برگردان به زبان ساده
بفرمود تا پیش او شد دبیر
قلم خواست چینی و رومی حریر
اسکندر دستور داد تا دبیری نزد او بیاید؛ سپس قلمی چینی و ابریشمِ رومی (برای نوشتن نامه) درخواست کرد.
نویسنده از کلک چون خامه کرد
سوی مادر روشنک نامه کرد
نویسنده قلم را تراشید و آمادهی نوشتن کرد و نامهای خطاب به مادر روشنک (همسر دارا) نوشت.
که یزدان ترا مزد نیکان دهاد
بداندیش را درد پیکان دهاد
(در نامه نوشت) که خداوند پاداش انسانهای نیک را به تو بدهد و دشمنانت را به درد تیر (عذاب) گرفتار کند.
نوشتم یکی نامهای پیش ازین
نوشته درو دردها بیش ازین
پیش از این نیز نامهای برایت نوشته بودم که در آن از دردها و غمهای بیشتری سخن گفته بودم.
چو جفت ترا روز برگشته شد
به دست یکی بندهبر کشته شد
هنگامی که بخت همسرت (دارا) برگشت و تیرهروز شد و به دست یکی از چاکران خودش به قتل رسید.
بر آیین شاهان کفن ساختم
ورا زین جهان تیز پرداختم
من طبق رسم پادشاهان برای او کفنی آماده کردم و او را با احترام کامل از این دنیا بدرقه کردم (به خاک سپردم).
بسی آشتی خواستم پیش جنگ
نکرد آشتی چون نبودش درنگ
پیش از شروع جنگ، بسیار تلاش کردم تا صلح کنم، اما او نپذیرفت زیرا مهلت و عمرش به پایان رسیده بود.
ز خونش بپیچید هم دشمنش
به مینو رساناد یزدان تنش
حتی من که دشمن او بودم از کشته شدن و ریختن خونش ناراحت شدم؛ خداوند روح و جسم او را به بهشت برساند.
نیابد کسی چاره از چنگ مرگ
چو باد خزانست و ما همچو برگ
هیچکس نمیتواند از چنگال مرگ فرار کند؛ مرگ مانند باد پاییزی است و ما انسانها همچون برگ درختانیم.
جهان یکسر اکنون به پیش شماست
بر اندرز دارا فراوان گواست
اکنون تمام جهان و امکانات در اختیار شماست، و شاهدانِ بسیاری بر وصیت و سفارشِ دارا حضور دارند.
که او روشنک را به من داد و گفت
که چون او بباید ترا در نهفت
که او (در لحظات آخر) روشنک را به من سپرد و گفت دختری مانند او شایستهی همسریِ توست.
کنون با پرستنده و دایگان
از ایران بزرگان پرمایگان
اکنون او را همراه با خدمتکاران، دایهها و اشرافِ بلندمرتبهی ایران...
فرستید زودش به نزدیک من
زداید مگر جان تاریک من
هرچه زودتر به نزد من بفرستید؛ شاید که حضور او غم و تاریکی را از جان و روان من پاک کند.
بدارید چون پیش بود اصفهان
ز هر سو پراگنده کارآگهان
شهر اصفهان را همانگونه که در گذشته بود حفظ کنید و مأموران آگاه و کاردان را در همهجا به کار بگیرید.
همه کارداران با شرم و داد
که دارای دارابشان کار داد
تمام کارگزارانی که با شرم و عادل هستند و پادشاه پیشین (دارا پسر داراب) به آنها منصب داده بود، بر سر کار خود بمانند.
وز آنجا نخواهید فرمان رواست
همه شهر ایران پیش شماست
در آنجا هرچه بخواهید فرمان شما پذیرفته است؛ اداره تمام کشور ایران در اختیار شماست.
دل خویش را پر مدارا کنید
مرا در جهان نام دارا کنید
کینهها را از دل بیرون کنید و با من و این تغییرات با صلح و نرمش روبهرو شوید؛ و مرا به عنوان جانشینِ دارا و پادشاهِ خودتان بپذیرید.
سوی روشنک همچنین نامهای
ز شاه جهاندار خودکامهای
نامهی دیگری نیز از سوی پادشاه قدرتمند و مسلط بر جهان (اسکندر) برای روشنک نوشته شد:
نخست آفرین کرد بر کردگار
جهاندار و دانا و پروردگار
در آن نامه، ابتدا خداوندِ صاحبِ جهان، دانا و پروردگار هستی را ستایش کرد.
دگر گفت کز گوهر پادشا
نزاید مگر مردم پارسا
سپس گفت که از نژاد و خون پادشاهان، جز انسانهای پرهیزگار و پاکدامن زاده نمیشود.
دلارای با نام و با رای و شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم
دختری زیبارو، خوشنام، خردمند و باحیا هستی که با صدایی نرم و بیانی زیبا سخن میگویی.
پدر مر ترا پیش ما را سپرد
وزان پس شد و نام نیکی ببرد
پدرت تو را به من سپرد، و سپس از دنیا رفت و نام نیکی از خود به یادگار گذاشت.
چو آیی شبستان و مشکوی من
ببینی تو باشی جهانجوی من
وقتی به کاخ و حرمسرای من بیایی، خواهی دید که تو محبوبِ من خواهی بود.
سر بانوانی و زیبای تاج
فروزندهٔ یاره و تخت عاج
تو برترینِ بانوانی؛ تویی که به تخت عاج و زیورآلات شاهانه جلوه میبخشی.
نوشتیم نامه بر مادرت
که ایدر فرستد ترا در خورت
به مادرت نیز نامه نوشتیم تا تو را با شکوه و احترامی که شایسته آن هستی به اینجا بفرستد.
به آیین فرزند شاهنشهان
به پیش اندرون موبد اصفهان
این فرستادن باید طبق رسمِ شاهزادگان باشد و موبد بزرگ اصفهان نیز پیشرو و همراه تو بیاید.
پرستنده و تاج شاهان و مهد
هم آن را که خوردی ازو شیر و شهد
با خدمتکاران، تاج پادشاهی، کجاوههای مجلل و دایهای که در کودکی تو را پرورش داده، به اینجا بیا.
به مشکوی ما باش روشنروان
توی در شبستان سر بانوان
در کاخ ما با دلی شاد و روانی روشن زندگی کن، زیرا تو در حرمسرای من سرآمدِ تمام زنان هستی.
همیشه دل شرم جفت تو باد
شبستان شاهان نهفت تو باد
آرزو میکنم که همیشه شرم و حیا همراهت باشد و حرمسرای پادشاهان جایگاه امن و پوشیده تو بماند.
بیامد یکی فیلسوفی چو گرد
سخنهای شاه جهان یاد کرد
(پس از نوشتن نامهها) دانشمندی همچون پهلوانان پیش آمد و پیامها و سخنان اسکندر را به عنوان سفیر بیان کرد تا روانه شود.