برگردان به زبان ساده
به حال خود چو نظر کردم از تو میپرسم
که هیچ باشد ازین صعبتر بلایی؟ نی
هوش مصنوعی: وقتی به حال خود نگاه کردم، از تو میپرسم که آیا بلایی سختتر از این وجود دارد؟ نه.
گریز از تو و جز تو گریزگاهی نیست
شکایت از تو و غیر از تو پادشایی نی
هوش مصنوعی: گاهی نمیشود از تو و دنیای تو فرار کرد. شکایت کردن از تو و دیگران بیفایده است، چون هیچ کس جز تو مقام و قدرتی ندارد.
غم تراست مسلم ز حاکمان امروز
که خون بریزد و اندر میان بهایی نی
هوش مصنوعی: غم تو قطعا از حاکمان امروزی است که خون میریزند، در حالی که هیچ ارزشی برای جان انسانها قائل نیستند.
از آستان جلالت بپرس تا هرگز
ز دست حلقه برین در چو من گدایی؟ نی
هوش مصنوعی: از بزرگی و مقام تو بپرس، که آیا مانند من که گدا و نیازمند هستم، کسی جرأت نزدیک شدن به این در بزرگ را دارد؟
به جان رسید کنون کار سیف فرغانی
سقیم در خطر و درد را دوایی نی
هوش مصنوعی: اکنون حال سیف فرغانی خیلی خراب است و با مشکلاتی جدی روبرو شده و هیچ راه چارهای برای درمان دردهایش وجود ندارد.
مرا به نزد تو بهر نشست جایی نی
مرا ز دست تو بهر گریز پایی نی
هوش مصنوعی: من در نزد تو جایی برای نشستن ندارم و برای فرار از تو هم راهی ندارم.
ز بهر جستن تو تا دلم ز جا برخاست
ببین که با سر کویت نشست جایی نی
هوش مصنوعی: به خاطر جستجوی تو، دلم از جا حرکت کرده است. ببین که چقدر در مقابل درخانهات نشستهام و هیچ جایی برای خودم نمییابم.
منم ز خویشان بیگانه بهر تو (و) مرا
بجز سگ تو درین کوی آشنایی نی
هوش مصنوعی: من از آنها که تو با آنها آشنا هستی، غریبهام و هیچ آشنایی جز سگ تو در این مکان ندارم.
چو گل بخوبی صد برگ گشتهای و مرا
چو عندلیب به هنگام دی نوایی نی
هوش مصنوعی: تو به زیبایی مانند گلی که صد برگش را فدای تو کردهاند، هستی و من هم چون بلبل در شبهای تار، صدایی ندارم.
جهان پر از گل و لاله شده ولی بیتو
مرا چو آب به ایام گل صفایی نی
هوش مصنوعی: جهان پر از زیبایی و گل و لاله است، اما بدون تو من مانند آبی هستم که در زمان گلها و زیبایی هیچ صفایی ندارد.
چو ذره بیتو وجودم تنست و جانی نی
چو آفتاب همه رویی و قفایی نی
هوش مصنوعی: وجود من بدون تو مانند ذرهای بیارزش است و بیروح. تو مانند خورشید هستی که هم پیشانی و هم پشت من را روشن میکنی، و من بدون تو هیچ هویتی ندارم.