برگردان به زبان ساده
در آن ساعت که محمودِ جهاندار
برون میرفت از دنیای غدّار
در آن زمانی که سلطان محمود رو به مرگ بود و از این دنیای فریبنده و بیوفا بیرون میرفت،
ایازِ سیمبر را کرد درخواست
که تا با او بگویم یک سخن راست
ایازِ سیمینتن را خواست تا با او سخنی راست و صمیمانه بگوید.
بِدو گفتند یک دَم عمر بازست
سخن گفتن هنوزت با ایازست
به او گفتند: تنها یک لحظه از عمرت باقی مانده و هنوز میخواهی با ایاز گفتوگو کنی!
چنین گفت او که گر نَبوَد کنارش
مرا دایم، به خود با من چه کارش
محمود گفت: اگر ایاز همیشه کنارم نباشد، آن وقت دیگر مرا با خودم چه کاری است؟
اگر از وی دلافروزیم باید
برای این چنین روزیم باید
اگر قرار باشد از او روشندلی بگیرم، باید در چنین روزی (روز جدایی و مرگ) باشد.
هر آن عشقی که نه جاوید باشد
بُوَد یک ذرّه گر خورشید باشد
هر عشقی که جاویدان نباشد، حتی اگر خورشید باشد، ذرهای بیش نیست و ارزشی ندارد.
چو عشقِ اوست عشقِ بیقیاسم
برای آن جهان باید ایاسم
عشق او عشقی است بیمانند و برای آن جهان باید توشهای از این عشق با خود همراه داشته باشم.
بخواند آخر ایازِ سیمبَر را
نهان در گوشِ او گفت این خبر را
سپس ایازِ سیمینتن را فراخواند و پنهانی در گوشش گفت:
که ای همدم به حقِ عهدِ معبود
که چون تابوت گردد مهدِ محمود
ای همدمِ به حق پیمان خداوند، وقتی که تابوت، جایگاه محمود شود،
که پیشِ کس کمر هرگز نه بندی
که نَپسَندم من این گر تو پسندی
هرگز در برابر هیچکس کمر خم نکن و خود را خدمتگزار دیگری نساز که اگر تو بپسندی، من نمیپسندم.
زبان بُگشاد ایاز و گفت آری
اگر من بودمی مُردارخواری
ایاز زبان گشود و گفت: «آری، اگر من مردارخوار بودم،
نبودی همچو محمودی شکارم
مگر پنداشتی مردارِ خوارم
شکارم چون محمود نبود. مگر پنداشتی که من مردارخوارم؟
چو محمودی به مویی میتوان بَست
نیارم پیشِ غیرِ او میان بَست
اگر محمود را به یک موی میتوان بست، من پیش غیر او کمر نمیبندم.
ایازِ خاص تا موجود باشد
مدامش عاقبت محمود باشد
ایاز تا زمانی که هست، سرانجامش محمود است.
در آن ساعت که ملعون گشت ابلیس
زبان بُگشاد در تسبیح و تقدیس
در آن هنگام که ابلیس از درگاه خدا رانده و ملعون شد، زبان به تسبیح و تقدیس گشود و گفت:
که لعنت خوشتر آید از تو صد بار
که سَر پیچیدن از تو سوی اغیار
صد بار لعنت از تو خوشتر است تا اینکه از تو روی بگردانم و به دیگران رو آورم.
به زخمی گر سگی از دَر شود دور
بُوَد از استخوان پیوسته مهجور
اگر سگی بر اثر زخمی از درگاه کسی دور شود، همیشه از استخوانی که در آنجا بوده محروم خواهد ماند.
چه میگویم که چون لعنت شنید او
از آن لعنت همه گرینده دید او
اما وقتی لعنت را شنید، همه را گریان دید.
کسی صافی هزاران سال خورده
نه اندک، جام مالامال خورده
کسی که هزاران سال شراب صاف و ناب خورده، آن هم نه کمی، بلکه جامهایی لبریز،
به یک دُردی که در آخر کُنَد نوش
کجا آن صافها گردد فراموش
اگر در پایان، تنها یک جرعهی تلخ از دُردِ تهنشینشده بنوشد،آیا آن همه شراب ناب را فراموش میکند؟
اگرچه دُردیِ لعنت چشید او
در آن لعنت به جز ساقی ندید او
ابلیس هم اگرچه دُرد لعنت را چشید، در همان لعنت جز ساقی و بخشندهٔ آن (یعنی خداوند) را ندید.
چو در صافی هزاران سال آن دید
کجا دُردی ز غیر او توان دید
کسی که هزاران سال در شرابِ صاف و نابِ لطف او غرق بوده، چگونه میتواند تلخیِ دُرد را از غیر او ببیند؟
از آن درگَه چو لعنت قسمِ او بود
وز آن حضرت چو ملعون اسمِ او بود
هنگامی از آن درگاه، لعنت سهم و نصیب او شد، و از آن حضرت، نام ملعون بر او نهاده شد؛
ندید او آن که زشتست این و نیکوست
ولی این دید کان از درگَهِ اوست
او به زشتی و زیباییِ ظاهریِ این ماجرا نگاه نکرد، فقط این را دید که این لعنت نیز از همان درگاهِ خدا آمده است.
چو لعنت بود تشریفش ز درگاه
به جان پَذرُفت و شد افسانه کوتاه
وقتی لعنت، نشانی از لطف و توجهِ آن درگاه بود، آن را با جان پذیرفت و بدینگونه، داستان کوتاه و تمام شد.