شمارهٔ ۱۸
ساغر کنگاوری
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۱۸
شورش عشق چو از زلف و رخ جانان است
عشق میورزم اگر کفر و اگر ایمان است
یار یک بوسه ز شهد لبش از سوخته کان
گر به صد جان بفروشد به خریداران است
در فراق رخت احوال دل زار مپرس
خانهای را که تو دیدی ز غمت ویران است
اشک و آهم به هم آمیخته از غم ساقی
کشتی باده بیاور که گه طوفان است
شعله از خرمن افلاک برآرد روزی
شرر آتش عشقی که مرا در جان است
مشکل این است که عشقت حذر از جان دارد
ور نه در عشق تو جان دادن من آسان است
زاهد از خرقه تزویر تو من بیزارم
عین کفر است مرا آنچه تو را ایمان است
من و تقوی و تو و رندی و مستی هیهات
این محال است و اگر گفته کسی بهتان است
راهرو را نبود دیر و حرم دام طریق
کفر و دین در بر مردان خدا یکسان است
نوبهار است و حریفان همه خندان چون گل
ساغر از عشق تو گه زار و گهی گریان است
شمارهٔ ۱۷: خادم میخانهام مرید خرابات
شمارهٔ ۱۹: ای دریغا که مرا عمر به افسانه گذشت
اطلاعات
وزن:
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
امیر لطف زمان
تعداد ابیات:
10
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.