برگردان به زبان ساده
هر دم به تیز غمزه دلم را چه میزنی؟
خود را گذاشتم به تو خود در دل منی
هوش مصنوعی: هر لحظه با نگاه تند و تیزت به دل من آسیب میزنی. من تمام وجودم را به تو سپردم؛ خودت در عمق وجود من جا داری.
بر هم زند ابرو و چشم تو وقت من
خود وقت کیست آنکه تو بر هم نمیزنی؟
هوش مصنوعی: زمانی که ابرو و چشم تو به هم میرسند، زمان من تحت تاثیر قرار میگیرد. اما واقعاً زمان کیست که تو نتوانی آن را تغییر دهی؟
ای رهروان عشق چو پرگار دورها
گردیده در پی تو به نعلین آهنی
هوش مصنوعی: ای مسافران عشق، مانند دستگاه پرگار که دورها را اندازهگیری میکند، به دور خود میچرخید و در جستجوی تو هستید، همانطور که پرگاری در مسیرش حرکت میکند.
سر تا سر جهان ظلمات است و یک چراغ
مردم نهادهاند همه سر را به روشنی
هوش مصنوعی: تمام جهان پر از تاریکی است و تنها یک چراغ وجود دارد که مردم با آن روشنایی را جستجو میکنند و هر کس در این روشنایی سر دارد.
ما و شرابخانه و صوفی و صومعه
او را می طهور و مرا دردی دنی
هوش مصنوعی: من و مکان شرابخواری و مرد عارف و خانهی عبادت او، او را به پاکی و پاکیزگی میرساند و من را با درد و رنج زندگی مواجه میکند.
با من سخن غرضت دلخوشیم نیست
بر ریش پارهام نمکی میپراکنی
هوش مصنوعی: منظور تو از صحبت کردن با من این نیست که دلخوشم کنی، بلکه فقط زخمهای کهنهام را تازه میکنی و به دردهایم اضافه میکنی.
امروز خاک پای سگ دوست شد کسی
کو کرد در جهان سری و دوش گردنی
هوش مصنوعی: امروز کسی که روزی در دنیا مقام و مرتبهای داشت و به خود میبالید، حالا به جایی رسیده که حتی به اندازه خاک پای سگ دوست ارزشمند شده است.
ای باد اگر رهت ندهد پردهدار دوست
خود را چو آفتاب ز روزن در افکنی
هوش مصنوعی: ای باد، اگر نتوانی ما را به محبوب برسانی، حداقل دوست را چون آفتاب به درون راه بده.
گویی که ای چو آب حیاتت به عینه
پاکیزگی و خوی خوش و پاک دامنی
هوش مصنوعی: انگار مانند آب حیات، تو نیز با پاکی و نیکویی خلق و خویت و همچنین دامنهی پاکیات درخشانی.
تو سرو سر بلندی و چون سایه کار من
افتادگی و مسکنت است و فروتنی
هوش مصنوعی: تو مانند درختی بلند و با شکوه هستی، در حالی که من مانند سایهای هستم که در زیر آن قرار دارم. وضیعت من نشاندهنده تواضع و فروتنیام است.
سلمان تو در درون به هوای صنوبرش
غم را چه مینشانی و جان را چه می کنی
هوش مصنوعی: سلمان، در دلت به خاطر عشق به صنوبر چه اندوهی را تحمل میکنی و با جانت چه میکنی؟