برگردان به زبان ساده
صبح تاب مه کزین عالی رواق افتاده بود
با مه خویشم صبوحی اتفاق افتاده بود
هوش مصنوعی: صبحی که نور ماه از بالای گنبد عالی به زمین میتابید، با ماه خودم یک لحظه خوشگذرانی و نوشیدن شربت به یاد ماندنی اتفاق افتاده بود.
وه چه باشد هر کرا هرگز چنان صبحی دمد
کافتابم در صبوحی هموثاق افتاده بود
هوش مصنوعی: هر کس که در زندگیاش روزی به روشنی و زیبایی صبحی مواجه نشود، او چه حسرتی خواهد داشت؛ زیرا در آن صبح، خورشید با تمام شکوه و روشنیاش در آسمان است و خوشحالی خاصی را به ارمغان میآورد.
گاه چشمم بر رخش از عین حیرت مانده باز
گه سرم بر پایش از روی وفاق افتاده بود
هوش مصنوعی: گاهی چشمانم به زیباییاش خیره میشود و متعجب میمانم، و زمانی دیگر سرم از روی محبت به پای او افتاده است.
از نشاط این چمن وصلی که ما را داد دست
در حریفان های و هوی طمطراق افتاده بود
هوش مصنوعی: از شادیای که این باغ به ما بخشید، در میانهی رقبای پرشور و پر سر و صدا غرق در نشاط و سرور بودیم.
نی غلط گفتم خیالست اینکه دیدست این مراد
چون فلک با نامرادان در نفاق افتاده بود
هوش مصنوعی: من اشتباه کردم، این فقط یک خیال است که دیدی. هدفی که در نظر داشتی، مثل فلک در نفاق، به آن دست نیافتی.
گر دل سوزانم از فرقت همیشه تیره ماند
کی سیاهی هرگز از داغ فراق افتاده بود
هوش مصنوعی: اگر دل من به خاطر جدایی همیشه در سوخت و سوز باشد، تاریکی آن همیشه باقی میماند؛ زیرا سیاهی هرگز از درد جدایی رهایی نیافته است.
همچو داغ تازه فانی را ازان خورشیدروی
کوکب اقبالش اندر احتراق افتاده بود
هوش مصنوعی: همچون آتش تازهای که از تابش چهرهی سپید و شاداب خورشید بر روی ستارهی خوششانسی به وجود آمده، او (فانی) در حال احتراق و سوزش بود.