برگردان به زبان ساده
صفا گل کردهای تا کی غبار رنگ نشکستن
تحیر دارد از مینا طلسم سنگ نشکستن
هوش مصنوعی: شما تا کی میخواهید در زیبایی و دلربایی باقی بمانید؟ دیگر زمان آن رسیده که از حیرت و تردید بگذرید و به واقعیت زندگی بپردازید. زیبایی شما مانند میناست که در برابر سختیها و چالشها ماندگاری دارد، اما باید این غبار تردید را کنار بگذارید و به روشنایی و وضوح دست پیدا کنید.
به این عجزی که ساز توست از وضع ادب مگذر
به دامن از حیا دور است پای لنگ نشکستن
هوش مصنوعی: به این سختی که به تو وابسته است، از آداب و رسوم گذر نکن، چون این کار از حیا به دور است و پای لنگ را نمیشکند.
کفی خاکی و افسون نفس داده است بر بادت
کلاه ناز تا کی بر چنین اورنگ نشکستن
هوش مصنوعی: تو تنها یک موجود خاکی هستی و نفس تو تو را فریفته است که بر سر خود کلاهی ناز بگذاری. اما تا کی میخواهی بر این تخت و جایگاه فریبنده بمانی و نشکنی؟
امل چون ریشه در خاکم نداد آرام سحر است این
به منزل خفتن و گرد ره و فرسنگ نشکستن
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه ریشهام در خاک نروییده، نمیتوانم در آرامش و سکوت صبحگاه استراحت کنم. خوابیدن در منزل و پیمودن مسافتها برایم بیمعناست.
به وهم ای کاش میکردم علاج بی دماغیها
رسا شد نشئهٔ یاس از خمار بنگ نشکستن
هوش مصنوعی: ای کاش میتوانستم درد بیحوصلگی را درمان کنم، زیرا نشئه و حالت طبیعی از خماری و غم و اندوه به اندازهای قوی شده که نمیتوان آن را شکست.
نگردد هیچکس یارب ستم فرسای خودداری
درین کهسار دارد نوحه بر هر سنگ نشکستن
هوش مصنوعی: هیچکس نباید در این کوهسار به ستمگری خود ادامه دهد، زیرا در هر گوشهای از این زمین، ناله و فریاد کسانی که به ظلم مبتلا شدهاند، به گوش میرسد.
درین گلشن که وحشت دست در آغوش گل دارد
چرا چون غنچه دامان تو گیرد تنگ نشکستن
هوش مصنوعی: در این باغی که ترس و تنهایی در آغوش گلها جای دارد، چگونه است که غنچه به تو نزدیک میشود و از فشردن خود دست نمیکشد؟
به جام عیش امکان عمرها شد سنگ میبارد
تو هم زین عالمی تا چند خواهی رنگ نشکستن
هوش مصنوعی: در دنیای شادی و زندگی، زمان به گونهای نامساعد پیش میرود و مشکلات مانند باران بر سر ما میبارند. تو نیز در این دنیا، تا چه زمانی میخواهی فقط ظاهر را حفظ کنی و از حقیقت و عمق وجود خود غافل باشی؟
سلامت از دل افسرده خونها میخورد بیدل
ندامت میکشد زین ساز بی آهنک نشکستن
هوش مصنوعی: دل افسرده و بیمار، به راز و نیاز و درد و رنج میپردازد و در عوض، این احساس عمیق به او زندگی و قوت میبخشد. بیدل در این حال، حسرت میخورد که چرا از این ساز بیصدا نمیتوانند جدا شوند و احساس شکست نمیکند.