برگردان به زبان ساده
روزی دو گذشت تا گزندی رامش سوز و رنجی آرامش رباکوب اندیش دل و هوش پرداز روان است. در بزم گرامی سرور فریبرز تن بر بالش داده بودم و دل برنالش نهاده تا سر از بستر برآرم و دردم از راه سپاری خوشتر گردد، یاران هم آوزاه گشتند و در خواه تاخت و تماشای بیرون دروازه کردند. کاروانی دیدیم و آشنارو کاردانی رسید و شناخت پرسید و نواخت کیش میزبانی را در خورد دانست و توانست خویشتن ساز جاروب و گسترش ساخت، و برگ و سامان خوان و خورش کرد. دانسته شد از بنگاه جندق و به دامغان اندرش جایگاه است و با بسطامی زاد و بوم، جوانی بسیج اندیش کشور ری و آن فرخنده فرگاه، از آنجا که من بنده را همواره در بست و گشاد خوی بدان درگاه و روی بدان آستان است، و جان و دل پیوسته با گفت و شنود و نامه و پیغام سر کاری همداستان، بزم همایون را به دستوری که پیشه پیشین است و اندیشه دیرین ساز نامه نگاری کردیم و انداز راز شماری. پرندوشینم به اندیشه سر کاری گفت و گذاری همی رفت و بی آگاهی کام و زبان آشکارا و نهان راز و نیازی همی خواست.
هوش مصنوعی: روزی دو روز گذشت و در این مدت، آلام روحی و جسمی به شدت به من فشار میآورد. در یک میهمانی که در آن، سرور فریبرز نیز حاضر بود، دراز کشیده بودم و دلمشغولیهایم را فراموش کردم. به همین خاطر تصمیم گرفتم تا از بستر برخیزم و شاید دردی که داشتم، با حرکت کردن کاهش یابد. یارانم نیز به تحرک درآمدند و به تماشای منظرهای در بیرون از دروازه پرداختند. ناگهان کاروانی به ما رسید و یکی از آشنایان و دوستان کاردان در آنجا بود که با او خوش و بش کردم و به آداب مهماننوازی عمل کردم. بعد متوجه شدم که آنها از جندق به دامغان آمده بودند و با مردمی از بسطام آشنا بودند. جوانی از ری نیز در آن جمع بود که بسیار باهوش و شایسته بود و من نیز همیشه با او در ارتباط بودم. ما همیشه از طریق نامه و پیغام با هم در ارتباط بودیم و برای برگزاری یک مراسم باشکوه، مشغول تبادل اطلاعات بودیم. در آن لحظات، در دلم افکاری به سر میزد و بیخبر از نیازها و خواستههایم، به تدریج بر راز و رمزهای ارتباطاتم افزوده میشد.
دیدم از آغاز ماه تاکنون که شمار روز از بیست نگذشته و هنوز از پیشگاه خداوندی پیک پاسخ، اگر همه نفرین و دشنامی باشد سرافراز نگشته پنج لوله نامه های تو بر تو پخته و خام نگاشته ام و اگر خود مرغی از این دام بدان بام و از این گلخن بدان گلشن بال پرواز گشاده نامه دیگرش نیز آویزه برداشته سخت شرمنده شدم که این ژاژ دل آشوب چیست و این مایه افسانه جان کوب کدام؟ آنچه دل گفتن همی خواهد از سروا و سرود خامه و نامه بیرون است و آن گوهرهاکه سفتن توان با دلخواه فرسوده روان و پژمرده خرد دگرگون از آرایش نامه جز زیان هنگام چه زاید و آلایش گفتار روز رامش را جز کاستی چه فزاید، ناگفته چه گفته، گفته چون ناگفته، شعر:
هوش مصنوعی: تا به حال از آغاز ماه، روزها به بیست نرسیده و هنوز پیامی از جانب خداوند دریافت نکردهام. تمام احساسات و پیامهایی که برایت نوشتم، چه درست و چه نادرست، در کمال تاسف، نتوانستهام به تو برسانم. اگر حتی پرندهای از این وضعیت رها شود و به مکانی دلپذیر پرواز کند، باز هم نمیدانم این احساسات چیست و چرا اینقدر پیچیدهاند. آنچه قلب میخواهد بگوید، خارج از قالب کلمات و نامههاست. آن گنجی که مایل به بیانش هستم، نمیتواند با هیچ چیز دیگری جابجا شود و تلاش برای بیان احساسات تنها میتواند منجر به ناامیدی و سردرگمی شود. در نهایت، هیچ چیزی به جز کاستی در این گفتار وجود ندارد؛ کلماتی که بیان میشوند، میتوانند ناگفته باقی بمانند و در اصل، شعر و احساسات در هم بافته میشوند.
مرا در گوش جانان از زبان خود سخن باید
چو راز از دل دگرگون گوش و دیگرگون دهن باید
هوش مصنوعی: من باید در گوش محبوبم از روی دل خود صحبت کنم، زیرا که رازها باید از دل درون بیان شوند و این کار نیازمند توجه خاص و احساسی عمیق است.
باری کارهای کشور و اندیشه های دیگر از رهگذار دیگرگون سگالش های نخستین دستور و پیشکام دویم همچنان درهم و برهم است، و انجامش از شمار انباشتن چاه به شبنم، هر چه بود و هست نه گشاده تر افتاد، نه بسته تر نه درست تر آمد نه شکسته تر، آسیمه سر راهی می رویم و بر بوک و مگر هفته و ماهی می بریم تا سرانجام چیست و آلوده ننگ و آموده نام کدام؟ سرکار خان زاده آزاده را از «خوار» به کاری که فرمایش رفته بود خواسته ام و نوشته های درنگ سوز شتاب انگیز آراسته. اگر بندگان خداوندی نیز وی را پیک و پیامی دوانند و از گوشه کاخ به کوهه راه انجام خوانند بی هیچ پوزش و بهانه ساز شتاب می ساخت و بی آنکه چشمداشت و دل نگرانی دیر و دراز افتد دل از اندیشه این خاک و آب که مرا مایه پرداز خورد و خواب است می آسود. داستان گرامی برادر محمد قلی بیک بر همان هنجار پیشین است و مهر و پیوند ما نیز با وی بر همان دستور و آئین هنوز از ایشان جنبش و گفتی مغز آغال و دل آشوب ندیده ام و نشنیده من هم از در راستی و درستی گامی فراتر نگشاده ام و یک پی پس و پیش ننهاده، خاکش به درستی سرشته اند و در گلش تخم راستی کشته. جز آنکه در نگش سبک سنگ است و تاب و توانش بی آب و رنگ، هیچ خرده بر وی نشاید راند و جز از جرگه نزدیکان و نیکانش نباید خواند. به خواست بار خدای دیر یا زود پیروزی و به افتاد ما راست، و این دو روزه دلخواه سرکاری که مایه خشنودی پاک یزدان و آبادی بیچاره مردم و خرسندی سرکار والاست به فر بخشایش خدائی و یاری اختر و گردون به خوشتر دیداری از پرده پدیدار و بی پرده دوست و دشمن را آشکار خواهد گشت. با سر کار والا و خواجه تاشان در کاهش پست و بالا، گرم و گیرا، نغز و پذیرا راهی دارم و بر پیدا و نهفته و بیدار و خفته کارها از در دید و دانش دل و نگاهی مصرع: تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن.
هوش مصنوعی: کارهای کشور و افکار دیگران همچنان در آشفتگی و بینظمی قرار دارند. نتیجهگیری از این وضعیت به سادگی امکانپذیر نیست؛ هر آنچه که بوده و هست، نه بیشتر و نه کمتر، نه بهتر و نه بدتر به چشم میآید. ما در حال حرکت به سمت آیندهای نامعلوم هستیم و بهزودی مشخص خواهد شد که چه عواقبی در انتظار ماست. بخشی از این مسائل به فرمانهای داده شده و نوشتههای مربوط به آنها مربوط میشود. اگر افرادی هم بخواهند او را رساننده پیام قرار دهند و از دربار به سمت حل مشکلات بروند، باید بهطور فوری اقدام کنند. در این میان، نگرانیها و تردیدها مایه آسایش خاطر من نیست و من به تفکر درباره وطنم ادامه میدهم.
داستان برادر محمد قلی بیک هم به ترتیبات پیشین برمیگردد و ارتباط ما با او همچنان پابرجا است. تا به حال از او هیچ حرکت یا سخنی که نشاندهنده شور و اشتیاق باشد ندیدهام. من نیز از اصول و قواعد موجود فراتر نرفتهام. البته او در زمینههای خود تواناست و نمیتوان عیب و خردهای بر او گرفت. امید است که به خواست خداوند پیروزی نزدیک باشد و اوضاع به نفع مردم و خوشنودی خداوند رقم بخورد. در این میان، با افراد والای دیگر نیز در ارتباط هستم و به بررسی و پیگیری مسائل از دیدگاههای مختلف ادامه میدهم تا ببینیم در خاتمه چه عواقبی در انتظار ماست.
از نگارش و گزارش رنگین نامه های مهر آویزم بی بهره و بخش نمانند که جز بدان دل تیمار خیزم خوش نیارد زیست و هیچ چیز جز این خجسته دست آویز از چنگ کشاکش باز نیارد جست.
هوش مصنوعی: من از نوشتن و انتشار نامههای زیبا و رنگین بینصیب ماندهام و نمیتوانم بدون آن زندگی خوشی داشته باشم. هیچ چیز دیگری جز این خوشبختی نمیتواند مرا از چنگال سختیها رها کند.