برگردان به زبان ساده
بی روی تو چشم از همه خوبان نتوان بست
یوسف چو نباشد در کنعان نتوان بست
هوش مصنوعی: بدون حضور تو نمیتوان به زیباییهای دیگر امیدوار بود. اگر یوسف در کنعان نباشد، نمیتوان به هیچ کدام از زیباییها توجهی داشت.
تا بوی گلی سلسله جنبان نسیم است
بر ما ره آمد شد بستان نتوان بست
هوش مصنوعی: نسیم با بوی گلها به ما نزدیک شده و از این رو نمیتوان به راحتی تعطیل و دوری از طبیعت را پذیرفت.
هر چند که چون دل گهری رفته ز دستم
تهمت به سر زلف پریشان نتوان بست
هوش مصنوعی: هرچند که دلم همچون یک گوهر از دست رفته، نمیتوانم به سر زلف آشفته کسی اتهامی بزنم.
امروز که دست ستم ناز درازست
بر سینه ره کاوش مژگان نتوان بست
هوش مصنوعی: امروز که ظلم و ستم به شدت در حال گسترش است، نمیتوان با پلکهای نگران و گریان از حقیقت و جستجوی آن چشمپوشی کرد.
در کیش سر زلف که هم عهد شکست است
زنار توان بستن و پیمان نتوان بست
هوش مصنوعی: در دین و مذهب زلف، که همیشه وفاداری ندارد، میتوان نذر کرد و عهدی بست، اما نمیتوان به پیمان و عهدی واقعی و پایدار رسید.
در آتشم از محرمی آینه تو
هر چند در خلد به رضوان نتوان بست
هوش مصنوعی: من در آتش عشق تو میسوزم، حتی اگر نتوانم به بهشت بروم و در آنجا از زیباییهای تو بهرهمند شوم.
صائب پر و بالی بگشا موسم هندست
دل را به تماشای صفاهان نتوان بست
هوش مصنوعی: وقت آن رسیده که دل را آزاد کنیم و زیباییهای صفاهان را تماشا کنیم. هیچکس نمیتواند زیباییهای این شهر را نادیده بگیرد.