شمارهٔ ۶
سعدی
»
خبیثات و مجالس الهزل
»
المضحکات
»
شمارهٔ ۶
وقتی شخصی را کیر پیدا شد، سیاه بود. پسرش پرسید که «چرا چنین سیاه است؟» گفت: «از بس که در کُس مادرت نهادهام». روز دگر دست به ریش فرود آورد که: «ریشم سفید شده». پسرش گفت: «این را نیز در کُس مادرم نِه که سیاه شود».
شمارهٔ ۵: شخصی نشسته بود و کیرش پیدا بود. پسر گفت: «بابا این چیست؟» گفت: «پای بابای توست». گفت: «این پای را کفش کجاست؟» گفت: «مادرت کهنه طرطوسی دارد که گاهگاه به این پای میکشم».
شمارهٔ ۷: فقیری در مُستَحَم تیز بلند میداد. طبلی به پسرکی داد که: «چون من به مستحم رَوَم تو طبل بزن تا آوازِ تیزِ من نیاید». پس هرگاه که آوازِ تیز بلندتر بودی پسرک را بزدی که: «طبل را چنان زن که آوازِ تیزِ من نیاید». پسر گفت: «تو چنان تیز میدهی که آواز طبل فرومیمانَد. مرا گناهی در این نیست».
اطلاعات
منبع اولیه:
سایر
تعداد ابیات:
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.