برگردان به زبان ساده
جان من رفتی، چه سان خواهم ز هجران زیستن
چون مسافر گشت جان، یک لحظه نتوان زیستن
هوش مصنوعی: عزیز من، تو رفتی و من نمیدانم چگونه با دوریات زندگی کنم. وقتی روح انسان مانند مسافری میشود و از بدن جدا میشود، دیگر حتی یک لحظه هم نمیتواند زندگی کند.
در(سه) فصل عمر باید سر به جیب غم کشید
تا توانی همچو گل یک فصل خندان زیستن
هوش مصنوعی: در سه مرحله از زندگی باید با غم و اندوه دست و پنجه نرم کرد، تا بتوانی مانند گل، یک فصل از عمرت را با شادابی و خوشحالی سپری کنی.
همزبان ناموافق، کم ز عزرائیل نیست
مرگ دانایان بود با جمع نادان زیستن
هوش مصنوعی: اگر با کسی که همنظر و همزبان نیستی زندگی کنی، تفاوتی با مرگ ندارد. در واقع، زندگی کردن با جمعی از نادانان باعث میشود که مرگ دانشمندان و دانایان به نظر برسد.
جام را از کف مده، گر زندگی داری هوس
بی قدح، یک دم درین غمخانه نتوان زیستن
هوش مصنوعی: اگر زندگی را دوست داری، هرگز اجازه نده که جامی از دست تو بیفتد. بدون شراب، نمیتوانی حتی لحظهای در این دنیای غمانگیز دوام بیاوری.
تا نماید چون وطن، اقلیم عقبی دلنشین
در جهان پیوسته باید چون غریبان زیستن
هوش مصنوعی: برای اینکه به خوشیهای دلنشینی در زندگی دست یابیم، باید مانند بیگانگان در این دنیا زندگی کنیم و از خودمان دور شویم.
با خرد گفتم که مشکلتر ز مردن چیست، گفت
صحبت جمعی که نتوان همچو ایشان زیستن
هوش مصنوعی: در گفتگو با عقل، از او پرسیدم که چه چیزی سختتر از مرگ است. او پاسخ داد: زندگی در جمعی که نمیتوان مثل آنان زیست.