برگردان به زبان ساده
شنیدم عضد خسرو دیلمی
که هیچ از بزرگی نبودش کمی
هوش مصنوعی: شنیدم که عضد، پادشاه دیلمی، هیچ کمبودی از لحاظ بزرگمنشی و عظمت نداشت.
به شیراز آن خطهٔ بیقرین
که گلزار چین است و خلد برین
هوش مصنوعی: شهر شیراز، منطقهای آرام و زیباست که باغها و گلزارهایش مشهوری همچون چین هستند و فضایش بهشتگونه و دلانگیز است.
چو زد تکیه بر مسند خسروی
شده خسروان بر درش منزوی
هوش مصنوعی: زمانی که فردی بر تخت سلطنت تکیه میزند، دیگر پادشاهان و قدرتمندان از او فاصله میگیرند و به نوعی از او دور میشوند.
به شهر اندر آورد خیل و سپاه
ز گرد سپاه آسمان شد سیاه
هوش مصنوعی: در شهر، گروه و لشکری به راه افتاد و از دور، گرد و غبار آنها باعث شد که آسمان تیره و تار شود.
سراسر فرود آمدند آن حشم
به کاشانهٔ مفلس و محتشم
هوش مصنوعی: تمام آن جمعیت به سوی خانهی بیپول و در عین حال با احترام و مقام آن شخص آمده بودند.
همه شهر را گرد لشکر گرفت
تو گفتی به شهر آتشی در گرفت
هوش مصنوعی: تمام شهر توسط لشکری محاصره شده بود، طوری که گویی در شهر آتش زبانه کشیده است.
دگر خالی از خیل جایی نماند
تهی از سواران سرایی نماند
هوش مصنوعی: دیگر هیچ مکانی خالی از گروهی نمانده و هیچ خانهای بدون سواران نیست.
زن و مردش از کار خود مانده باز
بد و نیک، نومید از چاره ساز
هوش مصنوعی: زنی و شوهری از کارهای خود خسته و ناراضی هستند و به خوبی و بدی زندگیشان ناامید شدهاند و به دنبال راه حلی نمیگردند.
به شهری شد از لشکری کار تنگ
به شیشه شکست آید آری ز سنگ
هوش مصنوعی: به خاطر لشکری قوی، اوضاع شهر به تنگنا افتاده است، اما شکست از سنگ دل سنگین تری خواهد بود.
به مردم سپه بسته راه نفس
چو شاهین و دراج در یک قفس
هوش مصنوعی: من در برابر مرگ تسلیم شدهام، مانند شاهین و دراج که در یک قفس، راه نفس خود را به هم بستهاند.
ولی از شکایت بزرگان شهر
فرو بسته لب از چه، از بیم قهر
هوش مصنوعی: اما به خاطر ترس از خشم بزرگان شهر، از شکایت کردن سکوت کردهام.
به شه حال خود کس نیارست گفت
که سودی نمیکرد اگر میشنفت
هوش مصنوعی: هیچکس جرات ندارد حال و روز خود را بیان کند، زیرا اگر هم کسی این کار را انجام میداد، تاثیری نداشت و فایدهای نداشت که از درونش خبر میداد.
مگر روزی از شهر آن شهریار
جنیبت برون راند بهر شکار
هوش مصنوعی: روزی آن پادشاه شهر، برای شکار از شهر بیرون رفت.
به صیدافگنی رخش چون تاختند
همه دشت از صید پرداختند
هوش مصنوعی: زمانی که اسب تو با سرعت میتازد و به شکار میرود، همهی دشت نیز به شکار مشغول میشوند.
چو برگشت شه با سپاه گران
سراسر دوان در رکابش سران
هوش مصنوعی: زمانی که پادشاه با سپاه بزرگش به خانه بازگشت، تمامی سران و فرماندهان به سرعت به استقبال او آمدند و در کنار او قرار گرفتند.
زن پیری از شه فغان در گرفت
سر راه بر شاه و لشکر گرفت
هوش مصنوعی: زن سالخوردهای با ناله و فریاد در برابر شاه و لشکرش ایستاد و از آنها طلب یاری کرد.
گرفتش عنان و خروشید زار
که: اکنون ز شهر من ای شهریار
هوش مصنوعی: او با شدت و ناراحتی گفت: اکنون ای پادشاه، از شهر من بیرون برو!
برون میروی یا برونت کنم؟!
لوای شهی سرنگونت کنم؟!
هوش مصنوعی: آیا میخواهی خودت بروی یا من تو را بیرون میکنم؟! آیا میخواهی پرچم سلطنتیات را به زمین بیندازم؟!
سری پرغرور آن شه کامیاب
برآورد یک پای خود از رکاب
هوش مصنوعی: سر بلند و با اعتماد به نفس آن شاه موفق، پای خود را از رکاب اسب بیرون آورد.
در آویخت بر یال رخش گزین
به تمکین بزد تکیه بر پشت زین
هوش مصنوعی: سوارِ بر اسب خود، به زیبایی و اقتدار بر آن تکیه کن و با آرامش بر پشت زین بنشین.
به زن گفت: اگر رفتم از شرم دان
چو نازارمت دل، ز آزرم دان!
هوش مصنوعی: بگویید: اگر من با شرم و حیا بروم، از روی دلسوزی برای تو این کار را کردهام.
وگرنه ز دستت چه خیزد بگو؟!
که با شهریاران ستیزد بگو؟!
هوش مصنوعی: اگر نه، بگو که از دست تو چه برمیآید؟ آیا میتوانی با پادشاهان به مقابله بپردازی؟
به پاسخ چنین گفتش آن پیرزن
که: ای سنگدل شاه شمشیر زن!
هوش مصنوعی: پیرزن به او پاسخ داد: ای شاه بیرحم و شمشیر کشیده!
نپنداریام ناله رامشگری
روی گر ازین شهر با لشکری
هوش مصنوعی: ما نمیپنداریم که صدای دلنواز یک نوازنده، اگر با گروهی از جنگجویان به این شهر بیاید، از زیبایی و دلنشینیاش کاسته میشود.
شود حرز بازو دعای منت
برد درد از دل دوای منت
هوش مصنوعی: دعای تو همچون سپری قوی، دردهای دل را از من دور میکند و به من آرامش میدهد.
شه عالم از زور بازو شوی
به نوشیروان همترازو شوی!
هوش مصنوعی: یک فرد عالم و دانا از طریق قدرت و توان مالی خود میتواند به اندازهی نوشیروان، که پادشاهی بزرگ و قدرتمند بود، در زندگیاش به موفقیت و احترام دست یابد.
وگرنه هم امشب برآیم به بام
کشم از سر این معجر نیلفام
هوش مصنوعی: اگر اوضاع به همین منوال پیش برود، امشب بر میآیم و این پوشش زیبا را از سر خود کنار میزنم.
پریشان کنم، صبح موی سپید
سیاهی لشکر کنم ناپدید
هوش مصنوعی: میخواهم با زیبایی و هنرمندی، صبح را به هم بریزم و در عین حال، موهای خاکستری را در پسزمینهای از سیاهی ناپدید کنم.
که با بینوایان جفا کردهاند
ندانی که با من چهها کردهاند؟!
هوش مصنوعی: آنهایی که با افراد بیچاره بد رفتاری کردهاند، نمیدانند که با من چه مصیبتهایی را رقم زدهاند؟!
یکی از جفا، توشهٔ من گرفت
یکی از ستم، گوشهٔ من گرفت!
هوش مصنوعی: یکی از بیمهریها، بخشی از زندگیام را به خود اختصاص داد و یکی از ظلمها، گوشهای از وجودم را تحت تأثیر قرار داد!
خمیده است گر قامتم چون کمان
بود بازم از تیر آه این گمان
هوش مصنوعی: اگر قامتم مثل کمان خمیده است، این تصور ناشی از درد و آهی است که در دل دارم.
که تازد سحرگه به لشکرگهت
زند چون شهاب از شبیخون رهت
هوش مصنوعی: زمانی که صبح فرا میرسد و سپاه تو آماده میشود، مانند شهابی که از آسمان به زمین میافتد، ناگهان به دشمن حمله میکنی.
نه تنها به من این جفا میرود
به نیک و بد، این ماجرا میرود!
هوش مصنوعی: این تنها به من ظلم نمیشود، بلکه این بیعدالیتی به همه جا سرایت کرده است.
بود روزشن تیره چون شب همه
ولی بسته از بیم جان لب همه
هوش مصنوعی: در روز روشن همگان مانند شب تاریک و غمگین هستند، اما به خاطر ترس از جان خود، لبهایشان بسته است و چیزی نمیگویند.
چو من دست از جان فرو شسته ام
کنون با تو راه سخن جسته ام
هوش مصنوعی: وقتی که من از جان خود دست کشیدهام، اکنون با تو مشغول گفتگو هستم.
تو را کردم آگاه از کار خویش
که آزار خلق است آزار خویش
هوش مصنوعی: من تو را از حال و رفتار خود آگاه کردم که رنجاندن دیگران، در واقع، آزار خود انسان است.
بلرزید بر خویش ازین حرف امیر
چو مویی که بیرون کشی از خمیر
هوش مصنوعی: از اینکه امیر چنین سخنی بر زبان آورد، بترسید، همانطور که وقتی مو را از خمیر بیرون میکشید، خمیر میلرزد.
همه لشکر از شهر بیرون کشاند
کسی کو به شب ماند در خون کشاند
هوش مصنوعی: کسی که در شب به خطرات و مشکلات توجهی نکرد و در میان خون و رنج باقی ماند، همه افراد را از شهر به میدان جنگ فراخواند.
نیامد فرود از سر بارگی
دل از شهر بر کند یکبارگی
هوش مصنوعی: دل از عشق و شوری که در سر داشته به یکباره از شهر زندگی خارج نشد.
از آن راه کآمد، دگر بازگشت
سیه از سپه شد همه کوه و دشت
هوش مصنوعی: او از آن مسیر آمد و دیگر به آنجا برنگشت، سیاهی تمام کوهها و دشتها را فراگرفت.
چو شد یک دو فرسنگ از شهر دور
به دشتی که نه مار بود و نه مور
هوش مصنوعی: وقتی از شهر به اندازه یک یا دو فرسنگ دور شد، به دشت بزرگی رسید که نه ماری در آن بود و نه موری.
بفرمود تا لشکر آمد فرود
همه شهر خواندند بر وی درود
هوش مصنوعی: فرمان داد تا لشکر به زمین بیفتد و تمام شهرها برای او احترام و ارادت نشان دهند.
در آنجا یکی نغز بازار ساخت
به کار خود آمد که آن کار ساخت
هوش مصنوعی: در آن مکان یکی به خوبی و استادی برای خود مشغول به کار شد و کار خود را به نحو احسن انجام داد.
کنون هم در آن خطهٔ دلپذیر
بود شهره آنجا به سوق الامیر
هوش مصنوعی: هماکنون در آن منطقهی دلانگیز، شهری وجود دارد که به عنوان بازار امیر معروف است.
کسی را که چون او عدالت نبود
ز سودای بازار حشرش چه سود؟!
هوش مصنوعی: کسی که مثل او در دنیا عدالت وجود ندارد، چه فایدهای دارد که بخواهیم از داد و ستدهای روز قیامتش بهرهای ببریم؟