برگردان به زبان ساده
دلارای چون آن سخنها شنید
یکی باد سرد از جگر برکشید
وقتی دلآرای آن سخنان را شنید، از روی غم آهِ سردی از ته دل کشید.
ز دارا ز دیده ببارید خون
که بد ریخته زیر خاک اندرون
به یاد دارا از چشمانش اشکِ خونین بارید، چرا که خونِ او به ناحق در خاک ریخته شده بود.
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
همه خون ز مژگان به رخ برفشاند
کاتب و دبیر را به حضور طلبید و در حالی که اشکِ خونین از مژگانش بر چهره میریخت...
مر آن نامه را خوب پاسخ نوشت
سخنهای با مغز و فرخ نوشت
پاسخِ نیکو و شایستهای به نامهی اسکندر داد و سخنانی پرمحتوا، سنجیده در آن نوشت.
نخست آفرین کرد بر کردگار
جهاندار دادار پروردگار
ابتدا پروردگار را ستایش کرد، خداوندی که صاحب جهان، عادل و روزیدهنده است.
دگر گفت کز کار گردان سپهر
کزویست پرخاش و آرام و مهر
سپس گفت که از کارِ روزگار و چرخ گردون که جنگ، صلح و محبت همه به دست اوست (نباید گله کرد).
همی فر دارا همی خواستیم
زبان را به نام وی آراستیم
ما پیش از این همواره شکوه و بزرگی دارا را میخواستیم و زبانمان همیشه به نام او مزین بود.
کنون چون زمان وی اندر گذشت
سر گاه او چوب تابوت گشت
اما اکنون که عمر او به پایان رسیده و تاج و تختِ او به چوبِ تابوت تبدیل شده است...
ترا خواهم اندر جهان نیکوی
بزرگی و پیروزی و خسروی
(حالا که او نیست) در این جهان برای تو نیکی، بزرگی، پیروزی و پادشاهی آرزو میکنم.
به کام تو خواهم که باشد جهان
برین آشکارا ندارم نهان
میخواهم که دنیا به کام و مراد تو باشد و این حرف را با صداقتِ تمام و بدون پنهانکاری میگویم.
شنیدم همه هرچ گفتی ز مهر
که از جان تو شاد بادا سپهر
تمام حرفهایی را که از روی محبت گفتی شنیدم؛ روزگار از وجود تو شاد و خرم باشد.
ازان دخمه و دار وز ماهیار
مکافات بدخواه جانوشیار
(و شنیدم) از آن آرامگاهی که برای دارا ساختی و به دار آویختنِ «ماهیار» و «جانوشیار» (قاتلان دارا) که مجازاتِ بدخواهان بود.
چو خون خداوند ریزد کسی
به گیتی درنگش نباشد بسی
(که کار درستی کردی) زیرا کسی که خونِ ولینعمت و پادشاه خود را بریزد، در این دنیا عمرِ طولانی نخواهد داشت.
دگر آنک جستی همی آشتی
بسی روز با پند بگذاشتی
و دیگر اینکه پیش از جنگ به دنبال صلح بودی و روزهای زیادی را به نصیحت و اندرز دادن گذراندی.
نیاید ز شاهان پرستندگی
نجوید کس از تاجور بندگی
(اما دارا نپذیرفت چون) از پادشاهان بندگی کردن برنمیآید و کسی از یک پادشاهِ تاجدار انتظار تسلیم شدن ندارد.
به جای شهنشاه ما را توی
چو خورشید شد ماه ما را توی
اکنون تو برای ما جانشینِ شاهنشاه (دارا) هستی؛ وقتی خورشیدِ ما غروب کرد، تو ماهِ شبهای مایی.
مبادا به گیتی به جز کام تو
همیشه بر ایوانها نام تو
در جهان خواستهای جز خواستهی تو برآورده نشود و نام تو همیشه بر کاخها و ایوانها طنینانداز باشد.
دگر آنک از روشنک یاد کرد
دل ما بدان آرزو شاد کرد
و دیگر اینکه از روشنک یاد کردی و دل ما را با این آرزو (پیوند و ازدواج) شادمان ساختی.
پرستندهٔ تست ما بندهایم
به فرمان و رایت سرافگندهایم
روشنک کنیز توست و ما بندگانِ تو هستیم و در برابر فرمان و نظر تو سرِ تسلیم فرود آوردهایم.
درودت فرستاد و پاسخ نوشت
یکی خوب پاسخ بسان بهشت
(روشنک نیز) به تو درود فرستاد و پاسخی نیکو، زیبا و بهشتگونه برایت نوشت.
چو شاه زمانه ترا برگزید
سر از رای او کس نیارد کشید
حالا که پادشاهِ پیشین (دارا) تو را برای همسری او انتخاب کرده، هیچکس نمیتواند از رأی و نظر او سرپیچی کند.
نوشتیم نامه سوی مهتران
به پهلو نژادان جنگاوران
ما نیز به تمام بزرگان، پهلواننژادان و جنگاورانِ ایران نامه نوشتیم...
که فرمان داراست فرمان تو
نپیچد کسی سر ز پیمان تو
که فرمانِ تو، در واقع همان فرمانِ داراست و هیچکس نباید از عهد و پیمان با تو سرکشی کند.
فرستاده را جامه و بدره داد
ز گنجش ز هرگونهای بهره داد
سپس دلآرای به فرستادهی اسکندر، لباسهای فاخر و کیسههای زر بخشید و از هر نوع گنجی به او هدیه داد.
چو رومی به نزد سکندر رسید
همه یاد کرد آنچ دید و شنید
وقتی سفیرِ رومی نزد اسکندر بازگشت، تمام آنچه را دیده و شنیده بود برای او بازگو کرد.
وزان تخت و آیین و آن بارگاه
تو گفتی که زندهست بر گاه شاه
و از عظمتِ تخت، تشریفات و بارگاهِ دلآرای چنان تعریف کرد که گویی هنوز پادشاه (دارا) زنده و بر تخت است.
سکندر ز گفتار او گشت شاد
به آرام تاج کیی بر نهاد
اسکندر از شنیدن این سخنان (و همراهی خاندان دارا) شادمان شد و با خیالی آسوده، تاجِ کیانی را بر سر گذاشت.