برگردان به زبان ساده
بکوی دوست نه جانیست راهبر نه تنی
کجاست رسته ز خویشی برون ز ما و منی
هوش مصنوعی: به سوی دوست برو، زیرا در این راه نه راهنمایی وجود دارد و نه جسمی. اینجا جایی است که از تعلقات شخصی و خودخواهیها رهایی یافتهای.
یکی وطن بحقیقت کند یکی بمجاز
منم که نیست مرا غیر نیستی وطنی
هوش مصنوعی: یک نفر به راستی وطن دارد و کسی دیگر به طور غیرواقعی، اما من کسی هستم که غیر از نبودن، وطن دیگری ندارم.
درون سینه بتی داری از هوی بشکن
بدستیاری لطف خلیل بت شکنی
هوش مصنوعی: در قلب تو بت و طلسمی وجود دارد که باید آن را بشکنی. با یاری لطف و مهربانی خلیل، این بت را نابود کن.
دلی که خاتم انگشت جم فسانه اوست
ستوده نیست سپردن بدست اهرمنی
هوش مصنوعی: دلهایی که با نشان انگشت حکمت و زیبایی جم پر شدهاند، شایسته نیست که به دست نیروهای شر سپرده شوند.
بکن ز تیشه عشق ای رفیق ریشه تن
مباش کم بصف عاشقان ز کوهکنی
هوش مصنوعی: ای دوست، با عشق همچون تیشهای عمل کن، و از ریشه وجود خود غافل نباش. مبادا کم بگذاری در صف عاشقان و از درخت عشق جدا شوی.
ز مسلکی که بپهلو روند تا بحرم
هزار مرد نیرزد بموی پیرزنی
هوش مصنوعی: به افرادی که به سمت هدفی حرکت میکنند باید توجه کرد؛ گاهی اوقات همراهی با جمع و پیروی از مسلکی که به آن اعتقادی ندارند، ارزشش کمتر از یک زن سالخورده است.
بخون نشسته دلم تا بفرق از غم دوست
شهید عشق ندارد بغیر خون کفنی
هوش مصنوعی: دل من به خاطر دوست خونی شده و در این حالتی که نشسته، امیدی به غیر از ریختن خون برای عشق ندارد. غم و اندوه او به قدری عمیق است که هیچ چیز دیگری نمیتواند جایگزینش شود.
بجان و دل بپرستم بپیشوائی عشق
بصورت تو ببینم بهر کجا وثنی
هوش مصنوعی: با جان و دل به پیشوایی عشق احترام میگذارم و میخواهم که در هر جا صورت تو را ببینم، حتی اگر آنجا بتکدهای باشد.
در آ ز پرده که چون طره تو و دل من
ندیده دیده بیننده ئی بت و شمنی
هوش مصنوعی: در این بیت به زیبایی چهره و موی معشوق اشاره میشود و حسرت دیدار را بیان میکند. شاعر به گونهای میگوید که هیچ نگاهی نتوانسته است مثل چهره تو را ببیند و دل من نیز به تماشای تو بیقرار است. در حقیقت، زیبایی معشوق از دید هر ناظر دیگری پنهان مانده و تنها دل شاعر به عشق او پریشان است.
گرفت و کرد خراب و زدود و کرد آباد
دل مرا ختنی ترک من بتاختنی
هوش مصنوعی: دل مرا گرفت و خراب کرد و زدود و آباد ساخت، کسی که مانند تیر، به من حمله کرد و من را از خود راند.
برهنه شد دلم از جامه ثبات که دوست
برهنه کرد بدن وه چه نازنین بدنی
هوش مصنوعی: دل من از ثبات و آرامش خود خالی شد، زیرا دوست بدن خود را بدون هیچ پوششی به نمایش گذاشته است و چه زیبا و دلانگیز است این بدن.
کمند طره طرار او تمام شکن
هزار جان و دل خسته زیر هر شکنی
هوش مصنوعی: موی زیبای او مانند کمند است که به طرز کاملی جان و دلهای خسته را زیر هر فشاری به نابودی میکشاند.
مرا چمن دل سودائی است و سروش دوست
که نیست سرو ببالای دوست در چمنی
هوش مصنوعی: دل من شبیه چمنی است که پر از حسرت و اشتیاق است، و در آن بوی دوستی به مشام میرسد. اما همچنان که در این چمن سروی وجود ندارد، در دوستی که آرزویش را دارم نیز خبری نیست.
قد و خد تو سلامت کزین دو بر دل من
نماند حاجت سرو و علاقه سمنی
هوش مصنوعی: قد و قامت تو به قدری خوب و دلنشین است که دیگر نیازی به زیبایی سرو و عطر گل برای دل من نیست.
گدای خسرو عشقیم و در طریقت ما
جزین کمال نباشد ستوده هیچ فنی
هوش مصنوعی: ما دلباختهی عشق هستیم و در راهی که میرویم، هیچ کمالی جز این قبول نیست و هیچ هنری مورد ستایش نیست.
غلام پیر مغانم که دی بمدرس عشق
هزار نکته بمن گفت بی لب و دهنی
هوش مصنوعی: عاشق پیر شراب ساز، روز گذشته در مدرسه عشق هزاران نکته به من گفت، بیآنکه لب و زبانی داشته باشد.
جناب احمد مرسل که کائنات وجود
ز جود اوست بپا نیست اندرین سخنی
هوش مصنوعی: احمد مرسل، که وجود همه چیز از برکت اوست، در اینجا موضوعی برای گفتگو نیست.
اگر تجلی خورشید او نبود نبود
نه آفتاب سپهری نه شمع انجمنی
هوش مصنوعی: اگر نور و جلوهی او نبود، نه آفتاب در آسمان میدرخشید و نه شمعی در جمعی روشنایی میداد.
تو شمع انجمن عاشقان سوخته ئی
که نیست ذات ترا جز دل صفا لگنی
هوش مصنوعی: تو مانند شمعی هستی در جمع عاشقان که سوختهای و جز دل پاک و خالصی در وجودت نیست.