برگردان به زبان ساده
سکندر چو بر تخت بنشست گفت
که با جان شاهان خرد باد جفت
وقتی اسکندر بر تخت پادشاهی نشست، گفت: آرزو میکنم که روح و جان پادشاهان همواره با خرد و اندیشه همراه باشد.
که پیروزگر در جهان ایزدست
جهاندار کز وی نترسد بدست
زیرا تنها خداوند در جهان پیروز و قادر مطلق است، و پادشاهی که از خدا نترسد، انسان بدکار و ستمگری است.
بد و نیک هم بگذرد بیگمان
رهایی نباشد ز چنگ زمان
بیشک روزگارِ خوب و بد هر دو میگذرد و هیچکس نمیتواند از چنگال زمانه و سرنوشت (مرگ) فرار کند.
هرانکس که آید بدین بارگاه
که باشد ز ما سوی ما دادخواه
هر کسی که به این دربار بیاید و بخواهد از دستِ خود ما، به ما شکایت کند و حقش را بخواهد...
اگر گاه بار آید ار نیمشب
به پاسخ رسد چون گشاید دو لب
فرقی نمیکند زمانِ ملاقاتِ عمومی (بارعام) بیاید یا در نیمهشب؛ به محض اینکه لب به سخن باز کند، به شکایتش رسیدگی میشود.
چو پیروزگر فرهی دادمان
در بخت پیروز بگشادمان
از آنجا که خداوندِ پیروز، به ما شکوه و بزرگی بخشیده و درهای بختِ نیک و پیروزی را به روی ما باز کرده است...
همه زیردستان بیابند بهر
به کوه و بیابان و دریا و شهر
باید تمام زیردستان و مردم ما، در هر کجا که هستند (کوه، بیابان، دریا یا شهر)، از این نعمت و قدرت سهمی ببرند و در آسایش باشند.
نخواهیم باژ از جهان پنج سال
جز آنکس که گوید که هستم همال
به مدت پنج سال از هیچکس در جهان خراج و مالیات نمیگیریم، مگر از کسی که ادعای برابری و همترازی با ما را داشته باشد (و بخواهد سرکشی کند).
به درویش بخشیم بسیار چیز
ز دارنده چیزی نخواهیم نیز
به نیازمندان و فقیران اموال بسیاری میبخشیم و از ثروتمندان نیز چیزی طلب نخواهیم کرد.
چو اسکندر این نیکویها بگفت
دل پادشا گشت با داد جفت
وقتی اسکندر این سخنانِ نیکو را بیان کرد، دلِ پادشاه با عدل و دادگری پیوند خورد (و نیت او بر اجرای عدالت استوار شد).
ز ایوان برآمد یکی آفرین
بران دادگر شهریار زمین
از سراسر کاخ، صدای تشویق و برای آن پادشاهِ عادلِ زمین بلند شد.
ازان پس پراگنده شد انجمن
جهاندار بنشست با رایزن
پس از آن، مجلس به پایان رسید و حاضران پراکنده شدند، و پادشاه (اسکندر) با مشاوران و خردمندان خود به خلوت و گفتوگو نشست.