برگردان به زبان ساده
نمیگویم گلی کز لطف عارض گلستانستی
زمین را اخترستی آفتاب آسمانستی
هوش مصنوعی: من نمیگویم تو چقدر زیبا و دلنشینی، که مانند گلی در میان باغ میدرخشیدی، و زمین و آسمان به خاطر وجود تو زیباتر شدهاند.
اگر ماهی چرا ننشستی و از لب سخن گفتی
وگر سروی چرا با ساق سیمینت روانستی
هوش مصنوعی: اگر ماهی چرا روی زمین نشسته و سخن میگوید، و اگر درخت سروی چرا با قامت باریک و خوشحالت در حرکت است؟
من اندر جلوهات غرقم که بشناسم تو را از خود
بنه شمشیر بر فرقم اگر باری توانستی
هوش مصنوعی: من در زیبایی تو غرق شدهام، طوری که نمیتوانم خودم را از تو جدا کنم. اگر ممکن است، شمشیر را بر سرم بزن تا شاید بتوانم تو را بشناسم.
اگر عمرم ضمان باشد که وصلش یک زمان باشد
همانا حاصل عمرم به دوران ابر بانستی
هوش مصنوعی: اگر زندگیام به خاطر داشتن یک لحظه وصل با او باشد، پس به راستی عمرم به اندازهی زمانی است که ابر بر آسمان میگذرد.
بیا عیبت نمیگویم اگر بدعهد و بیمهری
اگر بشکست عهد من به غیری مهربانستی
هوش مصنوعی: بیا، من از عیوب تو سخن نمیگویم، حتی اگر به پیمانات وفا نکنی و بیمحبتی کنی. اگر هم به کسی دیگر محبت کردی و عهد من را شکستی، برای من مهم نیست.
چه غم پروانه گر سوزی که شمعت نیست در محفل
چه باک ار جان رود از کف که جانان در میانستی
هوش مصنوعی: به چه چیز غمگین باشم، ای پروانه، وقتی که در این مهمانی شعلهای از تو نیست؟ چه اهمیتی دارد اگر جانم از دست برود، چون تو در میان منی.
تو آن خط خضری و آن زلف تو ظلمات خم در خم
همانا ای لب نوشین حیات جاودانستی
هوش مصنوعی: تو مانند خط سبز زیبایی و زلفهای تو تاریکی و پیچیدگیهای عمیق است. همانا، ای لب شیرین، تو نماد زندگی جاویدان هستی.
شدم چون استخوان خود را به کوی دوست افکندم
سگ او را مگر دیدم که میل استخوانستی
هوش مصنوعی: من هم مانند سگی شدم که استخوان خود را در کوی محبوبش رها کردهام و آن را فراموش کردهام، فقط به خاطر اینکه او را ببینم و به سوی او کشیده شوم.
برآرد شمعوَش آتش سر از چاک گریبانش
به جان آشفته را کاین آتش سودا نهانستی
هوش مصنوعی: شمع و آتش در دلش از گریبانش بیرون میآیند، چون جانش آرام نیست. چرا که این آتش عشق درونش پنهان مانده است.
به هرجا گلشنی بینم توانم جست بستانش
علی آن گل که نتوان گفتنش کز گلستانستی
هوش مصنوعی: هر جا که باغی ببینم، میتوانم به سراغ آن بروم، زیرا آن گل خاصی که نمیتوان نام برد، از گلستان خودش است.