برگردان به زبان ساده
زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارم
بکه بنگرم که جز تو بکسی نظر ندارم
هوش مصنوعی: وقتی از تو خبر بگیرم، میبینم که خودم از حال خود بیخبرم و تنها به تو توجه دارم و به هیچ کس دیگری فکر نمیکنم.
بشب فراق چون شمع که بسوزد اشتیاقم
چکنم بشام وصلت که زخود خبر ندارم
هوش مصنوعی: در شب که به خاطر جدایی دلم میسوزد، نمیدانم در آن شب وصالت چه کار کنم، چون از خودم خبری ندارم.
من از این شکردهنان همه عمر صبر کردم
زدرخت صبر زین بس طمع شکر ندارم
هوش مصنوعی: من تمام عمرم را در انتظار شیرینی و لذتها سپری کردم، اما از درخت صبر، به خاطر طمع زیاد دیگر شکر نمیخواهم.
ثمروفا و مهر است که بباغ عشق آن گل
منم آن نهال بی بر که جز این ثمر ندارم
هوش مصنوعی: من در باغ عشق گلی هستم که میوهام عشق است و به مانند نهالی بیثمر، جز این میوه هیچچیز دیگری ندارم.
همه جای رانده گشتم چه زکعبه چه خرابات
تو از این درم چه رانی که در دگر ندارم
هوش مصنوعی: در هر مکانی سرگردان و رانده شدم، چه در خانه خدا و چه در میخانه. از این در که میروی، من چه کنم که در هیچ جای دیگر جایی ندارم.
بهوای پرفشانی بقفس زجای جستم
خبرم نبود از خویش که بال و پر ندارم
هوش مصنوعی: به خاطر آرزوی پرواز و آزادی، از جایی که هستم فاصله گرفتم. اما نمیدانستم که من خودم را فراموش کردهام و توان پرواز ندارم.
همه تن شدم چو آتش زشرار عشق اما
بتو سنگدل خدا را چکنم اثر ندارم
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق، تمام وجودم مانند آتش ملتهب شده است، اما با این حال، تو سنگدل و بیاحساس هستی و نمیدانم چه باید بکنم، چراکه تاثیری بر من نخواهی داشت.
منم و دو دیده دل بمصاف ترک چشمت
زبرای تیر مژگان بجز این سپر ندارم
هوش مصنوعی: من تنها هستم و دو چشمی که دل به زیباییهای تو دارند. جز سپر مژگانت، سلاحی دیگر ندارم تا از تیرهای عشقت محافظت کنم.
تو بمصر حسن یوسف من و عشق پیر کنعان
نتوانم اینکه گویم که غم پسر ندارم
هوش مصنوعی: تو در مصر زیبایی همچون یوسف هستی و نمیتوانم بگویم که غمهایی چون عشق پیر کنعان بر من سنگینی نمیکند.
به علی بریم آشفته شکایت از اعادی
که جز او بهر دو عالم شه دادگر ندارم
هوش مصنوعی: به علی برویم و از دشمنان شکایت کنیم، زیرا به جز او در این دنیا و آخرت کسی را ندارم که به داد من برسد.