برگردان به زبان ساده
به سودای محبت، عقل ورزیدن نمیدانم
خرد گر جنس می گیرد، دکان چیدن نمیدانم
هوش مصنوعی: من نمیدانم چگونه باید با عقل و منطق به عشق فکر کنم، زیرا وقتی به دل مشغولیهای محبت میپردازم، نمیتوانم در کارهایم تمرکز کنم و به درستی پیش بروم.
زمین، یخ بند سردیهای مهر چرخ و من کودک
به هر جا مینهم پا، غیر لغزیدن نمیدانم
هوش مصنوعی: زمین، زیر فشار سردیهای زمان، یخ زده است و من مانند کودکی هستم که هر جا قدم میزنم، جز لغزیدن و افتادن چیزی نمیدانم.
ز بس بی دست و پای حیرتم، بی سعی مشاطه
به سان شانه بر زلف تو چسبیدن نمیدانم
هوش مصنوعی: به خاطر حیرت و سردرگمیام، نمیتوانم بدون تلاش و زحمت مانند مشاطهگران به زلف تو بچسبم.
نشاطم پسنشین غم بُوَد چون ابر نیسانی
نباشد گریه تا در پیش، خندیدن نمیدانم
هوش مصنوعی: سرخوشی و شادی من به خاطر غمهایم است، زیرا تا زمانی که باران نبارد، در غمهایم نمیتوانم بخندم.
مقیم گوشه یک خانهام چون مهره ششدر
برای نقش، در هر خانه گردیدن نمیدانم
هوش مصنوعی: من در گوشهای از یک خانه نشستهام و مانند مهرههای شطرنج نمیدانم چگونه باید در هر جای دیگری حرکت کنم.
ندارم همچو طغرا جز زبان درد دل گویی
به یاری چون رسم، احوال پرسیدن نمیدانم
هوش مصنوعی: من هیچ چیز دیگری جز بیان دردهایم ندارم و نمیدانم چگونه با کسی احوالپرسی کنم، از آنجا که این کار را یاد نگرفتهام.