برگردان به زبان ساده
ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش
دلم پر نیش گشت و طبع پر نوش
هوش مصنوعی: از دلتنگی و غم، ای دختری با گوشهای نقرهای، دلم پر از تلخی و زخم شد و روح من لبریز از شادی گردید.
دو جادوی کمینساز کمانکش
دو نقاش شکرپاش گوهرنوش
هوش مصنوعی: دو نقاش ماهر که با جادوهای خود، زیبایی و هنر را به تصویر میکشند، همانطور که کمانداران تیر خود را آماده پرتاب میکنند، به جان دلها تیر میزنند و شگفتی میآفرینند. یکی با رنگهای شیرین و دیگری با جواهرات درخشان، زیبایی را به اوج میرسانند.
که پیش این و آن، جان را و دل را
هزاران غاشیه ست امروز بر دوش
هوش مصنوعی: امروز بر دوش من، دل و جانم به هزاران بار گران زندگی در بین مردم و جامعه سنگینی میکند.
چو بینمت آن دو تا لعل پر از کبر
چو بینمت آن دو تا جزع پر از جوش
هوش مصنوعی: وقتی تو را میبینم، دندانهای درخشان و زیبا و البته متکبر تو را میبینم و همچنین حرارت و تلاطم عشق در وجودت را احساس میکنم.
بدین گویم زهی خاموش گویا
بدان گویم زهی گویای خاموش
هوش مصنوعی: بدین ترتیب میگویم، ای کسی که خاموشیات سخن میزند. و همچنین میگویم، ای کسی که با کلامت خاموشی میکنی.
بسا زهاد گیتی را که بردی
بدان لبهای چون می مایهٔ هوش
هوش مصنوعی: بسیاری از زاهدان دنیا را به خاطر لبهای مکرر و شیرینش که شبیه شراب است، به خود جذب کردهاند.
بسا شیران عالم را که دادی
ز چشم آهوانه خواب خرگوش
هوش مصنوعی: بسیاری از شیران قوی و قدرتمند دنیا هستند که تو با نگاه زیبا و ملایم خود به آنها خواب راحتی دادهای، مانند خوابی که یک خرگوش دارد.
زنی گل را و مل را خاک در چشم
چو اندر مجلس آیی زلف بر دوش
هوش مصنوعی: وقتی به مجلس میآیی، زلفت را به دوش میافکنی و در این حال، زن گل و مل را در چشم خاک میبیند.
ز مستی باز کرده بند کرته
ز شوخی کج نهاده طرف شبپوش
هوش مصنوعی: از سر مستی، پردهها را کنار زدهام و به خاطر شوخی، لباس شب را به طور غیردقیق به تن کردهام.
ز جزعت خانهخانه دل شود خون
ز لعلت چشمهچشمه خون شود نوش
هوش مصنوعی: از زیبایی تو، دل خانه به خانه غمگین میشود و خون از لبهای سرخ تو جاری میشود.
گریزد در عدم هر روز و هم شب
ز شرم روی و مویت چون دی و دوش
هوش مصنوعی: هر روز و هر شب از شرم چهره و موی تو در عدم و نیستی فرار میکند.
تو جانی، گر نهای در بر عجب نیست
که جان در جان در آید نه در آغوش
هوش مصنوعی: اگر تو حقیقتاً جان و روح نیستی، پس تعجبی ندارد که جان در جان میآید، نه در آغوش.
نگارا از سر آزادمردی
حدیث دردناک بنده بنیوش
هوش مصنوعی: ای محبوب، از آزادی و رهایی سخن بگو و داستان تلخ و دردآور بنده را بشنو.
مرا چون از ولی بخریدهای دی
کنونم بر عدو امروز مفروش
هوش مصنوعی: من اکنون به خاطر اینکه از ولی خریداری شدهام، امروز بر دشمن خود عرضه نکن.
مرا گفتی فراموشم مکن نیز
تو روی از بهر این مخراش و مخروش
هوش مصنوعی: مرا فراموش نکن و به خاطر این زخم و درد، از من روی گردان نباش.
که گشت از بهر یاد جزع و لعلت
سنایی را فراموشی فراموش
هوش مصنوعی: یاد تو باعث شده که سنایی، احساس فراموشی را از یاد ببرد.