برگردان به زبان ساده
حیا بیپرده نپسندید راز حسن یکتایش
پری تا فال شوخی زد عرقکردند مینایش
هوش مصنوعی: زیبایی بیپرده و بیپوشش آنچنان دلرباست که وقتی صحبت از آن به میان میآید، حتی پریها نیز به شگفتی میافتند و در برابر آن دچار لطافت و احساس میشوند.
دلی میافشرد هر پر زدن تحریک مژگانت
نمیدانم چه صید است اینکه دارد چنگ گیرایش
هوش مصنوعی: هر بار که پروانهای پرواز میکند، دلم به تنگ میآید. نمیدانم این جذابیت چشمان تو چه نوع صید و فریبی است که دل مرا به خود مشغول کرده.
چراغ عقل در بزم جنون روشن نمیگردد
مگر سوزد دماغی در شبستان سویدایش
هوش مصنوعی: در محافل جنون، تنها با فروغ عقل میتوان نورانی شد، اما این نور فقط زمانی میدرخشد که دل یا فکر کسی به شدت آزرده و به تعبیر شاعر، در آتش عشق بسوزد.
به جنت طرفی از جمعیت دل نیست زاهد را
چو شمع از خامسوزی سوختن باقیست فردایش
هوش مصنوعی: زاهد، بهشتی وجود ندارد که دلش به آنجا وابسته باشد. او مانند شمعی است که از سوختن در خاموشی خود رنج میبرد و در نتیجه، فردا نیز همچنان در این درد خواهد ماند.
بساط نقش پا گرم است در وحشتگه امکان
ز هر جا شعلهای جستهست داغی مانده بر جایش
هوش مصنوعی: در این مکان که پر از ترس و حالتی نامعلوم است، نشانههایی از حضور وجود دارد. از هر سو شعلههایی روشن شده و آثار گرما و داغی بر جای مانده و نشاندهندهی این است که در این فضا فعالیتی انجام شده است.
به نومیدی خمار عشرت این انجمن بشکن
شکستن ختم قلقل میکند بر ساز مینایش
هوش مصنوعی: به خاطر ناامیدی، حال شادی این گردهمایی را از هم ببر. شکستن این حال، مانند پایان شادی است که صدای ساز را به گوش میرساند.
دو عالم نیک و بد را شخص تست آیینهٔ تهمت
تو هر اسمی که میخواهی برون آر از معمایش
هوش مصنوعی: دو جهان نیک و بد به خود تو بستگی دارد. تو مانند آینهای هستی که میتواند هر نوع برچسب و تهمتی را که بخواهی، به خود بزند.
مقیم گوشهٔ دل چون نفس دیوانهای دارم
که گر تنگی کند این خانه افشارد به صحرایش
هوش مصنوعی: در گوشهٔ دل خود یک احساس عمیق و درهمریخته دارم، مثل نفسی که دیوانه است و اگر این احساس به تنگنا بیفتد، میتواند این خانه را ترک کند و به دشتهای بیپایان برود.
قناعت کردهام چون عشق از آیینهٔ امکان
به آن مقدار تمثالیکه نتوانکرد پیدایش
هوش مصنوعی: من به اندازهٔ عشق، از امکانات موجود قناعت کردهام و تنها به آن تصویر و تصوری که نمیتوانم به حقیقت برسانم، بسنده کردهام.
ندانم سایه با بختکه دارد توامی بیدل
مقیم روز بودن بر نمیآرد ز شبهایش
هوش مصنوعی: نمیدانم سایه چه ارتباطی با سرنوشت دارد؛ اما بیاحساس میبینم در روز زندگیاش، توانایی ترک شبهایش را ندارد.