برگردان به زبان ساده
شبی خوشتر از روز با دوستان
هوای گلم برد تا بوستان
هوش مصنوعی: شبی دلانگیز و زیبا با دوستانم داشتم که هوای خوشی مرا به باغ و بوستان کشاند.
براحت دلم بود فارغ ز رنج
گلم ساقی و بلبلم نغمه سنج
هوش مصنوعی: دل من راحت و آزاد است و از هیچ رنجی در عذاب نیست. ای ساقی، گلابی که به من میدهی و بلبل من، همگی با نغمههای شیرین خود شادی را به وجود میآورند.
بکف گل، بلب جام می داشتم؛
ولی چشم اختر ز پی داشتم
هوش مصنوعی: با وجود اینکه در دستم گلی زیبا و جامی پر از شراب داشتم، اما نگاه به ستارهای داشتم که مرا به دنبال خود میکشید.
که از شب نرفته همان یک دو پاس
غم شحنه افگند در دل هراس
هوش مصنوعی: از شب که نگذشته، همان یکی دو لحظه غم و ناامیدی در دل بذر ترس میکارد.
در آن انجمن قد برافراختم
ز مستی سر از پای نشناختم
هوش مصنوعی: در آن مجلس، از شدت خوشحالی و مستی برخاستم و آنقدر غرق شادی بودم که خود را نه از سر تا پا میشناختم.
ز ما هر یکی شد براهی روان
بدل بیقرار و بتن ناتوان
هوش مصنوعی: هر یک از ما در راه خاصی روانه شد و دل بیقرار و بدنی ناتوان داریم.
من از کوکب تیره گم شد رهم
نسیم سحر کرد چون آگهم
هوش مصنوعی: از یک ستاره تاریک دور شدم، نسیم صبحگاهی مانند بویی به مشامم رسید.
رسیدم به برگ گلی لاله فام
که بود از شمیمش معطر مشام
هوش مصنوعی: به گلی زیبا و خوشبو رسیدم که بویی دلپذیر داشت و عطرش در فضای اطراف پخش شده بود.
همی بردش از باغ باد شمال
همیکردش از هر طرف پایمال
هوش مصنوعی: باد شمال او را از باغ میبرد و از هر طرف له میکند.
قضا ساخت چون همنشین با منش
گرفتم بدست ادب دامنش
هوش مصنوعی: سرنوشت مانند یک همنشین است و من با آداب و اطوار خود آن را تحت کنترل گرفتهام.
باو گفتم: ای یار شوریده بخت
بگو تا چرا بستی از باغ رخت؟!
هوش مصنوعی: به او گفتم: ای دوست نیکبخت، بگو چرا از زیباییها و شادیهای زندگی فاصله گرفتهای؟
تو رادی لبی بود خندان بباغ
رخت روز و شب آفتاب و چراغ
هوش مصنوعی: تو همچون لبهایی هستی که در باغ، همیشه خندانند و روز و شب مانند آفتاب و نور چراغ میدرخشند.
چه شد کاینچنین خوار افتاده ای؟!
گریبان بدست صبا داده ای؟!
هوش مصنوعی: چرا به این حالت افتادهای که اینقدر بیارزش و خوار به نظر میرسی؟! چرا در دست نسیم، گریبان خود را سپردهای؟
چه آتش بجان اوفتادت بگو؟!
کشید از چه بر خاک بادت بگو؟!
هوش مصنوعی: چه آتش و هیجانی در وجود او افتاده است؟ بگو که به خاطر چه چیزی بر زمین افتاده و این چنین پریشان شده است؟
چه پیش آمد آن گلشن نغز را؟!
که آشفته کردی گلش مغز را!
هوش مصنوعی: چه اتفاقی افتاد که این باغ زیبا را به هم ریختی و گلهایش را بیتاب کردی؟
بگو: چون شدند آخر آن دوستان
که بودند با هم بیک بوستان؟!
هوش مصنوعی: بگو: چه شد که در نهایت آن دوستان که زمانی با هم در یک باغ بودند، از هم جدا شدند؟
خدیا ازین غم فراغم بده!
ز یاران گلشن سراغم بده!
هوش مصنوعی: پروردگارا، مرا از این درد و غم رها کن! از دوستانم خبری بیار و مرا به گلشن آنها برسان!
چه شد؟ کو نهال گل وشاخ سرو؟!
کجا رفت بلبل، کجا شد تذرو؟!
هوش مصنوعی: چه اتفاقی افتاده؟ کجاست نهال گل و شاخههای سرو؟ بلبل کجا رفته و پرنده تذرو کجاست؟
بآن شهد لب نوشخندان چه شد؟!
بآن سرو قد سر بلندان چه شد؟!
هوش مصنوعی: به آن عسل شیرین لبهای خندان چه شده است؟! به آن درخت سرسبز و بلند چه شده است؟!
بجا مانده ز آن آشیانها خسی
که نالیده مرغان در آنجا بسی
هوش مصنوعی: برگشتی از آن مکانها، خاکی است که در آنجا پرندگان زیاد ناله کردهاند.
و یا رخت بستند از آن انجمن
چمن مانده خالی ز سرو و سمن
هوش مصنوعی: آنها از آن جمع و محفل رخت بربستهاند و اکنون باغ چمن خالی است و از سرو و سمن خبری نیست.
شنیدم که آن پیکر دلفروز
که اشکش ز شبنم روان بدهنوز
هوش مصنوعی: شنیدم که آن چهره زیبا و دلنشین، اشکهایش مانند شبنم بر گونهاش جاری است و هنوز به بلوغ نرسیده است.
همی گفت و غلطید بر روی خاک
ز خار ستم سینه اش چاک چاک:
هوش مصنوعی: او در حال صحبت بود و بر روی زمین غلطید، در حالی که سینهاش به خاطر زخمهای سختی که بر اثر ستم خورده بود، پاره پاره شده بود.
چه پرسی ز برگ گل ریخته
بدامان صر صر در آویخته؟!
هوش مصنوعی: چرا از گلبرگهای ریخته روی زمین میپرسی که به دست باد افتادهاند؟
گلی را چه میپرسی از ساز و برگ
که از هم فرو ریخت برگش تگرگ؟!
هوش مصنوعی: چرا از زینتها و زیباییهای یک گل میپرسی در حالی که بر اثر باران و طوفان، گلبرگهایش خراب و آسیب دیدهاند؟
چه میگیری از حال باغی سراغ؟
که بر گلبنش آشیان بست زاغ؟!
هوش مصنوعی: چه نفعی از حال و روز باغ میبری؟ که زاغی بر سر گلهایش لانه کرده است؟!
چه میجویی از گلستانی نشان؟
که باد خزان شد در آن گلفشان!
هوش مصنوعی: چه چیزی را از باغ گلها میخواهی پیدا کنی؟ که دیگر آن باغ با خزان پوشیده شده و دیگر گلهایش زیبا نیستند!
شد از آتش آن سبزه دیبای زرد
زر افشان شد آن صفحه ی لاجورد
هوش مصنوعی: از آتش، آن سبزهای که با پارچهی زرد تزئین شده بود، سوخت و صفحهی لاجوردی که در نتیجهی آن شکل گرفته بود، به رنگی زیبا و درخشان درآمد.
بسی غنچه در باغ نشکفته ماند
بسی راز مرغان که ناگفته ماند
هوش مصنوعی: در باغ، بسیاری از غنچهها هنوز باز نشدهاند و همچنین سخنهای زیادی از پرندگان وجود دارد که بیان نشدهاند.
ز حال درختان نوبر مپرس
ز شمشاد و سرو و صنوبر مپرس
هوش مصنوعی: از حال و روز درختان جوان نپرس، به جای آن به حال شمشاد و سرو و صنوبر توجه نکن.
سراسر سرافگنده بر پای خویش
همه خشک ماندند بر جای خویش
هوش مصنوعی: تمام افراد در حالتی از ناامیدی و دل شکستگی قرار دارند و هیچکدام از جاهایشان تکان نمیخورند.
چه گویم که ما را چه بر سر گذشت؟
سیاه آبی آمد، ز سر بر گذشت!
هوش مصنوعی: غصهها و اتفاقات تلخی که برای ما رخ داده را چگونه بیان کنم؟ همیشه غم و ناراحتی بعضی چیزها از سرمان گذشت و ما را تحت تأثیر قرار داد.
من و تازه رویان خونین جگر
که دیدی هم آغوش با یکدگر
هوش مصنوعی: من و جوانان زیبا و زخمی که با هم در آغوشیم را دیدی.
بعشرت شبی با هم آمیختیم
بحسرت سحرگه ز هم ریختیم
هوش مصنوعی: یک شب به شادی با هم گذراندیم، اما در صبح حسرت خوردیم که چرا از هم جدا شدیم.
مرا خود فلک کرده بیرون ز باغ
ز یاران دیگر ندارم سراغ
هوش مصنوعی: من را آسمان از باغ دوستان دور کرده است و دیگر از یاران هیچ خبری ندارم.
کنونم باینجا فگنده است باد
ندانم کجا باز خواهم فتاد؟!
هوش مصنوعی: الان در اینجا بادی وزیده که نمیدانم کجا دوباره به زمین میافتم.
چنین است کار سپهر دو رنگ
که گاهیش صلح است و گاهیش جنگ
هوش مصنوعی: کار آسمان چنین است که گاهی صلح و آرامش را به همراه دارد و گاهی به جنگ و تنش میانجامد.
نه بر صلح او دل توان داشت شاد
نه از جنگ او خود توان کرد یاد
هوش مصنوعی: نه میتوان به صلح او دلشاد بود و نه از جنگ او خاطرهای خوب داشت.