برگردان به زبان ساده
طرب خواهی درین محفل برون آ گامی آن سویش
بنالد موج از دریا، تهی ناکرده پهلویش
هوش مصنوعی: اگر در این محفل به دنبال شادی هستی، یک قدم به جلو بگذار و آن سوی محفل را ببین که چگونه امواج دریا از غم و تنهایی خود مینالند، بدون اینکه پهلوهایشان از آب خالی باشد.
گلستانی که حرص احرام عشرت بسته است آنجا
به جای سبزه میروید دم تیغ از لب جویش
هوش مصنوعی: در باغی که فقط به لذت و خوشی فکر میکنند، به جای سبزه و گیاه، تیغ و خار از کنار آب میروید.
چراغ مطلب نایاب ما روشن نمیگردد
نفس تا چند باید سوخت در وهم تک و پویش
هوش مصنوعی: تا زمانی که در وهم و خیال به سر میبریم، روشنایی حقیقت ما محقق نمیشود و باید برای درک آن مدتها در تلاش و انتظار باشیم.
به آهی میتوانم ساز تسخیر جهان کردن
به دست آوردهام سر رشتهای از تار گیسویش
هوش مصنوعی: با یک نفس عمیق میتوانم به قدرتی دست یابم که توانایی تسخیر دنیا را داشته باشد، زیرا پیوندی عمیق با گیسوی او دارم.
غبار یک جهان دل میکند توفان نومیدی
مبادا سر بر آرد جوهر از آیینهای رویش
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساس ناامیدی و نگرانی از اینکه مشکلات و دشواریهای زندگی موجب به وجود آمدن حس ناامیدی و یأس نشود، صحبت میکند. شاعر به گونهای هشدار میدهد که نباید اجازه داد غبار و مشکلات زندگی مانع از درخشش زیباییها و ویژگیهای مثبت شود. در واقع، او میخواهد بگوید که نباید بگذاریم ناامیدی بر ما غلبه کند و باید همچنان به زیباییها و نقاط قوت خود ایمان داشته باشیم.
به تاراج نگاه ناتوانش دادهام طاقت
هنوزم در کمین قامت پیریست ابرویش
هوش مصنوعی: من به زیبایی نگاه ضعیف او دل سپردهام و هنوز هم صبرم در انتظار قامت پیری ابروی اوست.
صبا تا گردی از خاک سر راه تو میآرد
چمن در کاسهٔ گل میکند در یوزهٔ بویش
هوش مصنوعی: باد صبحگاهی که گرد و غبار را از سر راه تو بلند میکند، عطر چمن را در کاسه گل قرار میدهد و بوی خوش آن را منتشر میکند.
درین محفل ندارد سایه هم امید آسودن
مگر در خانهٔ خورشید گردد گرم پهلویش
هوش مصنوعی: در این جمع، هیچ سایهای وجود ندارد که بتوان در آن به آرامش رسید، مگر این که در خانهٔ خورشید باشد و کنار آن احساس گرما کند.
جنون را تهمت عجز است بیسرمایگیهایت
گریبانی نداری تا ببینی زور بازویش
هوش مصنوعی: دیوانگی به کمعرضگی نسبت داده میشود، زیرا تو قدرتی نداری تا بتوانی درکی از آن پیدا کنی.
هوای گل نمیدانم دماغ مل نمیفهمم
سری دارم که سامان نیست جز تسلیم زانویش
هوش مصنوعی: من نمیدانم هوای گل چگونه است و حالتی از لطافت را نمیفهمم. تنها دلی دارم که بینظم و بیسامان است و جز تسلیم در برابر زانوهای او راهی ندارم.
به زلفی بستهام دل از مضامینم چه میپرسی
دو عالم معنی باریک قربان سر مویش
هوش مصنوعی: زلف او را به عنوان دلیلی برای عاشق بودنم برگزیدهام؛ دیگر چه سوالی دربارهی معانی دو عالم داری؟ جانم فدای آن سر موی اوست.
کرا تاب عتاب اوست بیدل کاتش سوزان
به خاکستر نفس می دزدد از اندیشه ی خویش
هوش مصنوعی: هر کسی که توانایی تحمل خشم او را ندارد، مانند آتش سوزانی است که خاکستر نفسش را از اندیشهاش میرباید.