برگردان به زبان ساده
یکی صاحب جمالِ دلستان بود
که از رویش عرق بر بوستان بود
شخصی بسیار زیبارو و دلربا بود؛ آنقدر چهرهاش زیبا و لطیف بود که قطرات عرقِ روی صورتش، مانند شبنم بر گل و بوستان میدرخشید.
بهاری بود در صحرا بمانده
به زیر خیمهای تنها بمانده
او که چون بهاری وسط بیابان بود، زیر خیمهای تنها و خلوت آرمیده بود.
ازو خیمه سپهری معتبر بود
که زیر خیمه خورشیدی دگر بود
این شخص چنان زیبا و درخشان بود که حضور او در زیر خیمه، آن خیمه را مانند آسمانی کرد که خورشیدی در آن میدرخشد.
جوانی را نظر ناگه بیفتاد
ز عشق او دلش از ره بیفتاد
ناگهان نگاه جوانی به او افتاد و به خاطر عشق به او، دلش از راه خود منحرف شد.
چنان در عشق محکم گشت بندش
که پندِ کس نیامد سودمندش
چنان در بند عشقش محکم گرفتار آمد، که پند و نصیحت هیچ کس به حالش سود نداشت.
نبودی صبر یک دم از جمالش
ولی بویی نَبُردی از وصالش
نه صبری برایش میماند و نه طاقت دوری از جمالش، اما هیچ بویی از وصال او نبرده بود.
مگر بود اتّفاقِ غمگساران
که روزی اوفتاد آغازِ باران
تا اینکه روزی باران آغاز شد و روزگار دوستان را به هم رساند.
همه صحرانشینان میدویدند
به زیرِ خیمه سر در میکشیدند
همه بیاباننشینان میدویدند، و زیر خیمه سر میکشیدند.
قضا را عاشق و معشوقِ دلبر
دران یک خیمه افتادند همبر
اتفاقاً عاشق و آن معشوق دلربا، در آن یک خیمه در کنار هم قرار گرفتند.
چو از اندازه باران بیشتر شد
همی هر کس به زیر جامه در شد
وقتی باران از حدّ معمول بیشتر شد، هر کس زیر جامه خود پناه میگرفت.
به زیرِ خیمه در آن هر دو دلخواه
به زیرِ جامهای رفتند آنگاه
زیر خیمه، آن دو دلخواه، زیر یک جامه رفتند و در کنار هم نشستند.
به چشم از یکدیگر جان میربودند
ز لب بر همدگر جان میفزودند
با نگاههای عاشقانه، دل و جان یکدیگر را میربودند و با بوسههای خود به یکدیگر شادی و جان تازه میبخشیدند.
دعا میکرد هر سوزندهجانی
که کم کن ای خدا باران زمانی
هر آدمی که از باران و سختی آن به تنگ آمده بود، دعا میکرد: خدایا، مدتی باران را کمتر کن.
ولی میگفت عاشق یا الهی
زیادت کن نه کم چندانکه خواهی
اما عاشق میگفت: خدایا، باران را کم نکن؛ هرقدر میخواهی، بیشترش کن!
کنون کز ابرِ طوفانی روانست
اگر کِشتی برانم وقتِ آنست
اکنون که از ابرها بارانی مانند طوفان جاری است، اگر بخواهم با کشتی عشق حرکت کنم، بهترین زمان همین است.
بسی بودست قحطِ غمگساران
که ترّی نیست این ساعت ز باران
چه بسیار روزهای خشک و بیوفایی که از یاران دور بودهام؛ حالا این باران فراوان برایم خوشایند است.
اگر میبارد این تا روزِ محشر
قیامت گردد از شادی میسّر
اگر این باران تا روز قیامت هم ببارد، برای من اشکالی ندارد؛ از شدت شادی، همین دنیا برایم مانند قیامتِ شادی و خوشی خواهد شد.
خدایا نقد گردان آن سعادت
که گردد هر زمان باران زیادت
خدایا، این سعادت را نقداً به من بده، که هر دم باران افزونتر شود.
چو حق ابلیسِ ملعون را همیخواست
همان چیز او ز حق افزون همیخواست
وقتی خداوند ابلیسِ راندهشده را مورد خطاب قرار داد و از او چیزی خواست، ابلیس نیز از خدا همان خواستهٔ خود را با اصرار بیشتر طلب کرد.
چو حق بیواسطه با او سخن گفت
برای آن همه از خویشتن گفت
وقتی خداوند مستقیماً و بدون واسطه با ابلیس سخن گفت، ابلیس هم در پاسخ، دربارهٔ خود و جایگاه خودش سخن بسیار گفت.
چو امرِ سجده آمد آن لعین را
بخوابانید چشمِ راهبین را
وقتی فرمان سجده بر آدم به ابلیس رسید، چشم حقیقتبین خود را بست و از دیدن حقیقت و فرمان الهی خودداری کرد.
بدو گفتند اُسجُد قال لاغَیر
برو خواندند اِخسَوا قَالَ لاَضَیر
به او گفتند: سجده کن؛ گفت: نه، هرگز به کسی جز خدا سجده نمیکنم. به او گفتند: دور شو؛ گفت: باکی نیست، برایم اهمیتی ندارد.
اگرچه لعنتی از پی درآرم
به پیشِ غیرِ او سَر کِی درآرم
اگر چه لعنت شدهام، اما در برابر غیر او هرگز سر فرود نخواهم آورد.
به غیری گر مرا بودی نگاهی
نبودی حکمم از مه تا به ماهی
اگر من به کسی غیر از خدا توجه و نظری داشتم، در سراسر عالم، از آسمان تا زمین، چنین حکمی برایم جاری نمیشد.