برگردان به زبان ساده
من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمیگنجد
چنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمیگنجد
هوش مصنوعی: امروز به قدری از شراب شاداب و سرمستم که هیچ ظرفی نمیتواند آن را در خود جای دهد. آنقدر خوشحالم که قلبم نمیتواند این شادی را در خود نگهدارد.
ز سودایت برون کردم، کلاه خواجگی، از سر
به سودایت که این افسر، مرا در سر، نمیگنجد
هوش مصنوعی: از عشق تو، کلاه مقام را از سر برمیدارم، زیرا این عشق در وجود من جا نمیشود.
بران بودم که بنویسم، مطول، قصه شوقت
چه بنویسم، که در طومار و در دفتر، نمیگنجد
هوش مصنوعی: من قصد داشتم که داستان عشق تو را به طور مفصل بنویسم، اما میبینم که چه چیزی باید بنویسم، به قدری بزرگ است که در هیچ کتاب یا نوشتهای نمیگنجد.
به عشق چنبر زلفت، چه باک، از چنبر چرخم
سرم تا دارد این سودا، در آن چنبر، نمیگنجد
هوش مصنوعی: به خاطر عشق زلفهای تو، برایم اهمیتی ندارد که در چنگال سرنوشت گرفتار شدهام. تا زمانی که این اشتیاق در دل دارم، در آن چنگال نمیتوانم جای بگیرم.
همه شب، دوست میگردد، به گرد گوشه دلها
که جز تو در دل تنگم، کسی دیگر، نمیگنجد
هوش مصنوعی: در طول شب، عشق و یاد تو در گوشههای دل من میچرخد و نمیتواند جای دیگری را در دل کوچک من پیدا کند.
حدیثی زان دهن گفتم، رقیبم گفت: زیر لب
برو سلمان، که هیچ اینجا، حکایت در نمیگنجد
هوش مصنوعی: من از زبانی صحبت کردم که رقیبم زیر لب به من گفت: «برو سلمان، اینجا جایی برای بیان این داستان وجود ندارد.»