
چنان چون بفرمود سوگند خورد
جوان ، خرسند و نیکدل شد و به او قول داد و سوگند خورد.
که راز تو با کس نگویم ز بن
ز تو بشنوم هر چه گویی سخن
که راز تو را به کسی نمیگویم از هرچه که بگویی.
بدو گفت جز تو کسی کدخدای
چه باید همی با تو اندر سرای
(ابلیس به او ) گفت چرا باید در خانه تو، جز تو شخص دیگری بزرگ و مهتر باشد؟
چه باید پدر کش پسر چون تو بود
یکی پندت از من بباید شنود
پسری مثل تو پدر را چه نیاز دارد؟ باید این پند را از من بشنوی.
زمانه برین خواجهٔ سالخورد
همی دیر ماند تو اندر نورد
عمر این خواجهٔ سالخورده طولانی است، تو تمامش کن.
بگیر این سر مایهور جاه او
تو را زیبد اندر جهان گاه او
این جایگاه با ارزش او را بگیر؛ زیرا شایسته داشتن جایگاه او هستی.
بر این گفتهٔ من چو داری وفا
جهاندار باشی یکی پادشا
اگر این گفته مرا بشنوی و بپذیری جهاندار و پادشاهی یگانه خواهی بود.
چو ضحاک بشنید اندیشه کرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
ضحاک وقتی در مورد قتل پدرش شنید، دلش از درد پر شد.
به ابلیس گفت این سزاوار نیست
دگر گوی کاین از در کار نیست
به ابلیس گفته شد که این کار شایسته نیست و چیز دیگری را بگوید، زیرا این کار درستی و از در درستی نیست.
بدو گفت گر بگذری زین سخن
بتابی ز سوگند و پیمان من
به او گفت: اگر این سخن را نپذیری، سوگند و عهد من را شکستهای.
بماند به گردنت سوگند و بند
شوی خوار و ماند پدرت ارجمند
دَین این سوگند بر گردن تو میماند و تو خوار و زبون میشوی و پدر تو ارجمند و بلندقدر میشود.
سر مرد تازی به دام آورید
چنان شد که فرمان او برگزید
سر مرد عرب را به دام حیله انداخت و چنان شد که فرمان او را انتخاب کرد.
بپرسید کاین چاره با من بگوی
نتابم ز رای تو من هیچ روی
پرسید که چه باید بکنم، هر چه بگویی را میپذیرم و از انجامش روی بر نمیگردانم.
بدو گفت من چاره سازم ترا
به خورشید سر برفرازم ترا
به او گفت که من میتوانم مشکل تو را حل کنم و سر تو را در مرتبه و بلندی به جایگاه خورشید برسانم.
مر آن پادشا را در اندر سرای
یکی بوستان بود بس دلگشای
آن پادشاه (پدر) در خانهاش باغ و بوستانی داشت بسیار مفرح و دلگشا.
گرانمایه شبگیر برخاستی
ز بهر پرستش بیاراستی
آن مرد گرانمایه هر شب بیدار میشد و برای پرستش خود را آماده میکرد.
سر و تن بشستی نهفته به باغ
پرستنده با او ببردی چراغ
در آن باغ، سر و تن میشست و خدمتکاری برای او چراغ نگهمیداشت و میبرد.
بیاورد وارونه ابلیس بند
یکی ژرف چاهی به ره بر بکند
عکس ابلیس (ضحاک)، طناب آورد و چاهی عمیق در راه کند. (منظور از ابلیس وارونه ضحاک است.)
پس ابلیس وارونه آن ژرف چاه
به خاشاک پوشید و بسترد راه
پس از آن، ابلیس وارونه آن چاه را با خاشاک پوشاند و راه را تمیز کرد (تا چاه دیده نشود)
سر تازیان مهتر نامجوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
آن شاه تازی و آن مهتر نامجو، شب سوی باغ به حرکت افتاد.
به چاه اندر افتاد و بشکست پست
شد آن نیکدل مرد یزدانپرست
در آن چاه افتاد و تن او بشکست و آن نیکخواه و خداپرست (سوی سرای باقی) رفت.
به هر نیک و بد شاه آزاد مرد
به فرزند بر نازده باد سرد
آن شاه آزادمرد در هر نیک و بدی که از فرزند دیده بود سخن تندی نگفته و باد سردی ندمیده بود.
همی پروریدش به ناز و به رنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج
همیشه او را با ناز پرورید و برای او تلاش کرد و از بودنش شاد بود و هرچه از گنج داشت به او میداد.
چنان بدگهر شوخ فرزند او
بگشت از ره داد و پیوند او
آن فرزند بدذات و زشتکردار از راه و طریقه او دور شد.
به خون پدر گشت همداستان
ز دانا شنیدم من این داستان
به کشتن پدر شریک و همداستان (ابلیس) شد و این داستان را من اینگونه از دانایان شنیدهام.
که فرزند بد گر شود نرّه شیر
به خون پدر هم نباشد دلیر
که اگر فرزند بد حتی نره شیر (و بسیار قوی و درنده) شود هرگز به قتل پدر نمییازد.
مگر در نهانش سخن دیگرست
پژوهنده را راز با مادرست
همانا راز پنهانی در مورد مادر او وجود دارد (یعنی مادرش او را از شخص دیگری حامله شده است).
فرومایه ضحاک بیدادگر
بدین چاره بگرفت جای پدر
ضحاک ظالم و بیدادگر از این طریق جای پدر را گرفت.
به سر بر نهاد افسر تازیان
بر ایشان ببخشید سود و زیان
تاج پادشاهی تازیان را بر سر نهاد و سود و زیان (خراج) را به آنها بخشید (تا او را به شاهی قبول کنند)