برگردان به زبان ساده
در اوایل به مشک فروشی اشتغال مینمود، شوق سخن او را عنان گرفته بجانب غزالان مشکبوی عنبر موی کشید، باردوی همایون تردد داشت، مردی مصاحب عاشق پیشه است عزم طواف عتبات عالیات نموده بشرف زیارت مشرف شد و از آنجا سفر کرده به شوشتر افتاد، در آنجا جوانی دیده دل از دست داد الحال آنجا بسر می برد و خط نستعلیق بمزه می نویسد و بر سر سخن است . این چند مطلع از اوست
هوش مصنوعی: در آغاز زندگیاش به فروختن مشک مشغول بود. اشتیاق او به سخنسرایی او را به سمت غزالان خوشبو و موهای عطرآگین کشاند. او به دربار شاه نیز میرفت و مردی عاشق پیشه بود. تصمیم گرفت به زیارت مکانهای مقدس برود و پس از آن به شوشتر سفر کرد. در شوشتر جوانی را دید که دلش را ربود و اکنون در آنجا زندگی میکند و خط نستعلیق را به زیبایی مینویسد و در حال گفتوگو است. اینجا چند بیت از اوست.
نمیدارد هنوز اندوه تو دست از گریبانم
بلبل بباغ گر سخنی ز آن دهن برد
هوش مصنوعی: اندوه تو هنوز از زندگیام کنار نرفته است. بلبل، اگر در باغ سخنی از آن بگوید، انگار به درد من افزوده میشود.
از شرم غنچه سر به ته پیرهن برد
شمع سان یک شب اگر سر در سرای من کنی
هوش مصنوعی: غنچه از خجالت خود را در لایههای پیرهن پنهان کرده و شمع مانند، فقط یک شب اگر به خانهام بیایی.
گریه ی بسیار چون شمع از برای من کنی
شب هجران نباشد غیر شمعم یار دلسوزی
هوش مصنوعی: اگر شب جدایی به خاطر من زیاد گریه کنی، تنها من هستم که مثل شمع در این شبها میسوزم و کسی که دلسوز من باشد، تویی.
بروزم هم نفس آه است، آه از این چنین روزی
در سرایم گر شبی آن ماه تابان سر زند
هوش مصنوعی: حالم زار است و غمگینم، آهی که در درونم است نشان از ناامیدیام دارد. ای کاش شبی نور آن ماه زیبا بر من بتابد و روزگارم را دگرگون کند.
همچو شمعم شعله شوق از گریبان سر زند
پری رخسار من چون در میان مردمان گردد
هوش مصنوعی: من مانند شمعی هستم که شعله عشق از درونم به بیرون میزند و چهره زیبا و پریچهرهام زمانی که در میان مردم قرار میگیرد، خود را نمایان میکند.
چو من پیدا شوم، از پیش چشم من نهان گردد
میشوم پنهان مه من، هر کجا پیدا شوی
هوش مصنوعی: وقتی من آشکار شوم، موجودی که در مقابل من است، فراری میشود و از دیدگان من پنهان میشود. من همچنان در سایه خود را پنهان میکنم، هر جا که تو نمایان شوی.
زانکه می ترسم ز رسوایی من رسوا شوی
به محنت خانه ام چون آمدی جانان میان واکن
هوش مصنوعی: من از این میترسم که اگر تو به خانهام بیایی و ماجرای من روشن شود، رسوا شوم. بنابراین، وقتی که به خانهام میآیی، ای عزیز، با احتیاط رفتار کن.
دمی آرام جانم شو میان جان من جا کن
تا ببزم غیر روی آتشین افروختی
هوش مصنوعی: لحظهای آرامش و آسایش به من بده، در دل من جا بگیر تا دیگر نتوانم به جز چهرهی آتشین تو فکر کنم.
آتش افروختی ما را ز غیرت سوختی
خار خار دیدن آن گلعذارم میکشد
هوش مصنوعی: تو با غیرت خود، آتش عشق را در دل ما شعلهور کردی و ما را از شدت این عشق میسوزانی. دیدن گلی زیبا که مانند خار به دل ما مینشیند، ما را به شدت میآزارد.
گل گل شده از داغ جفایت تن من بین
من بلبل گلزار غمم گلشن من بین
هوش مصنوعی: به خاطر رنج و پریشانی ناشی از جدایی تو، حالتی از درد و اندوه در وجودم حس میکنم. در این میان، من مثل بلبل پاییزی در باغ غمهایم به سر میبرم و غمهایم به گلهای خشکیدهای میمانند که دور و برم را گرفتهاند.
گر، از دل صد پاره ی من نیستی آگه
صد قطره خون ریخته در دامن من بین
هوش مصنوعی: اگر تو از حال و دل shattered من خبر نداری، به این نکته توجه کن که هزاران قطره خون در دل گرفتهام.
عمری است که آن ماه بدل ساخته منزل
روشن اگرت نیست دل روشن من بین
هوش مصنوعی: سالیان زیادی است که آن چهره زیبا، مکان روشن و دلپذیری را در دل من ساخته است. اگرچه نور و روشنی در دل من وجود ندارد، اما اگر به آن نگاه کنی، شاید بتوانی آن را ببینی.
گفتم که چه بو داشته پیراهن یوسف
آن سرو چنین گفت که پیراهن من بین
هوش مصنوعی: گفتم پیراهن یوسف چه بویی دارد، او که به زیبایی و جذابیتش اشاره میکند، گفت: "به پیراهن من نگاه کن."
در خیل بتان دوست بغیر از تو ندارم
دشمن شده غیر تو بمن دشمن من بین
هوش مصنوعی: در میان تمام زیباییهای عشق، جز تو هیچ کس را ندارم، و هم اکنون میبینم که غیر از تو، کسی با من دشمن است.
بنمود رخ و جان ز سر شوق سپردم
ای گلشنی از شوق رخش مردن من بین
هوش مصنوعی: به خاطر اشتیاق و زیباییات، چهرهات را نشان دادی و من جانم را به شوق تو تسلیم کردم. ای گلشنی، مرگ من از شوق روی تو را ببین.
چه می سازی ز بزم خویشتن محروم عاشق را
چه همدم میکنی با خود رقیبان منافق را
هوش مصنوعی: به چه چیزی فکر میکنی وقتی عاشق را از جشن و شادی خود دور میکنی و با رقبای فریبکار خود همدم میشوی؟
مکن روشندلان را با رقیب تیره دل نسبت
ندارد صبح کاذب روشنی صبح صادق را
هوش مصنوعی: افراد روشنفکر و آگاه را نباید با کسانی که دلهای تاریک دارند مقایسه کرد، چون روشنایی واقعی ناشی از حقیقت با نور دروغین قابل تشخیص است.
چو دادی دل بدلداری مشو از بیدلان غافل
چو عاشق گشته ای باید که دانی قدر عاشق را
هوش مصنوعی: وقتی که دل را به کسی سپردی، نباید نسبت به بیخبران از عشق بیتوجه باشی. حالا که عاشق شدهای، لازم است که ارزش و مقام عاشق را بشناسی.
نمی دیدیم غیر از مهربانی پیش از این از تو
نمی بینیم اکنون مهربانیهای سابق را
هوش مصنوعی: ما پیش از این فقط مهربانیهای تو را میدیدیم، اما حالا دیگر آن محبتهای گذشته را نمیبینیم.
دل و جان گلشنی صرف سگان یار میخواهد
بجان و دل هوا خواه است یاران موافق را
هوش مصنوعی: دل و جان عاشق به خدمت سگان معشوق میرسد و همیشه به دنبال دوستانی است که با او همراستا و همعشق باشند.
ای شوخ بلا آفت جانی شده ای
از بهر من پیر جوانی شده ای
هوش مصنوعی: ای دلربا، تو به خاطر من بلای جان شدهای و حالا به یک جوان سرزنده تبدیل شدهای.
میخواست دلم سرو روانی زین باغ
نو خاسته ای سرو روانی شده ای
هوش مصنوعی: در دل من آرزویی از زیبایی و نشاط مانند سروهایی جوان و سرزنده است که از باغی نو سر برآوردهاند.