برگردان به زبان ساده
سنبل داری به گوشهٔ چمن اندر
نرگس کاری به برگ یاسمن اندر
هوش مصنوعی: در گوشهٔ چمن، سنبل زیبا و درخشان وجود دارد و نرگس به زیبایی خود با برگهای یاسمن در کنار هم زندگی میکنند.
در عجبم زافریدگار، کزان روی
لاله نشاند به شاخ نسترن اندر
هوش مصنوعی: من شگفتزدهام از آفریدگار که چرا لاله را در سایهسار نسترن قرار داده است.
ای صنم خوبرو به جان تو سوگند
کم ز غم آتش زدی به جان وتن اندر
هوش مصنوعی: ای معشوق خوش صورت، به جان تو قسم که آتش غم را بر جان و تن من افروختهای.
گاهی بی خویشتن شوم ز غم تو
گاه به پیچم همی به خویشتن اندر
هوش مصنوعی: گاه از شدت غم تو آنقدر بیخود میشوم که خودم را فراموش میکنم و گاه آنقدر در خودم غرق میشوم که فقط به یاد تو هستم.
سخت به پیچم که هر که بیند گوبد
هست مگر کژدمش به پیرهن اندر
هوش مصنوعی: در این شعر به وضعیت پیچیده و دشوار اشاره میشود که انسانها ممکن است در روابط و تعاملات خود با دیگران با آن مواجه شوند. گوینده به نوعی احساس میکند که وقتی دیگران او را میبینند، ممکن است تصور کنند که همه چیز خوب است، اما در واقع مشکلاتی وجود دارد که مانند یک کژدم در لباس، به راحتی قابل مشاهده نیستند. احساس چنین کمبودهایی و پنهانکاریها در روابط انسانی را به تصویر میکشد.
زار بنالم چنان که هرکس بیند
زار بنالد به حال زار من اندر
هوش مصنوعی: به شدت ناله میکنم به گونهای که هر کسی مرا ببیند، به خاطر حال زار من نالهاش درآید.
روی تو درتاب تیره زلف تو، گویی
حور فتاده به دام اهرمن اندر
هوش مصنوعی: چهرهات درخشان و زیباست و موی تیرهات همچون دام سحرآمیز است که حوریی در آن گرفتار شده.
دام فریبی است طرهات که مر او را
بافته جادو به صدهزار فن اندر
هوش مصنوعی: موهای زیبای تو، دام فریبی است که به گونهای جادوگرانه و با هزاران هنر و مهارت بافته شده است.
صدشکن اندر دو زلف داری و باشد
بندی پنهان به زیر هر شکن اندر
هوش مصنوعی: در زلفهایت صدها پیچ و تاب وجود دارد و در هر یک از این پیچها، بندی پنهان نهفته است.
صدگره افتد بههردلی کهبه گیتیاست
گرش به دلها کنند سرشکن اندر
هوش مصنوعی: هر دلی که در این دنیا وجود دارد، میتواند به صدها مشکل و چالش دچار شود؛ حتی اگر این مشکلات را در دلها نشر دهند و شکسته شوند.
چندکزان زلف بر ستردی، امروز
مشگ نباشد به خطهٔ ختن اندر
هوش مصنوعی: چندین بار از زلفت کاستهای، امروز عطر مشک در سرزمین ختن وجود ندارد.
زلف سترده مده به باد، که در شهر
جادویی افتد میان مرد و زن اندر
هوش مصنوعی: زلف خود را به باد نسپار، چون ممکن است در جایی جادو کند و میان مرد و زن جدایی بیندازد.
جادویی اندر میان خلق میفکن
نیکو اندیشه کن بدین سخن اندر
هوش مصنوعی: در میان مردم جادو نکن، بلکه با اندیشه خوب به این صحبت توجه کن.
جادوبی وگربزی چو شد همهجایی
ملک درافتد به حلقهٔ فتن اندر
هوش مصنوعی: زمانی که جادو و فریب در همه جا گسترش یابد، مملکت به دو دست فتنه و نابسامانی دچار میشود.
چون گذردکارها به حیلت و افسون
هیچ بندهدکسی به علم تن اندر
هوش مصنوعی: زمانی که کارها با تدبیر و فریب انجام شوند، هیچکس نمیتواند به علم و دانش خود به دیگری کمک کند.
مردم نیرنگساز را به جهان در
جای نباشد مگربه مرزغن اندر
هوش مصنوعی: مردم فریبکار و حقهباز جایی در این دنیا ندارند، جز اینکه در مرز غنیمتها باشند.
زلفک تو حیلهسازگشت و سیه کار
زانش ببرند سر بدین ز من اندر
هوش مصنوعی: زلفهای تو به ترفند و فریب تبدیل شده و موجب دردسر و شقاوت گشته است، به همین خاطر سر مرا از این موضوع دور کن تا از من رهایی یابم.
قدتو چون راستی گزید، بهپیشش
سجده برم چون به پیش بت، شمن اندر
هوش مصنوعی: وقتی که قامت او را راست و استوار ببینم، همانند سجدهای که برای بتها انجام میشود، در برابر او خم میشوم و سر تعظیم فرود میآورم.
گر نکنی پیشه راستی و درستی
راست نیایی به خدمت وطن اندر
هوش مصنوعی: اگر در زندگی خود راستگویی و درستی را پیشه نکنید، نمیتوانید به خدمتی در وطن خود برسید.
ور نکنی خدمت وطن به تمامی
عاصی گردی بحی ذوالمنن اندر
هوش مصنوعی: اگر در خدمت به وطن کوتاهی کنی، به طور کامل مورد قهر قرار میگیری و مورد نارضایتی خداوند قرار خواهی گرفت.
درخمت ار جان دهمخوشست، که مردن
شیرین آید به کام کوه کن اندر
هوش مصنوعی: اگر جانم را در راه تو فدای تو کنم، خوشبختی است، زیرا مرگ در کنار تو برایم دلپذیر است، مانند کوهی که در دل آن نشستهام.
جوشم و خونابه گرم گرم ببارم
همچون مرغی به روی بابزن اندر
هوش مصنوعی: من در حال جوشیدنم و مانند مرغی که بر روی بام مینشیند، خونابهام را گرم گرم میریزم.