برگردان به زبان ساده
تا کی ستم کند سر بیمغز بر تنم
زین بار عبرت آبله دوشست گردنم
هوش مصنوعی: تا کی باید ستم و درد سر بیفکری را تحمل کنم؟ به شدت بر من فشار میآورند، مثل این که یا عبرتی برایم نیست یا فقط به مانند آبلهای که بر گردن حس میشود، دچار زخم و آزار شدهام.
طفلیگذشت و رفت جوانی هم از نظر
پیرم کنون و جان به دم سرد میکنم
هوش مصنوعی: کودکی سپری شد و جوانی هم از چشم دور شد، اکنون من پیر شدهام و جانم به لحظات پایانی نزدیک میشود.
ماضیگرفت دامن مستقبل امید
از آمدن نماند به جا غیر رفتنم
هوش مصنوعی: گذشته همه چیز را در خود دارد و آینده امیدی برای آمدن نیست، تنها چیزی که باقی مانده، رفتن من است.
دستی که سر ز دامن دلدار میکشد
از کوتهی کنون به سر خویش میزنم
هوش مصنوعی: دستهایی که پیش از این به سمت محبوبم دراز بود و او را میطلبید، حالا به خاطر ناامیدی و کمعمق بودن رابطهام، به سر خودم میزنم.
پاییکه بودگرمتر از اشک قطرهاش
خوابیده با شکستگی چین دامنم
هوش مصنوعی: پایی که گرمایش بیشتر از اشک است، با شکستگی چین دامنم خوابیده است.
از بس که سر کشید خم از قامت رسا
دشوار شد چو حلقه سر از پا شمردنم
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و قامت راست او، خم کردن سرم سخت شده است؛ گویی که باید به جای سر از پا بگویم.
صبح نفس نسیم دو عالم بهار داشت
صرصر دمید و زد به چراغان گلشنم
هوش مصنوعی: صبحگاه نسیم ملایمی تمام جهان را بهاری کرده بود و وزش باد سردی به گلزار من دمید و آن را پر از شادی و نشاط کرد.
سطری ز مو نماند کنون قابل سواد
دیگر چه باید از ورق عمر خواندنم
هوش مصنوعی: مویی از من باقی نمانده که بر آن چیزی بنویسم، حالا چه باید از ورق عمرم بخوانم؟
پوشیده است موی سفیدم به رنگ صبح
چیزی دمیدهام که مپرس از دمیدنم
هوش مصنوعی: موهای سفیدهام را به رنگ صبح پنهان کردهام، چیزی در من دمیده شده که خودت نپرس از کجاست.
آن رنگها که داشت خیال این زمان کجاست
افکنده بود آینه در آب روغنم
هوش مصنوعی: آن رنگهایی که در خیال این دوره وجود داشت، کجاست؟ انگار آینهای در آب روغن انداخته است.
لبریز کردهاند به هیچم حبابوار
باده است وقف ساغر اگر شیشه بشکنم
هوش مصنوعی: به هیچ چیز دلم پر شده و حالتی مانند حباب دارم. اگر بخواهم لیوان را بشکنم، بادهای که در آن است هم هدر میرود.
بالیدنم دلیل ز خود رفتنست و بس
صبح جنون رمیدهٔ پرواز خرمنم
هوش مصنوعی: من تنها دلیلی برای بالیدن دارم و آن این است که از خودم دور شدم؛ صبح دیوانگی، همچون پرواز گندمزاری گم شده است.
گرداندهام به عالم عبرت هزار رنگ
شخص خیال بوقلمون سایه افکنم
هوش مصنوعی: من به دنیای یادآوری و عبرت نگاهی متفاوت انداختهام و در این دنیا هزاران رنگ و شکل از خیال را به تصویر کشیدهام، همچون سایهای که بر روی یک بوقلمون میافتد.
یارب چه بودم و به کجا رفتهام که من
هر گه به یاد خویش رسم گریه میکنم
هوش مصنوعی: خدایا، من چه کسی بودم و اکنون به کجا رسیدهام که هر بار به یاد خودم میافتم، اشک میریزم.
حشرم خوش است اگر به فراموشی افکند
تا یاد زندگی نشود باز مردنم
هوش مصنوعی: اگر روز رستاخیز مرا به فراموشی بسپارند و یاد زندگیام از یاد برود، این حالت برایم خوشایند است، چرا که در غیر این صورت، دوباره مرگم یادآوری میشود.
بیدل درین حدیقه زتحقیق من مپرس
رنگی که رفت و باز نیاید همان منم
هوش مصنوعی: در این باغ، از من نپرس دربارهی حقیقتی که در آن وجود دارد. آن رنگی که رفته و هرگز بر نخواهد گشت، همین من هستم.