برگردان به زبان ساده
شنیدم که: آزاده یی پاک زاد
که والا گهر بود وعالی نژاد
هوش مصنوعی: شنیدهام که فردی آزاد و اصیل، از خانوادهای نجیب و با اصل و نسب بلند است.
نظر کرد بر تخت گاه کیان
بجای هما، بسته جغد آشیان!
هوش مصنوعی: او به تخت پادشاهی کیان نگریست و به جای پرنده هما، جغدی را دید که آشیانهاش را ساخته است.
چو آشفتگی دید در روزگار
بلندی و پستیش بی اعتبار
هوش مصنوعی: وقتی که به ناپایداری روزگار و بیاعتباری فراز و نشیبهایش نگاه کردم، احساس نگرانی و اضطراب کردم.
سحر خسروی دید بر روی تخت
شبانگه بویرانه یی برده رخت
هوش مصنوعی: در صبح زود، شاهی را دیدم که بر روی تختی نشسته بود و شب را به قصر خود برمیگرداند.
گدایی بشب حسرت قوت داشت
سحر تاج بر سر ز یاقوت داشت
هوش مصنوعی: در شب گدایی، آرزو میکرد که قوتی داشته باشد، اما صبح که بیدار شد، تاجی از یاقوت بر سر داشت.
بهم زشت و زیبا هم آغوش دید
خسک با گل و نیش با نوش دید
هوش مصنوعی: در اینجا به رابطه دوگانۀ زیبایی و زشتی اشاره شده است. شاعر مشاهده میکند که چگونه عناصر متضاد، مانند خاک و گل، و همچنین نیش و نوش، در کنار هم وجود دارند و هر کدام بخشی از زندگی را تشکیل میدهند. این مفهوم نشاندهندۀ واقعیتهای مختلفی است که در کنار هم میتوانند معنا پیدا کنند و زیبایی و زشتی در تعامل با یکدیگر به نمایش درمیآیند.
شکر دید با زهر آمیخته
بدامان گل، خار آویخته
هوش مصنوعی: شکر در کنار زهر قرار گرفته و به گل آویخته شده، همچنین خاری به آن چسبیده است.
ز تنگی گیتی دلش گشت تنگ
دلش تنگ شد از جهان دو رنگ
هوش مصنوعی: از تنگی و محدودیتهای دنیای اطراف، دل او نیز تنگ و غمگین شد، زیرا او از نفاق و تنوع دوگانه جهان دچار دلگرفتگی شده است.
بدرویشی از خواجگی دل نهاد
بفرد امل، خط باطل نهاد!
هوش مصنوعی: در زندگی، فردی که به سادگی و بیپیرایه زندگی میکند، دل خود را به آرزوهای دور و دراز سپرده است و به این ترتیب، واقعیتهای ناخوشایند را نادیده گرفته و در زمان خود، خیالاتش را به اشتباه و بیاعتبار میسازد.
از آن پیشتر کش ببندند رخت
برون برد رخت خود آن نیکبخت
هوش مصنوعی: قبل از آنکه لباسش را برون کشد، لباس خود را بیرون برد آن خوشبخت.
سرش ز افسر فقر زیور گرفت
تنش نقش از بوریا برگرفت
هوش مصنوعی: سر او با تاجی از فقر زینت یافته و بدنش از بافتههای بیارزش پوشیده شده است.
بویرانه یی رفت و تنها نشست
ره خویش و بیگانه، بر خویش بست
هوش مصنوعی: یک بیاباننشین تنها به راه خود رفت و در پیوند با خود و دیگران، احساس انزوا و جدایی کرد.
نه از قصر شاهان بسر سایه اش
نه از گنج عالم بکف مایه اش
هوش مصنوعی: نه از کاخهای پادشاهان چیزی میخواهم و نه از زر و زیور دنیا بهرهای دارم.
یکی گفتش از دوستداران نغز
که: بیرون کش از پوست ای دوست مغز
هوش مصنوعی: یکی از دوستداران زیبا صحبت میکند و از او میخواهد که حقیقت و عمق موضوع را پیدا کند و آن را از ظواهر و ظاهر جدا کند.
بگو تا چه دیدی ز وضع جهان
که کردی ز اهل جهان رخ نهان
هوش مصنوعی: بگو چه تجربهای از وضعیت دنیا داری که از مردم و اهل آن، روی خود را پنهان کردهای؟
ز عیش جهان چشم بستی، چرا؟!
ز قصر شهان پا شکستی، چرا؟!
هوش مصنوعی: چرا از لذتهای دنیا چشمپوشی کردی؟ چرا از جایگاههای بزرگ و باعظمت فاصله گرفتی؟
بپاسخ چنین گفتش آن نیکمرد
که: بشنو اگر هستی از اهل درد
هوش مصنوعی: آن مرد نیکو گفت: اگر اهل درد و رنج هستی، این حرفها را بشنو و به آن توجه کن.
جهان را همی بینم آن تازه باغ
که هستش گل و بلبل و خار و زاغ
هوش مصنوعی: من این دنیا را مانند یک باغ تازه میبینم که در آن گلها و بلبلها، همچنین خارها و زاغها حضور دارند.
بمن باغبان چون نبخشد گلش
دریغ آید از نغمه ی بلبلش
هوش مصنوعی: وقتی باغبان به من گل ندهد، از آواز خوش بلبلش حسرت میخورم.
چه با خار او دست یازی کنم
چه با زاغ آن نوحه سازی کنم؟!
هوش مصنوعی: آیا باید با خاری که به من آسیب میزند، دست و پنجه نرم کنم یا با زاغی که نوحهسرایی میکند، همدردی کنم؟
جهان چیست؟ پیمانه یی پر می است!
که هم صاف و هم درد می در وی است
هوش مصنوعی: جهان چه چیزی است؟ مانند پیمانهای پر از شراب است که در آن هم خوشی وجود دارد و هم غم.
ز صافش، چو ساقی نپیمایدم؛
ز دردش چه نوشم که درد آیدم؟!
هوش مصنوعی: از آنچه که صاف و ساده است، مانند ساقی، نمیتوانم بنوشم؛ زیرا از دردش چه بنوشم که خود دردی را احساس میکنم؟