برگردان به زبان ساده
دوش در خانه به من تخت شد اندر گفتار
گفت دارم ز تو ای خواجه شکایت بسیار
هوش مصنوعی: دیشب در خانه، در حین صحبت، از تو شکایتهای زیادی از قلبم بر زبان آوردم، ای آقای من.
من که محبوس درین کنج سرای تو شدم
در شب و روز بگو چند نشینم بیکار
هوش مصنوعی: من که در این گوشه از خانهات زندانی شدهام، در شب و روز بگو تا چند وقت باید بیکار بنشینم؟
نه امید که به زیر تو در آیم روزی
چند سایم من درویش بگو بر دیوار
هوش مصنوعی: به هیچ وجه انتظار ندارم که روزی به زیر سایهات بیفتم. من تنها درویشی هستم که میگویم بر دیوار.
خوردن من ز تو گر نیست به روی صندوق
برهنه چند نشینم تو بگو بی ایزار
هوش مصنوعی: اگر من از تو خوراکی نداشته باشم، چرا بر روی صندوق خالی نشستهام؟ تو بگو بیپرده و بیهیچ زحمتی.
تن تو بر تن من می نرسد در صحبت
مگر آن روز که تو رنجه شوی یا بیمار
هوش مصنوعی: تن تو به تن من نمیرسد مگر در روزی که تو بیمار یا رنجور باشی.
گفت بالشت که من نیز ازین می نالم
چند شینی تو دل غمزده رو بر دیوار
هوش مصنوعی: بالشت گفت: من هم از این وضعیت ناراحتم، چرا تو دل غمگینات را به دیوار تکیه دادهای؟
شد لحاف آن نفس اندر غضب و می لندید
که چه خاوند...گشته به ماها دوچار
هوش مصنوعی: نفس در حال خشم و اعتراض شده و مانند لحافی در شده است، در حالی که به ما دوچار است و بیچارگی را احساس میکند.
گفتم ای...قواده تو خمش کن باری
که مرا هست ز نام تو درین ساعت عار
هوش مصنوعی: گفتم، ای دوست، اگر ممکن است کمی آرامتر باش، زیرا من به خاطر نام تو در این لحظه شرمنده هستم.
گفت آن گاه به من خنده زنان سرگفتی
باش تا برف شود از افق چرخ به بار
هوش مصنوعی: او گفت در آن لحظه با خنده و شادی بپرس تا وقتی که برف از دامن آسمان فرو بریزد.
عار خود را به تو آن گاه عیان بنمایم
که تو لرزان شده باشی به زمستان چون خار
هوش مصنوعی: من عیب خود را به تو نشان میدهم زمانی که تو همانند یک خار در زمستان به خود بلرزی.
ناگهان نعره برآورد ز یک گوشه پلاس
که مرا هم سخنی هست بگویم ناچار
هوش مصنوعی: ناگهان از گوشهای صدایی بلند شد که من هم حرفی برای گفتن دارم و چارهای نیست جز اینکه بگویم.
مدتی شد که درین گوشه فتادم حیران
گرد از جان من خسته برآورد دمار
هوش مصنوعی: مدتی است که در این گوشه نشستهام و در حیرت به سر میبرم. جانم خسته شده و از من بریده است.
بوریا گفت که من نقش زمین دارم لیک
کس ندیدم که نشیند به روی من یک بار
هوش مصنوعی: بوریا (قالیچه یا تار و پود) میگوید که من در واقع فرش زمین هستم و زیر پا قرار دارم، اما تا به حال کسی را ندیدم که یک بار هم روی من بنشیند. این جمله به نوعی بیانگر حس تنهایی و عدم توجه به خود است.
بحث اینها چو به مطبخ برسید از سر درد
دیگ فریاد برآورد که آه از غم نار
هوش مصنوعی: وقتی بحث این افراد به آشپزخانه رسید، از شدت درد و غم ناشی از ناراحتی، دیگ آشپزی فریاد زد و ناله کرد.
گفتم ای سنگ دل رو سیه سوخته کون
دم خور این لحظه چه فریاد کنی ناهنجار
هوش مصنوعی: به او گفتم ای دل سنگی و چهره سیاه، در این لحظه چه فریادی میخواهی بکشی که ناهنجار و بیمعنی است؟
کاسه و چمچه و کفلیز ز یک سوی دگر
باز کردند به دشنام دهان همچو طغار
هوش مصنوعی: این بیت به بیان این موضوع میپردازد که برخی افراد با زبان خود به دیگران توهین میکنند و به نوعی به ایجاد جنجال و شورش میپردازند. استفاده از واژههای توهینآمیز نشاندهندهی زشتی رفتار آنهاست و به نوعی مانند برخاستن آبدستکشیدن از یک سو و زشتدادن به دیگران از سوی دیگر است.
بود در ناله و فریاد و فغان دنبه گداز
زین جهت ترش پلا داشت دلی پر آزار
هوش مصنوعی: در ناله و فریاد و فغان به خاطر دلشکستگی و درد، او به شدت ناراحت و غمگین بود. این ناراحتی باعث شد که دلش پر از زخم و آزار باشد.
سیرکو گفت که من نیز ازین کوفته ام
که مرا نیست نوا و بچه دارم به کنار
هوش مصنوعی: سیرکو گفت که من هم از این وضعیت خستهام. از طرفی نوا ندارم و از طرف دیگر فرزندی کنارم هست.
انبه جولی ز سر قهر سوی دیگ دوید
که تو باری خمش ای رو سیه ناهموار
هوش مصنوعی: انبه جولی با دلخوری و غصه به سمت دیگ دوید و گفت: "تو هم چرا اینطور بیرحمانه و ناپایدار هستی، ای چهرهی سیاه و ناهنجار؟"
شکمی پر بچه داری و سر پوشیده
بر سر خشت که نایی به سلامت به کنار
هوش مصنوعی: این جمله به بیان وضعیت دشوار و محدودیتی اشاره دارد که فردی با آن مواجه است. او ممکن است مسئولیتهای سنگینی داشته باشد (مانند بچهداری) و شرایطش به گونهای است که احساس آزادی یا راحتی ندارد. در عین حال، باید مراقب باشد که نکند در این مسیر دچار آسیب شود یا سلامتیاش به خطر بیفتد. به طور کلی، این جمله تصویرگر چالشها و مسئولیتهایی است که فرد در زندگی با آنها دست و پنجه نرم میکند.
چند گرمی کنی امروز تو با خویش بجوش
کز تو هستند بسی به زصغار و زکبار
هوش مصنوعی: امروز خودت را شاد و پرانرژی نگهدار، چرا که بسیاری از افراد کوچک و بزرگ تحت تأثیر تو هستند و از تو الهام میگیرند.
دیگ را دود به سر رفت ز قهر جولی
جوش می زد دلش از غصه آن بی مقدار
هوش مصنوعی: دیگ به خاطر خشم و ناراحتی، بخار زیادی تولید میکند و دل آن شخص از اندوه ناشی از فقدان چیزی یا کسی بسیار سنگین است.
خمچه سرکه بگفتا که دلی پر دارم
می زند جوش، درون من ازین غم بسیار
هوش مصنوعی: سرکهای در حال جوشیدن گفت که دلی پر از غم دارم و درونم از این درد بسیار میجوشد.
صوفیا چند نشینی تو درین کنج سرا
ما همه مضطر و حیران و بمانده بیکار
هوش مصنوعی: ای صوفی، چه مدت در این گوشه خانه مینشینی؟ ما همه در حال نیاز و حیرانی هستیم و بیکار ماندهایم.
فکر کردم که جواب چه دهم اینها را
سر فرو بردم ازین واقعه چون بوتیمار
هوش مصنوعی: فکر کردم چه پاسخی به این موضوع بدهم و سرم را پایین انداختم، مانند بوتیمار که در چنین موقعیتی رفتار میکند.
خنب آب از طرفی بانگ بر اینها زد و گفت
که چه فریاد و فغان است و چه کار است و چه بار
هوش مصنوعی: آب از سوی دیگر صدا زد و پرسید که اینهمه فریاد و ناله به خاطر چیست و چه اتفاقی افتاده و چه بار سنگینی بر دوش دارید.
من به تردامنی خویش، ازو خورسندم
نیست اندر دل و جان من ازو هیچ آزار
هوش مصنوعی: من از دلایل خود برای شاد بودن به تردید نمیافتم و در جان و دل من هیچگونه آزار و نگرانی وجود ندارد.
کوزه گفتا که ازو هست دل من صافی
سفره گفتا که نواهاست مرا زو بسیار
هوش مصنوعی: کوزه گفت دل من از این آب زلال و پاک است. سفره هم گفت که من از این نواها و آهنگها پر هستم.
کاسه و کوزه و این خم وتغار و کفلیز
درهم آویخته و جنگ و جدل شد بسیار
هوش مصنوعی: ظروف و اشیاء از جمله کاسه، کوزه، خم و تغار به هم پیچیده و درگیری و نزاعی بسیار به وجود آمده است.
من از آن کنج سرا روی به بام آوردم
گفتم این رخت سرا نیست مرا هیچ به کار
هوش مصنوعی: من از آن گوشه خانه به بام رفتم و گفتم این لباس و این سرای من نیست و هیچ کارایی برای من ندارد.
من ندارم سر این جنگ، شما این ساعت
ترک گیرید که دارم غم دل من بسیار
هوش مصنوعی: من در این مشکل نقشی ندارم، شما الان کمی دور شوید چون بار سنگینی از غم در دلم دارم.
دل ز من برد یکی سرو قدی سیم بری
که من از فرقت او بی خورم و خواب و قرار
هوش مصنوعی: یک جوان با قد و قامت زیبا دل من را برد و حالا من به خاطر دوری او نه آرامشی دارم و نه خواب و خوراکی.
خواب چون نیست، ایا تخت کجا تکیه کنم
سر به بالشت کجا می رسدم بی رخ یار
هوش مصنوعی: وقتی خواب نیست، نمیدانم بر کجا استراحت کنم، سرم را بر کجا بگذارم و چگونه به بالشتی دسترسی پیدا کنم بدون حضور معشوق.
بجز از غصه و غم هیچ نمی نوشم چون
چه برم غیر خیال رخ آن لاله عذار
هوش مصنوعی: جز از اندوه و ناراحتی چیزی نمینوشم، زیرا غیر از تصور چهرهی آن دختر زیبا، هیچ چیز دیگری برای من پر معنی نیست.
چون درین واقعه من بی خور و خوابم ای دیگ
لطف فرما و درین واقعه معذورم دار
هوش مصنوعی: در این موقعیت من نه خواب دارم و نه غذایی خوردهام، ای دیگ مهربانی کن و در این شرایط مرا ببخش.
هست چندانی غم آن بت عیار مرا
که شدم از خود و از جمله عالم بیزار
هوش مصنوعی: غم فراق آن معشوق فریبنده به قدری در وجودم عمیق است که از خودم و از تمام جهان اطرافم متنفر شدم.
گر رسم من به مراد دل خود در عالم
به نوایی بر سر کاسه و کفلیز و تغار
هوش مصنوعی: اگر من بخواهم به خواسته و آرزوی دل خود برسم، میتوانم در دنیا به هرگونهای از زندگی و رفتار، مشغول شوم، حتی اگر این زندگی ساده و معمولی باشد.
ور نه حقا که ز خود سیرم و از خلق ملول
غم آن دوست برآرد ز من خسته دمار
هوش مصنوعی: اگر نبود عشق، من واقعا از خودم خستهام و از مردم هم خستهام؛ فقط غم آن دوست است که من را از پای درآورده است.
هر که او هست مشرف به وصال صنمی
گو غنیمت شمر آن لحظه که هست او با یار
هوش مصنوعی: هر کسی که در لحظهای با محبوبش قرار دارد، باید آن لحظه را ارزشمند بداند و از آن بهرهبرداری کند.
چه، مرادی به از آن نیست که در خلوت جان
دوست در خواب خوش و عاشق مسکین بیدار
هوش مصنوعی: هیچ آرزویی برتر از این نیست که در تنهایی و آرامش، در کنار محبوب خواب خوشی بگذرانم و عاشق بیچارهای بیدار باشد.
هر که را دولت این کار میسر گردد
او شکایت نکند از فلک ناهنجار
هوش مصنوعی: هر کس که بتواند در این کار به موفقیت برسد، نباید از مشکلات و ناملایمات زندگی شکایت کند.
مکنید از من درویش فراموش، آن دم
ای عزیزان چو نشینید به خلوت با یار
هوش مصنوعی: ای عزیزان، وقتی در خلوت با محبوبتان مینشینید، مرا که درویش هستم فراموش نکنید.
من ازین حسرت اگر جان بدهم معذورم
که جدا مانده ام از روی چو خورشید نگار
هوش مصنوعی: اگر من از این اندوه جانم را از دست بدهم، عذر و بهانهای دارم، زیرا از چهره زیبای محبوب که چون خورشید میدرخشد، جدا ماندهام.
مردن و باز رهیدن زغم و محنت و درد
بهتر از فرقت یارست به عالم صد بار
هوش مصنوعی: مردن و رهایی از غم و رنج و درد، در مقایسه با جدایی از محبوب، در این دنیا بهترین گزینه است.
صوفیا عمر چو بی دوست بود، مردن به
گل چو در باغ نباشد چه کشی زحمت خار
هوش مصنوعی: صوفیان بر این باورند که اگر عمر انسان بدون وجود دوست (محبوب یا عشق) بگذرد، مانند این است که درختی در باغی باشد که گل ندارد. در این حالت، انسان دچار زحمت و رنج میشود، درست مانند اینکه فردی مجبور باشد با خارها و مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کند.