المضحکات
سعدی
»
خبیثات و مجالس الهزل
»
المضحکات
شمارهٔ ۱ : شخصی از فقیهی سؤال کرد که مرا آفتابهای هست شکسته، چون از ریدن فارغ میشوم آفتابه تهی میگردد. گفت: اول استنجا کن بعد از آن قضای حاجت.
شمارهٔ ۲ : گفت: «هر کس امشب دو رکعت نماز بگذارد، او را حوری دهند که بالای او از مشرق به مغرب باشد». کسی گفت: «من این نماز نکنم و این حوری را نمیخواهم». گفتند: «چرا؟» گفت: «زیرا که اگر سرش در کنار من باشد و در شیراز و بغدادش گایند مرا چه خبر بُوَد؟»
شمارهٔ ۳ : شخصی با شیر جنگ میکرد، شیر نعره میزد و تیز میداد و دم میجنبانید. پرسیدند: چرا نعره میزنی؟ گفت: تا آدمی بترسد. گفتند: چرا تیز میدهی؟ گفت: من میترسم. گفتند: دنباله چرا میجنبانی؟ گفت: میانجی میطلبم.
شمارهٔ ۴ : مسخرهای را طفلی به وجود آمد؛ به دکان عصّاری رفت تا روغن و شیره بخرد. عصّار زر بِستَد و بول در ظرفش کرد و بداد. مسخره را چون طفل به خانه رفت و آنچنان دید، هیچ نگفت. بعد از مدتی عصّار را دید که از دردِ دندان مینالد. برفت و پارهای نجاستِ خشک در کاغذپارهای کرد و به وی داد. چون به دندان ریخت پرسید که این چه بود؟ گفت : خَرهٔ آن روغن است که در آن روز به من دادی.
شمارهٔ ۵ : شخصی نشسته بود و کیرش پیدا بود. پسر گفت: «بابا این چیست؟» گفت: «پای بابای توست». گفت: «این پای را کفش کجاست؟» گفت: «مادرت کهنه طرطوسی دارد که گاهگاه به این پای میکشم».
شمارهٔ ۶ : وقتی شخصی را کیر پیدا شد، سیاه بود. پسرش پرسید که «چرا چنین سیاه است؟» گفت: «از بس که در کُس مادرت نهادهام». روز دگر دست به ریش فرود آورد که: «ریشم سفید شده». پسرش گفت: «این را نیز در کُس مادرم نِه که سیاه شود».
شمارهٔ ۷ : فقیری در مُستَحَم تیز بلند میداد. طبلی به پسرکی داد که: «چون من به مستحم رَوَم تو طبل بزن تا آوازِ تیزِ من نیاید». پس هرگاه که آوازِ تیز بلندتر بودی پسرک را بزدی که: «طبل را چنان زن که آوازِ تیزِ من نیاید». پسر گفت: «تو چنان تیز میدهی که آواز طبل فرومیمانَد. مرا گناهی در این نیست».